روزهای شیرین من
اینجا شرح روزهای شیرین زندگی منه
سه سال و دو ماه بود که بیماری وابستگی کم کم زیر پوستم ریشه دوونده بود...و من هم مقابله ای باهاش نداشتم...و این بیماری ۳۸ ماهه طی درمان ۵ هفته ای مداوا شد!...البته ۴ هفته درمان طول کشید و ۱۰ روز هم گذشت تا مطمئن شم بیماری کامل از گوشت و پوست و استخونم خارج شده و دیگه احتمال نداره که عود کنه:دی یادتونه گفته بودم من به ۹۱ امید دارم؟...از همین الآن روزای خوبش برام شروع شده...روزایی که خودمو باور کردم که فقط حرف نمیزنم و عالم بی عمل نیستم و به تمام حرفا و نصیحتام(!!) به راحتی عمل میکنم!...خیلی راضیم از خودم...خیلی سال خوبی خواهد بود این ۹۱...امسال سال منه:پی پ.ن.خدایا ازت متشکرم به خاطر رابطه ی خاصمون باهم...بوس بهت خدااااااا همچین خاله و خواهرزاده ای هستیم ما...دل میدیم قلوه میگیریم:)) این عکسو دیروز گرفتم...دلیل اون تجمعشون چیه نمیدونم ولی بیچاره اون گوشه ای ها له له شدن:دی ۲.امروز هم اونجا بودم...بعد از نهار میگم من کم کم پاشم برم...بعد میگم البته تو مانتوم جا نمیشم**...نمیشه عصری شما منو ببرید برسونید؟ *سنا هم استاد قر و قاطی خوردنه مثل خودم!...و بسیار استفراغو هستن مثل بچگیای خودم!:دی...یه لگن هست خونه شون برای مواقع اضطراری که اسمش لگن سناست:دی **یه مانتویی دارم که خیلی دوستش میدارم...یه مانتوی سفید که سه سال پیش خریدم ولی با این وجود هنوزم دوس دارم بپوشمش تابستونا البته سال پیش تنم نمیشد دیگه:دی...الآن که یه مقدار کمی وزن کم کردم به زور تنم میشه اون مانتوهه و امسال افتتاحش کردم!البته هنوز یه سایز برام کوچیکه:دی
برچسبها: وابستگی, بیماری, درمان, 91, خدا
برچسبها: روز معلم, سنا
برچسبها: نقاشی, کارخونه, سنا
برچسبها: جوجه, اردک, تجمع
برچسبها: خواهر شماره 2, سنا, مانتو

