تبليغاتX
روزهاي شيرين من


 

 روزهاي شيرين من

درباره من
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
 
نوشته های پیشین
  تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
 
 
 
پیوندها
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
جی ام آی
مدارس نمونه
جوك،عكس،سرگرمي
ما دو تا گليم
شعرهايم براي تو
شهر عشق
شهر گناه
خلوت دل
سیرترشی متاهل
فریاد سکوت
هلیم-دکتر قضاوت
ترشمزگیهای مودی خانووم
بن بست یک دروغگوی صووورتی
.....تزریق شکوه بارون به زندگی.....
پیازداغ
مسافر من
نوشته های یک جوان ایرانی
زندگی به رنگ آسمون و دریا
هر کی هر جا هر چی
اسمایلی و گذاشتن شکلک در وبلاگ
پچپچه های یک روانی
لحظات از دست رفته
کلبه مهــر
روزهای خاکستری من
به منزل شخصی amoخوش آمدید
دلنوشته های یک دختر دم بخت
نوشته های خرمالویی
خاطرات زهرا(روزهای شیرین تجرد)
 
طراحی قالب
 
 

 

 پس از سالها2

 
  مينا در اين فرصت تصميم گرفت كه به علي نگويد همه چيز را فهميده ، ولي تا مدتي او را سر كار بگذارد . علي اين را بعد از حل و فصل ماجرا از زبان خود مينا شنيده بود.علي حالا مدام با خود فكر ميكند كه كاش همانموقع مينا با من چنین ميكرد ، تا من حالا اسير اين غم و نا اميدي نبودم . ولي نه . مينا اين كار را نكرده بود.علي خودش نيز هيچگاه باور نكرد كه مينا ميتوانست سركارش بگذارد . او مينا را بهتر از آن ميدانست كه بخواهد انتقام بگيرد.

 مينا در حضور آن دختر با علي روبرو شد . علي بلافاصله گفت :"مينا واقعا" متاسفم.من واقعا" فقط عاشق توام ."مينا هم با پوزخندي گفت :"آره علي جون! منم تو رو خيلي دوست دارم ."از آن روز تا حالا هيچ وقت اين جمله از ياد علي نرفت . جمله دقيقا" با لحن خود مينا هنوز در گوش او هست . واقعا" اين حرف مينا برايش سنگين بود.فكر نميكرد مينا اينچنين حرفي به او بزند .

علي بعد از آن برخورد به مينا خيلي اصرار كرد كه دوباره با هم باشند . براي كارش دليل آورد.اما خودش هم ميدانست كه مينا دليلش را باور نكرده و اگر به اصرارش جواب مثبت داده به اين خاطر بوده كه اميدوار بوده علي ديگر اينچنين نكند . علي واقعا" پشيمان بود . خودش هم نميدانست چرا با وجود مينا كه برايش از هر كسي عزيزتر بود ، اينگونه به او خيانت كرده بود؟!

 با قبول مينا ، علي شرمنده تر از قبل شد . مينا هرچه بيشتر سعي ميكرد وضع را به حالت عادي برگرداند كمتر موفق ميشد.علي از اين خجالتزده بود كه مينا بدون انجام هيچكاري براي اعتماد دوباره ، عذر او را پذيرفته بود . ولی علي آرام نميگرفت . همين حالا هم كه به ياد اينكارش ميفتد ، به همان اندازه ناراحت ميشود .خیلی نزدیک و روشن . انگار نه انگار كه اين همه سال از آن زمانها گذشته . در اين مورد ديگر هیچ وقت با مينا صحبت نكرده بودند . يعني مينا اجازه نميداد . مدام مي گفت فراموش كن ، ولي علي نميتوانست فراموش كند . از طرفي مطمئن بود مينا نيز فراموش نکرده و نخواهد كرد . ناراحتيش هم از اين بود.

 كاش مينا كمي رفتارش با او تغيير ميكرد . كاش گاهي از اين رفتار او اظهار ناراحتي ميكرد . اما نه . مينا ديگر صحبتش را نكرده بود . حتي وقتي علي گفته بود كه از آن حرفت كه "آره علی جون! منم تو رو خيلي دوست دارم" ناراحت شدم ، مينا معذرت خواهي كرده بود. مينا حتي در اوج عصبانيت ، آن موقع به جز همين حرف ، حرف ديگري نزده بود كه علي را ناراحت كرده باشد . و اينها همه به نوعي باعث شده تا همين الآن نيز علي ناراحت باشد.

 كم كم وضع به حالت عادي برگشت كه مينا كاري كرد كه در آينده شان تاثير منفي داشت . علي واقعا" از دست او عصباني و كلافه بود . اصلا" نميتوانست دليل كارش را درك كند.

