با درود و سپاس فراوان خدمت دوستانی که به هر نحوی اظهار نگرانی کردن...
فعلا که از زمین و زمان داره برام میباره...هم خوب هم بد هم مباح(:دی)
احتمال داره هفته بعد به معشوق جدیدم برسم...البته همچین هم جدید نیست...چند ماهی هست که دل ما رو برده...البته امیدوارم که موجبات ناراحتی معشوق قبلی یا حسادتش خدای نکرده نباشه که خدا خودش میدونه نمیتونم ناراحتیش رو تحمل کنم...فعلا" که دلم رو خوش کردم به این اتفاق
پ.ن.1.آخر جمله دوم :دی رو نوشتم واسه اون کسی که نوشته بود این دی های منو دوس داره و خودش رو هم معرفی نکرده بود:دی
پ.ن.2.یکی از اون مواردی که از زمین و آسمون میباره تو همون جمله دوم یکیش تصادف ماشین سیده...یکیش شکستن سرش...یکیش امتحان میان ترم برنامه نویسی که پس فرداست و منم قراره واسه رفع اشکال سر جلسه باشم...یکیش رفتن خونه مون...یکیش صحبت یه خواستگار که خوب بعد ازدواج خواهرم اولین خواستگار من حساب میشه و در نوع خودش بسیار مضحک بود واسه من و کلی با خواهر گرام خندیدیم(به جون خودم مسخره نکردم طرف رو چون اصلا نمیشناسمش.اختلاف سنیش رو با خودم مسخره کردم و اینکه داماد جدیده هنوز نیومده واسه خودش باجناق انتخاب میکنه:دی)...یکیش اون روز که از یه تصادف وحشتناک جون سالم به در بردم...یکیش تموم شدن جوهر قلمم!!!(ایشالا نکته ی این آخری رو دریافت کرده باشید و منتظر آپ مثلثانه نباشید)
به سفارش دوستایی که نیومده بودن و گفته بودن شبش بیا بنویس چه خبر بود و چجوری بود و چیا شد:دی
یک ربع به دو:
به فاطی و ناهید و سمیه اسمس زدم که کجایید و کی میرسید؟خودم دم قنادی بودم
ده دقیقه به دو:
هنوز داخل قنادی بودم و قناد محترم داشت نوشته ی اشتباه روی کیک رو درست میکرد برام که سمیه زنگ زد که کجایی ما داریم میرسیم.ما منظور خودش و بهار و آقابهزاد بودن.قرار ساعت سه بودها!!!:دی
دو:
رسیدم کافه و رفتم ببینم اوضاع چطوره و کی میزها آماده میشه!بعد پول هم دادم بهشون که بعدا" جلو مهمونا پول در نیارم:دی زنگ زدم به سمیه که کجایید؟گفت رفتیم چیزی خریدیم الان میرسیم!!قابل توجه که یک گله گوسفند خریده بودن که عکسش هم جتی موجوده!میتونید برید از سمیه سراغ عکس رو بگیرید.با کلی خنزر پنزر دیگه!!اولش که دیدمشون خیلی موقعیت بدی بود!داشتم با تلفن حرف میزدم و حتی نتونستم بهشون سلام بدم.فقط یه چهره ی ارادتمندیم گرفته بودم:دی بعد رفتیم به سوی ماچ و بوس!البته که فقط با بهار و سمیه!!!!:دی
نشستیم پشت یه میز چهار نفره!!آقا بهزاد هر چند دیقه میخواستن پاشن جدا شن از ما که آبروشون نره!!بس که بهار و سمیه شلوغ بازی در آوردن و من مظلوم هم نشسته بودم و جیکم در نمیومد:دی هرچند مشخصه که داشت مظلوم نمایی میکرد ها!اگه عین بهار شر و شیطون نبود که الان زن و شوور نبودن:دی
بقیه رو ساعت یادم نیست همینجوری به ترتیب یا با کمی پس و پیش!!!مینویسم:دی
مدام دودی وارد میشود:دی همین که رسید میگه ناهار چیه؟؟؟:دی آخرشم دید داره با در و دیوار حرف میزنه بیخیال شد:دی
امید و نوگل اومدن.کاملا" به موقع و بدون تاخیر.مرسی واقعا از هر دوتون:) نوگل رو اولین بار بود میدیدم.مهربون و نازنین...امید هم که کلی مهربون شده بود و حواسش هم به همه چیز بود.مرسی امید...البته اینم نگم میمیرم:دی که اول اومد به همه سلام داد و رفت نشست!!رفتم میگم سلام!!خوش آمدید واقعا":دی...آخرشم هیچی سفارش نداد!!!!