 در همين بين بود كه فكري به ذهن علي رسيد . خودش هم نميدانست چرا ميخواهد اينكار را بكند . اما براي مينا نامه اي نوشت و به او گفت من و تو به درد هم نميخوريم و از اين مدل حرفها و بعد گفته بود ديگر پي من نباش و با من تماس نگير . وقتي مينا دليلش را پرسيد دروغي گفت كه مينا ديگر نتوانست اصرار بيشتر از آن بكند . اول مينا باور نكرد ، اما با اصرار علي و حرفهاي او كم كم باورش شد.

 ولي علي نميتوانست طاقت بياورد . 10 روزي بود كه از مينا هيچ خبري نداشت . به مينا پيغام داد :"كاري دارم حتما" بيا." . مینا هم آمد ولي علی كار خاصي نداشت . چند تا سوال از مينا پرسيد و خوب البته به مينا تاكيد كرد كه تصميم ندارد دوباره شروع كنند . وقتي مينا در آخر پرسيد چه كار داشتي؟ نتوانست نگويد كه نگرانش بوده.

 علي رفت تا مدتي بعد كه مينا پيغام كوتاهي داد و او از خدا خواسته از فرصت استفاده كرد . گويا چند وقت منتظر اين فرصت بوده . ولي اينبار مينا اصلا" قصد دوباره شروع كردن نداشت . علي به او گفت كه قصد امتحان او را داشته و حالا معذرت ميخواهد

 


خاطره:

طبق معمول سنم یادم نیست اما دور و بر همون 4 ساله م بوده.پنجره های خونه مون ارتفاعش از حیاط حدود یه متر،یه متر و نیم میشد.بعد این خواهر جان من که سه سال هم ازم بزرگتره رفته بود رو چارچوب در وایساده بود.منم یه آن کرمم گرفت که برم پنجره رو ببندم.انگار نه انگار که موجودی اونجا وایساده.پنجره را بستن همانا و افتادن خواهرجانمان در حیاط همانا.فک کنم پاش در رفته بود در پی این ماجرا.


پ.ن.امروز با خواهرم رفته بودیم بیرون.از یه جایی که رد میشدیم دو تا موتور سوار از روبرو اومدن(ما پیاده رو بودیم اونا خیابون).ویراژ میدادن.خدا میدونه چقد حالم بد شد از صدای موتور.یه آن خودمو تهران حس کردم و اون شب که گاردیا چپ و راست با وبراژ رد میشدن.بیش از حدی که فکر میکردم حالم بد شد.یعنی من هر دفعه یه موتور با ویراژ رد شه از کنارم قراره اینجوری حالم بد شه؟

  + نوشته شده درجمعه 12 تیر1388  ساعت 21:35  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 پس از سالها :دی

 
 پسري حدودا" ۳۰ساله است . با اينكه هميشه خندان است و موجب شادی اطرافیان هم می شود اما وقتي به چهره اش كمي دقيق شوي ميبيني غمي قديمي بر چهره اش نشسته . غمي كه بعد از 9 سال هنوز هم از ذهنش پاك نشده.

 از خودش كه بپرسي نميداند غم عشق است يا عذاب وجدان . ولي اين غم تركيبي از هر دو است . با هيچ كس در اين باره صحبت نكرده . گاهگاهي كه مادرش صحبت از ازدواج او ميكند بلافاصله با عصبانيت ميگويد كه هرگز ازدواج نخواهد كرد . تصميمي است كه از خيلي وقت پيش گرفته و تا حال اقدامي خلاف آن نكرده است . شايد هم هيچ وقت ازدواج نكند.

 ۲۰ ساله كه بود عاشق شده بود.براي راضي كردن دختر خيلي زحمت كشيده بود . خيلي اصرار كرده بود و البته وعده دروغینی هم نداده بود . گفته بود تمام تلاشش را براي خوشبخت كردن او ميكند . يك ماه كه گذشت مشكلي براي او پيش آمد . هر روز خسته تر و ناراحت تر از روز قبل با معشوقش صحبت ميكرد.تا اينكه پس از چند روز با كمك هم مشكل را حل كردند . نسبت به دختر احساس دين ميكرد . مينا بدون هيچ چشمداشتي به او كمك كرده بود و او نميدانست كي ميتواند اين محبت مینا را جبران كند.فقط ميدانست كه به اين زودي نميتواند . البته حتي اگر دينش را ادا ميكرد باز هم آرام نميگرفت.