مانی اومد و من چهره ش رو نمیشناختم.مسلما" اوشون هم بنده رو نمیشناخت!!معرفی کردم خودم رو و شناختوندم خلاصه!!از جمله کسایی بود که از راه دور زحمت کشیده بودن و اومده بودن.فقط حیف که کوکب جان رو نیاورده بود:دی...تازه آخرشم هم هادی رو تهدید کرد که نبینیم وبلاگتو درشو تخته کنی و اینا...ما هم مفیوض شدیم
پیازداغ عزیز...هادی خان هم سرفراز نمودند و راه به این درازی رو زحمت کشیدن و تشریف آوردن...خیلی هم ساکت بود کلا"...خستگی راه هم از چشماش میبارید منتها لبخندش رو تا آخر هم حفظ کرد با خودش...با یه دسته گل قشنگ هم اومده بود:)
مصطفی خان کلبه ی مهر هم دقیقا" سه و بیست دقیقه اومد...گفته بود یه ربع دیر میام که یه ربع شد 20 دقیقه...بماند که ایشون چقدر منو تهدید کرده بود که رمز کیک رو بهشون بگم!!و من هم که ترسوووو گفتم ولی خوب رمز غلط گفته بودم...باز هم بماند چقدر تهدید کرده بود که اگه رمز این نباشه ذهنیت سید رو در موردت خراب میکنم و کلی تهمت میبندم بهت:دی...تیرهایش به سنگ خورد...تازه همگان هم کیف فرمودند که اوشون موقعی که داشتن رمز رو میگفتند ضایع شدند:دی
تمام مدت هم به صورت بک گراند شلوغ بازی های بهار و سمیه رو داشته باشید به علاوه ی مظلوم نمایی و جوسازی های بهزاد خان!!
کیک رو رفتم آوردم و رمزش رو همون دقایق اول سمیه باز کرد!!مصطفی ضایع شد!!کلی خندیدیم!!
شمع هارو با کمک نوگل عزیز چیدیم رو کیک!!20 تا بود اما نمیدونم چرا یکی 16 تا میشمردش یکی 19 تا:دی
از مدام دودی فندک خواستیم و در همون دم فندک صورتی رنگش رو در آورد(فندکتو برداشتی آخر سر یا نه؟)...تازه وسط ها هم رفت سیگار کشید و برگشت:دی
منو اومد و سفارش ها رو دادیم...اولین نفر هم سفارش من رو آوردن...انقد کیف داد:دی...فقط حیف که تا کیک رو ببرم و اینا قهوه م خنک شده بود و نتونستم بخورم.البته همچین چیز جالبی هم نبود قهوه ترکش.فک کنم مثل نسکافه درستش کرده بودن قهوه ترک رو:دی...
سفارشات همه که رسید و هستی هم که رسید کیک رو بریدم.کیک شکل مثلث بود.سهم همه رو هم مثلث بریدم:دی...کیکش انصافا خوب بود حالا تا نظر بقیه چه باشد
هستی هم که یک خانوم ساکت و آروم و مهربون
چهار و نیم بود که فاطی و آقا حمید(تازه عروس و داماد)تشریف آوردن...چه جیگری شده بود این فاطی:دی...همون اولش هم آبروریزی شد:دی...تا من اومدم بلند شم صندلیم چپ شد با یه شترق خورد زمین:دی
یک ربع به 5 بود که حمیدرضا و خانوم گل و پسر نازش اومدن...افتخار دادن تشریف آوردن...کلا" خیلی خوشحال شدم و اینکه با کلی دردسر اومده بودن...آخرش هم نتونستن درست حسابی سفارششون رو بخورن
حدود ساعت 5 هم بود که همه پاشدن به رفتن.امید هم فیلمی که گرفته بود رو داشت از وسطای مهمونی واسه من بلوتوث میکرد که تا بریم و سوار تاکسی شیم مجبور شد همراهمون بیاد تا بلکه تموم شه!!97مگا بود!!فک کن!!:دی حالا خوبه فقط سه دیقه بود!!
پ.ن.1.به من که خیلی خوش گذشت...مرسی از همه کسایی که زحمت کشیده بودن و اومدن...مخصوصا" کسایی که از راه دور اومده بودن
پ.ن.2.ناهید جان جای شما هم خالی بود شدیدا".پادلمه تو هم جات خالی بود.البته با شما که موقع مهمونی هم تلفنی صحبت کردم و گفتم که جاتون خالیه
پ.ن.3.جای بقیه ای که نیومدن هم خالی بود.مخصوصا" سحر و زهرا و مسافر که دلشون میخواست بیان و نشد
پ.ن.4.به من خیلی بیشتر از اینها خوش میگذشت اگه سید هم بود...بیشتر خوش میگذشت اگه باهام دعوا نمیکرد سر این مهمونی...تا همین یک ساعت پیش داشت دعوام میکرد که من از همچین چیزایی خوشم نمیاد و اگه دوسم داشتی کنسلش میکردی و اینا...البته الان آشتی شدیم اما خوب بعد از یه دعوای خفن...اولین دعوایی بود که از طرف سید بود واسه همین به شدت ناراحت بودم(حتی تو خود مهمونی هم ناراحت بودم...فک کنم کسایی که بودن تایید کنن که همچین نرمال نبودم و تو خودم بودم)...شاید اگه چند ماه پیش بود بهش میگفتم به تو ربطی نداره و یه طرف دعوا هم من میشدم...منتها الان با توجه به این پست خوب حساسیتاش رو بیشتر دلم میخواد رعایت کنم...نهایتش اولین و آخرین مهمونی وبلاگی یی خواهد بود که میزبان یا مهمان هستم!البته دلیل اینکه زیاد به پر و پاچه ی هم میپیچیم این روزا دلتنگیه!!26 شهریور یک ساعت با هم بودیم که اونم بعد از یک ماه و نیم بود!!!کلا" در بهترین شرایط روحی به سر میبریم:دی
پ.ن.5.مرسی از اونایی که سفارشم رو گوش کردند و کادو نیاوردن و مرسی از اونایی که سفارشم رو گوش نکردن و کادو آوردند!!!!
پ.ن.6.خوب مهمونی رفتن خرج داره دیگه!!خرج شما هم اینکه نظرتون رو راجع به بنده بنویسید:دی...ببینم انشای کی بهتره ها!!
خوب منم اومدم بازی(بی دعوت البته:دی)
دوست همی دارم:
1-دانشگاهم(عشق اولمه:-x)
2-لپ تاپم
3-گوشی یی که الان دارم+گوشی یی که چشمم رو گرفته و تا دو ماه دیگه انشالا دستمه
4-برنامه نویسی مخصوصا با سی پلاس پلاس(لازمه بگم چون زبان دیگه ای بلد نیستم؟:دی)
5-خوندن در مورد جدیدترین دستاوردهای فناوری اطلاعات چه نرم افزاری چه سخت افزاری+سرچ کردن تو اینترنت در مورد گوشی و لپ تاپ و اینا
6-کلاس دورد کردن و خوابیدن
7-زمستون و برف و سرما و لباس گرم پوشیدن
8-عکاسی.البته نه از نوع هنری که قریحه ش رو ندارم
9-لباسای رنگ و وارنگ پوشیدن
10-شوخی + سر کار گذاشتن:دی
11-من چون 11 رو خیلی دوس دارم اینم اضافه میکنم---> سید(:-x)
دوست نه همی دارم:
1-خوابگاه(نه تنها دوس ندارم بلکه متنفر هم هستم.یعنی تا حالا نشده من بتونم با کسی که در مورد خوابگاه و اینا ازم سوال میپرسه دعوا نکنم)
2-انتظار(مثل الان که منتظر یه زنگ یا اسمس ناقابلم!!)
3-خسیس بازی
4-خرید لباس!!
5-رنگای روشن
6-مصاحبت با کسایی که فکر میکنن خیلی آدم حسابی هستن(میتونه حتی در حد خوندن وبلاگشون باشه)
7-یزدیا!!
8-جزوه نوشتن
9-حفظ کردن روش اثبات قضیه ای که 2-3 قرن روش کار شده توسط کلی دانشمند تا اثبات شده!!و نوشتنش ریز به ریز تو برگه ی امتحان!!
10-کلاسای صبح
11-ازدواج کردن!!
آخه یه آدم چقد میتونه ماجراجو باشه؟:دی
من آخرش اگه تو سن 90 سالگی سر همین ماجراجویی ها زندگی خانوادگیم از هم نپاشید:((((
بگم جریان چیه؟
دیدید که هر سه چهار روز یه بار یه دونه ایمیل میاد واسه آدم که شما برنده شدید و اینا:دی خوب طبیعتن واسه منم زیاد میاد از این تیپ ایمیل ها.دیروز همچین میلی اومده بود برام.هیبتش یه نموره به نظرم متفاوت بود:دی...شیطنتم گل کرد که جواب بدم بهش:دی...منم که معرف حضور هستم:دی...جواب دادم و حتی شماره موبایلم رو هم نوشتم:-اس اس...حالا امروز یکی زنگ زد به من...شماره ش پرایویت...نمیدونم با چه لهجه ای انگلیسی حرف میزد که من فکر میکردم داره کردی حرف میزنه...شماره ش هم که اونجوری بود فک کردم مزاحمه...یه مزاحم کرد داشتم چند روز پیش گفتم لابد همونه:دی...در حالی که این داشت حرف میزد منم تنظیمات مربوط به دایورت رو انجام میدادم که دفعه بعد که زنگ زد ریجکت کنم و بره رو سید:دی...حالا اون بنده خدا هم خسته بود و خوابیده بود...خلاصه که دایورت کردم...سید انگار یه چیزایی از حرفاش فهمیده بود.مایکروسافت و اینا:دی...بعد زنگ زده به من
-تو دایورت کرده بودی اینو؟
+آره به چه زبونی حرف میزد؟:دی
-انگلیسی
+نهههههههههههه!!!!!من فک کردم کردی حرف میزنه:دی...چی میگفت؟
-یه چیزایی میگفت در مورد مایکروسافت
+آهااااااااان(دوزاریم افتاد در مورد اون جواب ایمیله هست:دی)خوب دیگه چی میگفت؟(آیکون به کوچه علی چپ زدن چون روم نمیشد بگم جریان چیه:-اس اس)
-دیگه قطع شد
+شاید تو مایکروسافت برام کار جور کردن؟(دوباره همون کوچه علی چپ به همون دلیل:-اس اس)
-جریان چیه؟باز شماره تو کجا خرج کردی؟(آیکون سید عصبانی میشود ولی به شیوه خودش که فقط خودم حس میکنم عصبانیه:دی)
+(...سکوت...)