 مينا را لايق شخصي بهتر از خود ميديد.چند باري هم به خود مينا گفته بود . ولي مينا نيز در اين مدت چنان شيفته ي او شده بود كه معني حرف او را درك نميكرد . از علي در تصوراتش چنان مردي ساخته بود كه نميشد شيفته اش نشد .

 علي از اين رفتار مينا خوشش ميامد كه سعي نميكرد هيچ اخلاق او را عوض كند . او را همانطور كه بود پذيرفته بود.

 هر چه ميگذشت مينا مشتاقتر ميشد و علي ناراحتتر . چون مينا را لايق چيزهاي عالي ميدانست كه خودش جزو آنها نبود.

 مينا قصد ادامه تحصيل داشت و علي با اينكه تصور ميكرد كه مينا با رفتن به دانشگاه و بعد از آن گرفتن مدرك و همچنين مدارك بالاتر از او دور ميشود ولي هميشه مشوق او بود و گاهي به اجبار او را سر درسش ميفرستاد . گاهي با اينكه ميديد مينا با اوست و خودش هم سرمست اين ملاقات ، ولي ترجيح ميداد هر چه زودتر مينا برود و مشغول درس شود . دوست داشت مينا به هدفش برسد . همان هدفي كه اوایل به خاطر آن علي را رد ميكرد .

 عليِ ياد آن روزها كه ميفتد لبخند تلخي بر لبانش مينشيند . با اينكه از مينا خبري ندارد ولي مطمئن است كه مينا به هدفش رسيده ، اما نه آنگونه كه مينا ميخواست . مينا بعد از اينكه پيشنهاد علي را پذيرفته بود ، علي را براي هميشه كنار خود ميخواست . حالا صد در صد دانشجوي دكتراست ولي علي را ندارد . شايد هم علي را فراموش كرده . علي كه اينطور فكر ميكند . علي از همان اول نيز فكر ميكرد كه مينا خيلي زود او را فراموش ميكند . ولي از دل مينا كه خبر ندارد . شايد هنوز بر سر حرفش مانده باشد . همان اوايل بود كه به علي گفته بود : "حتي اگه مطمئن باشم نمياي ، منتظرت ميمونم."

 حالا علي خيلي مشتاق است كه از او باخبر شود . اما نميخواهد دوباره او را به هم بريزد.ولي از اين فكر نيز نميتواند بيرون بيايد كه ممكن است او منتظرش باشد . از تولد مينا به بعد ، يعني از تولد 9 سال پيش مينا به بعد از او هيچ خبري ندارد . مينا را خوب ميشناسد.ميداند كه چقدر ناراحت بوده . هميشه خودش ميگفت كه مينا خيلي ساده و معصوم است . ميگفت از سادگيش است كه مرا دوست دارد . به اين توجه نميكرد كه خودش باعث شده . باعث اين شده كه مينا او را دوست داشته باشد.

 مدتي بعد از اينكه تازه از اضطراب و تنش اتفاق قبلي بيرون آمده بودند ، مينا از دختري با دليل و مدرك شنيد كه دوست دختر علي است . همان روز علي به مسافرتي يك روزه رفته بود و نبود .

 


 و آما خاطره :

 بازم سنم یادم نیست اما میدونم که مدرسه نمی رفتم.خونه مون چسبیده بود به خونه آبا(مامان ِ بابام)یعنی حیاط مشترک بود با دو تا خونه.ما تو خونه مون اون زمان تلفن نداشتیم و تلفنامون رو از خونه آبا می زدیم یا اگه کاری داشتن با ما به اونجا زنگ می زدن.اینا رو گفتم واسه تجسم فضا.

تو همین دوران یه روز انگار یه پسری زنگ زده بوده منم که تلفن چی. گوشی رو برداشته بودم و کلی خوش و بش کرده بودیم با هم.منم که زبونی داشتم اون موقعا که بیا و ببین.خولاصه عرض کنم اوشون شدن دوست پسر تلفنی من و زنگ می زد و حرف میزدیم.من خواهرام از خودم بزرگترن دیگه.ترسیدن یه وقت آمار بگیره ازم، دوستیمون رو قطع کردن.

الانم گاهی فکر میکنم که پسره چه دل خوشی داشته اون زمان(همون سی چهل سال قدیم رو عرض میکنم خدمتتون)که زنگ میزده با یه بچه 4-5 ساله حرف میزده.