-تو سایتی چیزی شماره تو گذاشتی؟(آیکون همون عصبانیت مخصوص)
پ.ن.1.من واقعا شرمنده ی روی سید میباشم با این کارا:دی
پ.ن.2.فک کنم دیگه ازم ناامید شده باشه!!!!:((((((((((
پ.ن.3.همگی دست جمعی دعا کنید بلکه من یه کم درست شم:دی
بذارید در مورد اولین تجربه م هم بنویسم که اینجا ثبت شه:دی
تی ای اصلیه سفارش کرده بود که ده دیقه دیرتر کلاس رو شروع کنم که بچه ها وقت کنن ناهار بخورن و بیان.منم 12 کلاس خودم تموم شد و دوازده و 5 دیقه رفتم داخل کلاس و محض اطمینان از بچه ها هم پرسیدم که کلاس آقای فلانیه؟بعد تایید کیف و سوئیشرتم رو گذاشتم رو میز کنفرانس و خودم اومدم بیرون...حالا بچه ها هم مات و مبهوت و کنجکاو:دی...منم دیدم کم هستن انرژی صرف نکردم که بگم جریان چیه و اینا:دی
پسرای برقیه 88ای بودن.حدودا 20 نفری نشسته بودن...پرسیدم چند نفرین؟هنوز میان بچه ها؟گفتن نه شما شرمع کنید...5 دیقه که گذشت کلی پسر دیگه اومدن...پشت سرشون هم یه تعداد دختر...با احتساب کسایی که وسط کلاس اومدن بیشتر از 100 نفر بودن...چون کلاس بیشتر از 100 تا صندلی داره که همه هم به جز چند تا جا خالی بود...من بر میگشتم کلاسو نگاه میکردم وحشت سراپایم را فرا میگرفت و کلی میگرخیدم:دی...منم که دو روزه سرما خوردم و حالم همچینم خوب نبود...تو اون گرما سوئیشرتم رو هم پوشیده بودم:دی
خوب اول اسمم رو پای تخته نوشتم و بعدش واسه اینکه خیلی مزه نپرونن و یه کم بگرخن و جذبه ی من بگیردشون گفتم که آخر ترم موقع تحویل پروژه هم دوباره منو میبینید:دی...از همون اول یه پسره شروع کرد سوال بیربط پرسیدن که نمیدونم چی چیه ماشین رو توضیح بده...منم گفتم شرمنده باید این سرفصلایی که بهم سفارش شده رو تکمیل کنم و اینا...شروع کردم به نوشتن...یه برنامه که نوشتم یه چیزی به کار برده بودم که میدونستم بلد نیستن...گفتم بذار یه چیز اضافه ای هم از من یاد بگیرن...قشنگ به غلط کردم افتادم بعد 20 دیقه که هیچی نمیفهمیدن:دی...به انواع روشها توضیح دادم و کلی مثال زدم براشون تا آخرش یه کم جا افتاد براشون که چی به چیه...بعدشم یه سرفصل دیگه رو هم توضیح دادم و از خودشون خواستم یکی بیاد دنباله فیبوناتچی رو براش برنامه بنویسه...یکی دستش رو بلند کرد و اومد نوشت...نگاه میکنم میبینم از دستورای سی پلاس پلاس استفاده کرده...میگم مگه درس شما سی نیست؟میگن چرا...میگم خوب چرا اینجوری نوشتی؟لبخند ژکوند تحویل من میده که آره من خیلی بلدم و اینا:دی...منم گفتم سی اینو کامپایل نمیکنه اصلا"...تو دلم هم گفتم کلاس بیخود هم نذار:دی...بعد این که اینجوری نوشت یه لحظه شک کردم گفتم شاید استادشون اینجوری یاد داده بهشون...ولی دیدم نه چون بقیه هم با تعجب نگاش میکردن و قبلش که من دستورای سی رو نوشته بودم کسی ابراز تعجب نکرده بود...وگرنه که منو کچل میکردن:دی...حالا من فقط ترم یک که بودم با سی کار کردم ها
یه کد پر از اشکال هم نوشته بودم که ایراداش رو پیدا کنید:دی کلا کامپایلر های خوبی بودن..به جز یکیش که بلد نبودن بقیه رو پیدا کردن:دی
یکی هم بود از اولش منو کچل کرد که سوئیچ کیس رو توضیح بده...میگفت من مینویسم برنامه اجرا نمیشه...میگم آخه پسر خوب برنامه اجرا نمیشه یعنی چی؟یه اروری باید بده دیگه...یا کامپایل ارور یا ران تایم ارور...میگه نه ارور نمیده اجرا نمیشه:دی...بعدش که سرفصلایی که باید میگفتم تموم شد میگم بریم سراغ سوال شما...گفتم البته من دقیق یادم نیست با کمک شما مینویسمش...نوشتیم و دیگه وقت هم تموم شده بود و اینا
البته قبل از آخرش یه کد دیگه هم ازشون خواستم و یکی اومد و نوشت...منم به یه روش دیگه کدشو نوشتم و اینا
پ.ن.1.در کل واسه اولین تجربه عالی بود:)
پ.ن.2.حالا با یه دوستم قرار گذاشته بودیم که 12 شاید بریم طرف فاطمی واسه سفارش کیک...ماجرای این کلاسه غیر مترقبه بود خوب...منم حواسم نبود به دوستم خبر بدم...بعد حالا هی زنگ میزنه به گوشیم...منم از اون سر کلاس بدو بدو میام سمت گوشیم ریجکت میکنم برمیگردم سرجام ادامه میدم...باز یه ربع دیگه دوباره زنگ میزنه...سومین بار دیگه جواب دادم که بابا من کلاسم و خدافظ...اونم دستش درد نکنه یه ربع دیگه بازم زنگ زد:)))))...بعد کلاس که دیدمش میگه انقد خندیدم بهت میگم چه کلاسیه که انقد شاد تلفن هم جواب میدی تازه؟:دی
پ.ن.3.اشکال نداره عوضش کلی باعث شادی بچه ها شدیم...کلی خندیدیم:دی
پ.ن.4.اون کلمه رمز شده رو که دادم روی کیک بنویسن آقاهه برداشت یه جایی یادداشت کرد بعد میپرسه حالا چی هست این؟:دی...میگم این رمزه...تا از رمز درش نیارن کیک بریده نمیشه:دی...کلی خندید بهم:دی
یادتونه گفته بودم تی ای شدم؟خوب کار من پشت صحنه هستش...یعنی تصحیح تمرینا و ورقه و تحویل پروژه و اینا:دی...البته علی الحساب پروژه ترم پیشیا رو هم ازشون تحویل گرفتم هم تصحیح کردم یه قسمتیش رو...حالا دیروز استاده دوباره زنگید که فلانی فردا رو نمیتونه بره سر کلاس حل تمرین تو جاش برو...ساعت 12 تا یک و نیم...خدا آدم رو ندید بدید نکنه:دی...حالا با کلی آمادگی و نت امروز ظهر میرم سر کلاس...فک کنم 88ای باشن...دعا کنید به خیر بگذره اولین تجربه تدریس عمومی:دی
پ.ن.1.خصوصیاتون رو دیدین؟کامنتای من چرا انقد آب رفته؟
پ.ن.2.الان یکی از فلسطین اشغالی اومده وبلاگم:دی...مگه اونا هم اینترتر دارن؟سوووووووووووووووت
گمونم عاشق شدم!!
پ.ن.1.شایدم جدی جدی آب و روغن قاطی کردم
پ.ن.2.اگه پستای قبلی رو نخوندین بخونین جدید هستن خوب
بعدا" نوشت:
سید میگه ملت بعد 9 ماه بچه دار میشن تو بعد 9 ماه عاشق شدی؟:دی
چند وقته شدیدا گریه ئو شدم(یا همون زرزروی خودمون:دی)
مثلا وقتی که فهمیدم خواهرم به خواستگارش جواب مثبت داده نشستم گریه کردم
وقتی بعدش با سید حرف زدم و یه چیزی گفتم که شروع کرد به قهقهه زدن من گریه میکردم.نه که بنده خدا خیلی فشار روشه چندین ماه بود که از ته دل خندیدنشو ندیده بودم.اون میخندید من اینور گریه میکردم.البته نذاشتم بفهمه ها
وقتی روز عقد خواهرمو رفتم تو خونه کلی گریه کردم
وقتی آهنگ غمگین گوش میکنم اشکام در میاد
وقتی به آینده م فکر میکنم میشینم گریه میکنم
هر دفعه با سید حرف میزنم و حالش خوبه و روبراهه پشت تلفن گریه میکنم
هر دفعه با سید حرف میزنم و خسته ست گریه میکنم
وقتی مثل الان تو اتاق تنها میشم میشینم گریه میکنم
نمیدونم چرا واقعا انقد گریه میکنم.از ناراحتی گریه میکنم.از ذوقم گریه میکنم.کلا انگار آب روغن قاطی کردم
پ.ن.1.دلیل این پستای پشت سرم اینه که یه چیزی تو دلم هست هر دفعه که میخوام شروع کنم بنویسم حرفم عوض میشه کلا"
پ.ن.2.حال و روزم بیربط نیست به اینکه سید نمیتونه این هفته بیاد.یعنی تو مهمونی هم نیست دیگه!!