آبام همیشه با خنده این ماجرا رو برام تعریف میکرد.یادش به خیر


 پ.ن.۱.داستان رو ۵ قسمت کردم.خیلی فراز و فرود نداره که بخوام جای هیجان انگیزش نگه دارم.یه دلیلشم اینه که داستان رو یه دفعه نوشتم و چون تصمیم تیکه تیکه کردن نداشتم این کار رو نکردم

 پ.ن.۲.قرار شد که من داستان بذارم شما نقد کنید یا نظرتون رو بگید.سر قرارمون باشید پس.خوشحال میشم

 پ.ن.۳.سه شب بیداری گوارای وجود کسایی که خوندن و جواب سوال رو ندادن

 پ.ن.۴.لطفا به اینجا که میرسید آه و ناله تون نرسه فقط.اگه به حال بدی باشه من حالم از همه بدتره ولی لاقل اینجا همچین شکایتی نکردم.پس شما هم مراعات منو بکنید.مخصوصا که وبلاگ خودتون و دوستان خوبید یهو اینجا ناراحتیتون میاد.درست فهمیدی آقای امید خان جان.دقیقا با شما بودم!

 پ.ن.۵.این روزا مهسا فقط آلبالو میخورد.اون هم از نوع خیلی ترش.شما چی؟

 پ.ن.۶.آقای پیازداغ خان جان شما هم زود خوب شو دیگه.دهه.حوصله مون سر رفت.اینجوری فایده نداره

پ.ن.۷.یادم رفت اعلام کنم که این همون داستان هندی ایرانی هست که با ۳ رای موافق انتخاب شد.۳ رای مخالف هم داشت که دو تاش باطل شدن.یه رای موافق هم داستان های کودکم داشت که با رای مخالف خنثی شد(یکی از همون ۳ رای های مخالف که ۲ رایش باطل شد)دقیقا فهمیدید چی شد؟

  + نوشته شده درپنجشنبه 11 تیر1388  ساعت 12:41  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 متفرقه

 
 صحنه رو مجسم کنید من و مریم(خواهرم)تو اتاق من نشستیم داریم حرف میزنیم.پشت منم سنا نشسته:

یه لحظه شک کردم چرا این نشسته خودشم بی سر و صدا!برگشتم دیدم داره با کیف من ور میره:

-سناااااااا چیکار داری میکنی؟

+دارم زیپ کیفتو میبندم

-آهان بله!!!! اون وقت کی باز کرده زیپشو؟

+نمیخوام بگم(بچه نمیخواد دروغ بگه.صداقتش منو کشته)

-سنا عزیزم با تو که کاری ندارم بگو کی باز کرده برم خفه ش کنم

+نمیخوام بگم

*مهسا مامان سنا باز کرده برو اونو بکش(این مریم بود.شریک اذیت کردنای من)

-بذار برم بکشمش

+(با ناله:)آخه مامان منــــــــــــــــــــــه

-مانا باز کرده؟

+نه خرم(خ رو با تشدید و کسره بخونید)

-سنا باز کرده؟

+نه خرم

.

.

بیشتر از این نشد اذیتش کنم ولی همون یه ذره هم خیلی کیف داد.آی زبون دراز شده این دختره.تا یه چیزی بهش میگی میگه آخه گره(همون گریه خودمون)میکنم.انقد هم از آخه استفاده میکنه

 


قرار بود از این به بعد تو هر پستم یه خاطره هم بنویسم.از اولین خاطره های بامزه شروع میکنم تا به امروزا برسم.اینم اولیش.چون تقریبا همزمان هستن این دو تا خاطره جفتشونم مینویسم:

1-بابا کمتر از 4 ساله م بود که رفت مکه.منم که بچه بابایی خفن.بماند که چقد تو این یه ماه بهانه گرفتم و اذیت کردم.وقتی میخواست بیاد خوب یه مهمونی گرفته بودیم و سور و سات و اینا.واسه منم یه لباسی خریده بودن که بنده این لباس رو نپسندیدم و پام رو هم کردم تو یه کفش که من این لباس رو نمیپوشم.یه عمه م رو هم خیلی دوس داشتم اون گفت بدین شاید راضیش کنم بپوشه.عمه جون منو بغل کردن همانا و سیلی دم گوشش خوابیدن همانا(اون زمانا مد نبود بچه ها بزرگتراشونو بزنن.بچه های الانو نگاه نکنین که فرت و فرت میزنن.صحبت از 30-40 سال قبله ها.پس زمان و مکان رو درست تصور کنید)خوب فکر کردین همینجا تموم شد ماجرا؟به قول سنا نه خرم.عموی من بزازی داره.ینی شغل پدریشون بوده که به عموم رسیده.مجبورشون کردم بریم مغازه عموم و از اونجا خودم به سلیقه خودم پارچه انتخاب کنم و مامان برام بدوزه.اهن.البته این خاطره رو بنده یادم نمیاد و برام تعریف کردن