پ.ن.3.دچار تناقضات شدید روحی شدم.یعنی شدیدها!!!!
پ.ن.4.سه تا دانشجوی برق دانشگاه اورمیه که هر سه هم خویی بودن چند روز پیش مردن.گاز خفه شون کرده.اخبار هم گفته اگه گوش کرده باشین.انقد ناراحت شدم.84ای بودن بدبختا
پ.ن.5.چهار تا از دانشجوهای ما هم به خاطر تجمع اون روزی که جناب دانشجو تشریف آورده بودن این ترم محروم شدن و حتی اجازه ورود به دانشگاه هم ندارن!!
پ.ن.6.شاید پاکش کردم!!!!
من شدیدا استعداد دارم در خبر بد دادن به یه نفر.یعنی همچین به مرگ میگیرم که طرف به تب راضی شه.اون روز نمیدونم کجا بود خون دیدم یاد اینا افتادم
یه چند سال پیش بود از این رنده آلمانیا مد شده بود!!یادتونه؟از اینایی که افقی بودن بعد تیغه هاش رو یه چیزای مثلثی سوار بودن که میذاشتی روش و خیلیییی هم تیز بودن.خوب؟
مامان من یه بار داشت باهاش هویج حلقه حلقه میکرد.تصور کنید با همون فشاری که هویج رو میکشید رو رنده هه ناخنش رفت.یعنی قشنگ نصف ناخنش(قسمت صدفیش رو میگما)افتاد قاطیه هویجا!!
بعد شروع کرد به خون اومدن در حد چی!!انگار شیر آب شدیدا داره چکه میکنه:-اس
حالا هر کاری میکنیم مگه خونش بند میاد؟یه استکان عسل آوردم انگشت مامانمو گذاشتم تو عسل.ولی همینجوری خونه راه باز میکنه میاد روی عسل جمع میشه.یعنی اوضاعی بودها.حالا دیگه دعوای پزشکی بین خودم و مامانم رو تعریف نمیکنم.در همه ی این مدت هم یه سطل آشغال زیر دست مامانم بود که خونا میریخت اون تو
بعدش که بابام کلید انداخت درو باز کرد من سریع پریدم تو پله ها که بابا بدو به دادمون برس.بابام حالا کلن ؟آدمی نیست که خودشو گم کنه و اینا ولی مضطرب شده بود.اومده بالا میگه چی شده؟فک میکنید چی جوابشو دادم؟:دی
سطل آشغال پر از خون رو گرفتم طرفش میگم ببین دست زنت زخم شده:دی فک کنم بابام در اون لحظه فکر کرده دست مامانم قطع شده:دی
خلاصه اگه خواستین خبر بدی به کسی بدین بیاین پیش من مشاوره:دی
احیانن پست قبلی رو هم بخونید!!اینو واسه کسایی نوشتم که نمیتونن بیان مهمونی واسه اینکه دست خالی از وبلاگ نرن:دی
توجه!!! توجه!!!
عرضم به حضور انور دوستانی که میان مهمونی چند نکته رو تذکر بدم بهتون
1-با هر کی صحبت میکنم میبینم بحث کادو و اینا داغه!!کادو قرار نیست بیارید که!!تولدم که گذشته کادو دادن نمیخواد.فقط یه مهمونی هستش واسه دور هم جمع شدن!!هر کس چیزی بیاره من نمیگیرم.الان میگم که بعدا اگه کسی چیزی آورد من نگرفتم ناراحت نشه!!حله؟؟؟؟؟؟؟
2-یه توضیح کوتاهی بدم در مورد نقشه ای که در مورد کیک دارم.توضیح رو میشد اونجا هم داد ها ولی اینجا میگم که از الان آماده باشید:دی
من قراره بگم روی کیک یه کلمه ای بنویسن(به رمز:دی)بعد هر کی که اولین نفر کلمه رو بگه هم احیانا یه جایزه داره هم اینکه کیک تا اون موقع بریده نمیشه ها گفته باشم از الان:دی
سیستم رمزی هم که به کار میبرم خیلی ساده ست.اصلا میتونید حروف رو بنویسید با خودتون بیارید که کارتون اونجا راحت باشه!!خیلی مبتدی توضیح میدم که بهانه نیارید
یک-اول از همه حروف انگلیسی رو به ترتیب بنویسید
دو-کلید رمزmosallas
سه-حروف کلید رو به ترتیبی که هست و بدون تکرار شروع کنید از بالا یا پایین حروف قبلی بنویسید.(مثلا" حرف اٍی معادل ام میشه دیگه!)
چهار-وقتی که حروف کلید رمز تموم شد حروف الفبا رو به ترتیب پشت سرش بنویسید(دقت کنید که حروف تکراری رو که تو کلید بوده و نوشته شده رو دوباره ننویسید
پنج-خوب با این معادل هایی که دارین دیگه میتونین کلمه ی مورد نظر من رو بفهمید.فقط کافیه معادل هر حرفی رو از حروف اولی شیدا کنید و کنار هم بذارید تا کلمه مورد نظر مشخص بشه
شش-خوب حالا میتونید جایزه تون رو بگیرید و منم میتونم کیک رو ببرم:دی
3-راستی...هیچی بیخیال اومدید مهمونی میفهمید:(
پ.ن.چند وقته اصلا" میزون نیستم.کلا" اوضاع خوبی ندارم.هی دائم تو ذهنم با آدما دعوا میکنم!!
ترم پیش احتمال داشتم این ترم فرایندهای تصادفی یکی از کتابای این درس جدیده همون کتاب احتماله 700 صفحه ای بود.داشتمش بردم پس دادم:دی
یعنی 40 تومن کاسبیم شد 41هزار و 200 تومن:دی
هزار تومنش رو هم رفتم باکس گرفتم موند 200 تومنش:دی
الان من 40 هزار و 200 تومن مایه اضافی دارم:دی
فعلا که با فلاکت و بدبختی و یه قرون دو زار روزگار میگذرونم بلکه زودتر پولام جمع شه و گوشی بخرم و برگردم به دوران مایه داری و هی خرج کردن.یعنی میشه؟؟؟؟؟دلم واسه ولخرجیای بیخودم تنگ شده خوب:(((((
اول یه توضیح کوچولو بدم...سیستم دانشگاهمون اینجوریه که دو هفته قبل کلاسا استادا کتاب یا جزوه ای که قراره بشه کتاب درسی رو به انتشارات دانشکده معرفی میکنن.بعد اگه کتاب فارسی باشه که خوب خریداری میشه به تعداد.اگه خارجی باشه یا جزوه خود استاد باشه تکثیر میکنن به تعداد و آماده هست واسه گرفتن.لیست اسامی مربوط به هر درس هم هست که وقتی میگیری اونجا رو هم امضا کنی چون به تعداده و شاید کم بیاد!!
حالا من امروز رفتم سراغ انتشارات دانشکده مون تا کتابا رو بگیرم.اصلا و ابدا هم در جریان نبودم که کتاب فارسی هستن یا انگلیسی یا جزوه.لیستا رو داد دستم گفت درساتو پیدا کن.سه تا بودن پیدا کردم.کنارشون اسم کتاب و قیمت رو هم نوشته بوده...واسه دو تاشون هم دو تا بود...جمع یکی 10500یکی 18000و یکی دیگه 16000.موقع امضا اینا رو دیدم رنگ و روم پرید...با اینکه بیشتر از 4 برابر اون پول همرام بود اما اصلا همچین چیزی تو ذهنم نبود.نهایت سی تومن در نظر گرفته بودم...رفت و پیداشون کرد و آوردشون و چون عجله داشت و سرش شلوغ بود برگشته میگه خانوم سریع4450 بدین.منو میگی شاخ در آوردم.یه نگاه به ماشین حسابش انداختم دیدم 4 رقمیه جدی:دی بعد بهش میگم من خودمو واسه 44500 آماده کرده بودم:دی
4 هزار تومن کجا و 44 هزار تومن کجا:دی الان حس میکنم 40 هزار تومن کاسب شدم:دی
پ.ن.1.کسی که نزده زیر اومدنش؟همه ی اونایی که گفتن پنج شنبه میان دیگه؟آخه من باید تعداد رو بدونم.هم واسه کیک هم واسه جاش!
امروز پاشدم رفتم کافه سپید و سیاه صحبت کردم واسه پنج شنبه سی ام مهر.ساعتش رو هم گفتن ساعت 3 تا 5 در خدمتیم!!
پی بدین ترتیب جای تولد شد کافه سپید و سیاه(شعبه شماره 3.همون که بالاتر از زرتشته).زمان هم ساعت سه تا پنج.منتظر حضور گرم همه مدعوین گرامی هستم:دی
پ.ن.1.کسی حق اعتراض نداره نسبت به جاش.چون اگه مشکلی با جاش داشت خودش از قبل پیشنهاد میداد.اینجا هم پیشنهاد دو تا از دوستان بود.خوب اینو گفتم که دعوا نشه:دی
پ.ن.2.دیگه حسش نیست بیم دونه دونه وبلاگاتون و یه کامنت تکراری کپی پیست کنم...هر کی هم شماره بنده رو خواست واسه روز موعود خبرم کنه بیام خصوصی عرض کنم خدمتش که اون روز سردر گم نشم
پ.ن.3.وعده ی ما 12 روز دیگه...