2-سن و سال رو یادم نمیاد حتی خودم هم اینو خیلی یادم نمیاد مامان و خواهرم و اقوام دور و نزدیک بیشتر از من یادشونه اینو.فک میکنم دور و بر همون 4 ساله م بوده که تصمیم میگیرم با بابا اسممو عوض کنم و بابا هم قبول میکنه(شایدم مجبور بوده قبول کنه)به این ترتیب که به بابا میگفتن مهسا و به من میگفتن بابا(یا هر کسی هرچی که به بابام میگه)گزارشات به دست آمده حاکی از آنست که این روند جالب برای من و عذاب آور برای اطرافیان به مدت نزدیک یک سال ادامه پیدا کرده.عذاب آور چون اگه به من میگفتن مهسا جوابی نمیگرفتن و اگه به بابام میگفتن بابا جواب نمیگرفتن(فک کن چه حرصی میخوردنا بنده خداها)

 

پ.ن.1.کسی میدونه من چجوری میتونم بشینم سر درس و مشقم؟اون موقعا میگفتین زیادی پای نتی که وقت نمیکنی درس بخونی.الان که دیگه فقط دو روزه حوصله م اومده یه یک ساعتی بشینم پای نت فقط(من که از مدت روز به جز وقت خواب و دانشگاه بقیه ش رو پای لپ تاپ بودم.یه کم فراتر از معتاد)خوب حالا که نت هم نمیام چرا نمیخونم؟چیکار کنم که بخونم؟یکی نیست با چماق بیاد وایسته بالا سرم؟

پ.ن.2.دلم برای دانشگامون تنگ شده.اکثر دوستام میدونن که عشق اول من دانشگاهمه.دوم لپ تاپم.سوم گوشیم.از چهارم به بعد هم موارد انسانی میتونن قرار بگیرن.تبصره هم اینه که ممکنه به اون سه تای بالایی چیزهای دیگه ای هم به تدریج اضافه شه و اون چهارم به بعد کم کم رتبه ش بدتر هم بشه ولی بهتر بعید میدونم بشه.

پ.ن.3.هر کی به این سوالام جواب نده ایشالا سه شب پشت سر هم خوابش نبره(این یک تهدید جدی است و شک نکنید در اتفاق افتادنش.حتی شما دوست عزیز) : من داستانام رو تایپ کردم همه شونو.یه چندتا داستان کودک هست.فک کنم 6 تا بشه.اولین داستانایی هستن که نوشتم.فک کنم راهنمایی نوشته باشمشون.بعد یه داستان چند صفحه ای هست که نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت.نه رمانه نه داستان کوتاه.حالا هر چی.ولی یه کم داستانای من مثبت 13 هستن به خاطر مرگ و میرهای فراوان و اینا.باز خوبه خشانت ندارن.دو تا داستان دیگه هم هستن که یکیشون رو هم به خاطر سبکش دوس دارم هم بیشتر از بقیه داستانام به دلم میشینه.از این داستانای هندی ایرانی وایناست.یکی دیگه همزمان با همون نوشته شده.ولی خیلی دوسش ندارم.اونم از این آبکیای ایرانیه.این دو تا رو تابستونی که کنکور داده بودم نوشتم یعنی آخرین باری که داستان نوشتم.خوب حالا من کدوم داستان رو بنویسم دفعه ی بعد؟آخرش همه رو به خوردتون میدم حتی اون داستانای کودک رو.اما خودتون انتخاب کنید که از اولینا شروع کنم به شمت آخرینا یا برعکس؟

پ.ن.4.تا چند روز دیگه ازم انتظار کامنت نداشته باشین لطفا".وبلاگای همه رو خوندم تقریبا.صفحه کامنتا رو هم باز کردم اما تا خواستم بنویسم احساس کردم حرفی برای گفتن ندارم.تا چند روز دیگه هم به من فرصت بدین واسه کامل برگشتن.کامنتا رو ولی حتما جواب میدم.به همون سبک قدیم

پ.ن.5.مرسی از لطف تک تکتون

  + نوشته شده دردوشنبه 8 تیر1388  ساعت 12:37  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 برگشت

 
 از فردا شروع میکنم.دوباره مینویسم.شاید لبخندی بیاد رو لب خودم و شمایی که میخونی.کامنتا رو خوندم شرمنده شدم.اولین مطلبی هم که مینویسم از خواهرزاده م خواهد بود.بعد شروع میکنم به گذاشتن داستانها.به شرطی که شما هم بخونید.با همون امیدی که من مینویسم

قول میدید؟

  + نوشته شده دردوشنبه 8 تیر1388  ساعت 0:40  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 نیمچه آپ

 
 درود

هستم.خوبم....البته شاید

هم عکس آپلود شده دارم واسه آپ...هم داستان تایپ شده و آماده دارم اما دل و دماغش رو ندارم

نمیتونم تصور کنم بیام یه چیزی بنویسم بعد شما بیاید بخونید بعد کامنت بذارید بعد مثل قبلنا جواب کامنتا رو بدم.با خنده.با شوخی.نوچ نمیشه

امتحانامون بگیر نگیر نداره.یه بار انداختنش ۸ تیر به بعد.یه بار انداختن شهریور.یه بار گفتن همون ۸ تیر شروع میشه.الانم که آخرین خبر روی اینه که از ۲۴ تیر شروع میشه.دل و دماغ واسه درس خوندن هم نیست

شاد باشید اگه میتونید...

بدرود

  + نوشته شده دریکشنبه 7 تیر1388  ساعت 17:55  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 فرجه ها :دی

 
 بابام یه دوستی داره که کارای نجاری انجام میده(البته نجاری نه هاااااااا.با چوب طرح میبره بعد روی یه پارچه مخمل میچسبونه و قاب میکنه.اسمش چیه؟از همونا)بعد من از بچگی عشق این کارا بودم.تا حالا هم فرصت نشده بود برم کارگاهش.چند روز پیش بابا میخواست بره اونجا یه چیزی با هم درست کنن(یعنی بابام وایسته بالاسرش امر کنه و ایراد بگیره اون بنده خدا هم کار کنه)خوب از دیروزش گفتم بابا منم میبری؟فرداش به دوستش خبر داده بود و بعد از ظهر رفتیم.

این آقا یه پسری داره(البته بچه دیگه هم دارن و اما فقط با این کار داریم الان)من اسمشو میذارم امیر که ریا نشه.خوب کارگاه این آقا زیرزمین خونه شون بود.بعد من و بابام و باباش() اونجا بودیم.حالا بماند که باباش چقده منو تحویل میگرفت و هی انواع پیشنهادات میداد واسه اینکه یه لحظه هم بیکار نمونم.بعد خانومش اومد با شربت و شیرینی.بعد کلی سوال پیچم کرد و ماچ و بوس و اینا.بعدش خوب یه جوری باید حرف امیر خان بیاد وسط دیگه!!!!!!!!!!میگه از این شیرینیا بخور امیر از فلانجا خریده هااااااا!!!!!(اینش خیلی نکته مهمی بودا که امیر خریده)خوب حالا یه دو سری رفت و اومد و هی میگفت اون بالا (منظورش خونه شون بود)بند نمیشم بیا بریم بالا بشینیم خوباما من که دم به تله نمیدادم

دیگه کم کم وقت رفتن من شده بود و خانومه اومد دم در واسه خدافظی میگه منم بیرون کار دارم چند دیقه صب کنی الان امیر میاد با هم میریمدر اینجا دیگه بابام به کمک من شتافت و بدو بدو اومد دم در میگه نه مرسی مهسا دوست داره پیاده بره(راستم میگفتا دوست داشتم پیاده برم اما خوب بدم نمیومد این امیر خانشون رو هم زیارت کنم)خلاصه که پیاده راه افتادم سمت خونه.بماند که کلی مسیرم رو دور کردم که برم داروخونه عمه م و بعدش نزدیک یه ساعت همونجا بودم و فک کنم یه ۲ ساعت طول کشید خونه رسیدنم.با ماشین رفته بودم ۱۰ دیقه ای میرسیدمااااااااااااااا

  + نوشته شده درچهارشنبه 20 خرداد1388  ساعت 22:2  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 انتخابات؟؟؟؟؟؟

 
  خدایا یعنی میشه این ملت جوگیر چهار سال دیگه پشیمون نباشن؟مثل همون جوگیرای چهار سال پیش؟

.

پ.ن.من برگشتم اما سعی میکنم تا هفته دیگه کم آفتابی بشم.البته اگه بتونم :دی

  + نوشته شده درچهارشنبه 20 خرداد1388  ساعت 10:32  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 بدرود

 
  من هفت و نیم دارم میرم خونه بلکه یه کم هم درس بخونم

اگر بار گران بودیم رفتیم.

بیستم باید برگردم اما تا بیست و هشتم سعی خودمو میکنم اینورا آفتابی نشم.البته پروژه م طبق معمول برنامه نویسیه و بعد امتحانا لاقل به اون بهانه هم که شده تقریبا 24 ساعته هستم

قول بدید زیاد آپ نکنیدااااااااااااااااا :دی

تا درودی دیگر بدرود :دی

  + نوشته شده درچهارشنبه 13 خرداد1388  ساعت 18:8  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 قره آغاج

 
 قره آغاج

۱-اولا به خاطر کج بودن عکس معذرت میخوام همین رو هم به زور تونستم بگیرم وگرنه درخته صافه من تضمین میکنم

۲-خوب این یکی از پیرترین درختای شهر باید باشه اصولا.این سر کوچه بچگی های خودم و بابام ایناست.این درخته خیلی با عظمت تر از این میشه وقتی برگاش در میاد.این عکس واسه عیده که هنوز بهار این درخت شروع نشده بنده خدا

۳-همین اواخر بابام یه ملایی رو میگفت که ما بچه بودیم کلی سنش بود و میگفت من از بچگی این درخت رو با همین عظمت یادمه.بعد بابام هم گفت خوب من ۶۲ سالمه این درخت رو همینجوری یادمه

۴-بشنوید اینو که به خاطر همین یه مورد این پست رو مستقل نوشتم:مامان جان وسط بحث برگشته میگه اتفاقا منم که سی و چهار سالمه این درخت رو همینجوری یادمه.در ادامه توجه شما رو جلب میکنم به این توضیح که من ۲۰ سالمه خوب اینو از ۳۴ کم کنید میشه ۱۴.بعد اونوقت اختلاف سنی من با خواهر بزرگم ۱۳ ساله.حالا از ۱۴ کم کنید میشه ۱.حالا مامان من چجوری ادعای ۳۴ سالگی میکنه؟

۵-ایشششششششش خودم هم چندشم میگه از گفتم دلیل مامانم.به خاطر دلیلش هم نگفتم ماجرارو به خاطر شکل طنزی که اون روز به خودش گرفت و ما هم کلی مسخره کردیم مادرجان رو و با همشیره محترمه کلی بساط خنده مان جور شد.خوب مامانم میخواسته بگه من که ۳۴ ساله اینجام و اینا.نه که مامان من خویی نیست.بلکه اصلا ترک هم نیست.مثلا خواست محض مزاح ما فک کنیم منظورش اینه که بعد ازدواج متولد شدهایشششششششش

 

پ.ن.چند وقتیه بد جوری میرم تو عالم کودکیم.دوستای قدیمیم میدونن که من چه عشقی میکنم با یادآوری اون دوران و با آب و تاب تعریف کردن و دونه دونه تحلیلاش.این درخت هم منو دوباره برد به اون دوران.وقتی با خواهرم و پسر عموم و یا پسر عمه م میرفتیم خوراکی بخریم و خوب وقتی از کوچه در میومدیم این درخت رو زیارت میکردیم.یاد قدمای بلندی که هماهنگ برمیداشتیم و میشمردیم تا به بقالی برسیم.یادش بخیر.عاشق بچگیامم.دوس دارین هر دفعه یکی از شیطنتای بچگیمو تعریف کنم اینجا؟

پ.ن.میگم به این سوال خواهشا جواب بدین : من جوون که بودم دو سه تا داستان نوشته بودم که بعدا نه ویرایش نکردمشون و نه تصحیح و بازنگری نه هیچی.خیلی دوس دارم اینجا بنویسم.اگه حوصله خوندن داستانایی که خفن ایرانین و از این عشقول بازیا داره و احتمالا مزخرف هستند ندارین اعلام کنید که بیخودی سر شما رو هم درد نیارم وگرنه که جواب ندادن به منزله جواب مثبت تلقی میشود.پس بشتابید

پ.ن.هدفم هم اینه که بلکه به این بهونه بشینم یه ویرایشیشون بکنم یا از نظرات این همه دوست یه حا استفاده کنم.دو سه نفری که داستانام رو خوندن بدشون نیومده البته

پ.ن.آخه من چی بگم به این شانسم؟اون از امتحانام که تو ۵ روزه.اون از خواهرم با دو تا بچه ش که دقیقا همزمان با من تشریف میبرن منزل ما و تلپ.یعنی من سرمو به کجا بکوبم؟این همه وقت نرفته حالا درست اون ۱۰ روزی که من میخوام برم خیر سرم درس بخونم اینا هم میرن.البته از سال پیش این مساله جا افتاده بود که من هر دفعه خوی میرفتم اینا هم اونجا بودن.با این تفاوت که من دو روز که میرفتم وسط مسافرت ایشون بود.حتی یه بار میخواستم برم بعد اینا صحبتی از رفتنشون نبود.بابام اینا هم تهران بودن.به اون یکی خواهرم اسمس زدم که امروز خونه کی هستین؟که گفت داریم میریم خوی.ینی اون سری هم همزمان با من خوی بودن.حالا دوباره من میخوام برم اونا زودتر از من اونجا هستن.اصلا چه معنی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  + نوشته شده دریکشنبه 10 خرداد1388  ساعت 14:53  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 پسرعمو

 
  دیروز و امروز خونه خاله جان جونم بودم.امروز صب که داشتیم حرف میزدیم شروع کرد از این حرفای خاله زنکی(به جان خودم من طرفدار موسوی نیستم.ببخشید که با رنگ سبز حالم خراب میشه).وسطاش میپرسه

-پسرعموت نمیخواد زن بگیره؟

+ مگه عقلش کمه که دوباره زن بگیره؟من اگه همچون خونه و ماشینی داشتم دیگه هوس شوهر کردن نمیکردم(البته پسر عموم پنج شش سال پیش ازدواج کرد و دو سه سال پیش هم طلاق گرفتن.)

-خوب کم کم داره سنش میره بالا آخه

+اوه بابا تازه اول جوونیشه که.داره عشق و حال میکنه(تو دلم گفتم الان میتونه با دخترای رنگارنگ بپره.زن بگیره که باید با یکی سر کنه)اون که زن رو هم تجربه کرده قبلا

-چند سالشه؟

+بنده خدا هنوز ۳۰ رو هم تموم نکرده که

(و البته مکالمه ادامه هم داشتا.یکی نیست بگه چرا پسر ۳۴ ساله ی خودت ازدواج نمیکنه)

پ.ن.۱.خدایا منو ببخش که تهمت دختربازی زدم به پسر مردم(پسر مردم نه البته پسر عموی خودمه حرفی دارین؟)

پ.ن.۲.آخه کسی که یه خونه مجردی به چه درندشتی داشته باشه تو یه برج از ابراج تهران.یه بی ام و هم داشته باشه هوس زن گرفتن میکنه؟(اگه میکنه خیلی باید خل و خاک بر سر باشه)به جون خودم من اگه این امکانات رو داشته باشم شوهر نمیخوام دیگه.به زندگیم و کارای عقب افتاده م میرسم

پ.ن.۳.خیلی پولکی هستم.نه؟خودم هم قبول دارم البته.لمبورگینی پست پیش یادتونه؟خوب اون ضمیر ناخودآگاهم بود.ضمیر خودآگاهم هم آب ندیده تا حالا وگرنه بعید نیست شناگر ماهری باشه یا نه

پ.ن.۴.خدایا تو که زحمت میکشی به یکی پول میدی خوب جنبه ش رو هم لطف کن دیگه بهش.یاد زن همین پسرعموم میفتم چندشم میشه.تازه به دوران رسیده ی دهاتی چندش(خدایا توبه)

پ.ن.۵.دیشب فوتبال که نگاه میکردم طرفدار بارسلونا بودم ولی نمیدونم چرا تا وسطای بازی فکر میکردم اون آبی قرمزا بارسلونا هستن.این هواداریم منو کشته

پ.ن.۶.پست بعدی عکس خواهد بود.هوووووووووووووووووورررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااا

پ.ن.۷.پست بعدترش هم عکس خواهد بود و بعدش بنده تشریف میبرم منزل بلکه بتونم فرجه ها درس بخونم.این ترم دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست

پ.ن.۸.یه چیزی بگم دور هم گریه کنیم.انتخابات ۲۲ـه درسته؟خوب امتحانای من از ۲۴ شروع میشه.اگه گفتی کی تموم میشه؟۲۸ـم.این ترم ۱۹ واحد دارم که ۱۸ واحدش کتبیه و هر ۱۸ واحد در عرض این ۵ روزه.برنده کسی هستش که بگه چند تا امتحان دارم توی این ۵ روز.راهنمایی اینکه یه روزم این وسط خالیه.راهنمایی دوم اینکه امتحانام دو تا توی یه روز هم هست البته.خوب منتظر جواباتون هستم

پ.ن.۹.عمق فاجعه رو توی پ.ن قبلی درک کردین؟اگه نه یه کم بهش فکر کنید و برام اشک بریزید خودم که از این عرضه ها ندارم

بعدانوشت:

پ.ن.10.به جان مادرم این اون پسرعموم نیستا.من یه پسزعموی دیگه دارم که اون سوژه ست اساسی.البته خودتونو ناراحت نکنید چون 10 ساله ندیدمش

.

  + نوشته شده درپنجشنبه 7 خرداد1388  ساعت 20:57  توسط توسط مثلث برمودا