من (+)
سید(-)
-مهسا نگاه کن ببین 1.1.92 چه روزیه؟
+چی شد حالا یاد اون روز افتادی(آیکون خودم رو به کوچه علی چپ زدن واسه از زیر زبون حرف کشیدن)
-هیچی همینجوری.امسال عید جمعه بود؟
+نمیدونم
-صب کن(ممشغول ورق زدن تقویم)عید سال بعد سه شنبه ست(مشغول حساب کتابه مجددا")
+حالا چه گیریه که روزه عید باشه ملت از کار و زندگی بیفتن؟
-(بی توجه به حرف من)تا من درسم رو شروع کنم و تموم کنم میشه همون حدودا دیگه
+آخه 92 من ایران نیستم
-کجایی؟
+آمریکا
-(آیکون پیاده شو با هم بریم آبجی:دی)
+آخه من خودم یه تاریخ دیگه رو دوس دارم(آیکون گریه واسه جلب توجه)
-چه تاریخی؟
+2011.11.11
-خوب حالا چرا این؟
+ینی تو نمیدونی من عدد 11 چقد دوس دارم؟(آیکون مرسی از توجهت)
-چند وقت دیگه میشه؟
+آبان سال 90
-تو کی درست تموم میشه؟
+الان 88؟خوب 89...90...91.خوب 91 تموم میشم
-(با نگرانی اینکه بگم بهمن)چه ماهی؟
+خرداد
-(حساب کتاب میکنه و آروم میپرسه)91 ترم هشتی؟
+نه ترم 10م(آیکون آب شدن از خجالت:دی)
-(آیکون یه سید شاخ در آورده و نا امید با یه آه گنده)ده؟
+دیگه حداکثرش رو گفتم خوب
-(آیکون خر خودتی:دی)
+الو...الو...الو...
(تماس فرت:دی)
پ.ن.1.امکان نداره در مورد یه موضوعی دو بار صحبت بشه!!حتی اگه نیمه کاره و بی نتیجه تموم شده باشه!!یعنی همینی که خوندین نه مقدمه داشتش نه موخره خواهد داشت:دی
پ.ن.2.با مادرجان طبق معمول درگیری پیدا کردیم.طبق معمول هم پای بابام رو میکشه وسط...من نمیدونم این بابای من که جلوی خودم این همه خوبه چرا پشت سرم اینجوریه؟مثلا جلوم نهایت صحبتش در مورد پولای باقیمونده از ترکیه اینه که همه ش رو خرج کردی؟بعد پشت سرم میگه مهسا اضافه ش رو برگردونه به خودم!!!راست و دروغش پای مامانم!!من که راست بودنشو باور نمیکنم شما هم نکنید!!تقصیره منه که به همین الاغ پست پیشی اعتماد کردم و پولا رو سپردم بهش که به مامان بروز نده!!حالا هم مامان خبر دار شده هم عینهو اژدها نشسته رو پولا نمیذاره کسی بهش دست بزنه!!
پ.ن.3.مدتهاست(بیشتر از 2 سال)که حوصله دعوا و جار و جنجال ندارم.فقط خودخوری میکنم و نهایتش اینه که عصبانیتم رو سر نزدیکترین فرد خالی میکنم که در حال حاضر سیده.ولی این سری تصمیمم جدیه که مقابله کنم.نقشه ها هم دارم
الاخ نمیگی من از این به بعد میام خونه اتاق کیو غصب کنم خودشو بندازم بیرون؟:((((((((
الاخ دلت نمیسوزه برا آبجی کوچیکه که دوره بعد اونجا این همه خبر به راهه؟:(((((((((
الاخ آخه چرا نذاشتی امشب پاشم بیام.نمیگی دلم میخواد بیام ببینمت؟:(((((((((
الاخ دیگه دوست ندارم
الاخ الاخ الاخ
کلی نوشتم پرید:((
خوب دوباره از اول:((
تو خصوصیا خیلیا اومدن و گفتن که بنداز جمعه که ما هم بتونیم بیایم.اما چون از اول قرار بر جمعه بود و به خاطر راه دوریا هم گفته بودم جمعه حالا از همه دعوتیا درخواستی دارم.اینکه بگن با پنج شنبه مشکلی دارن یا نه!اگه مشکلی باشه که همون جمعه میمونه اگه هم کسی مشکلی نداره جای جمعه 1 آبان بشه پنج شنبه 30 مهر
و اما لیست دعوتیا:
0-امید(پنج شنبه)
1-حمیدرضا
2-نوگل(پنج شنبه)
3-سمیه(پنج شنبه)
4-زلزله(پنج شنبه)
5-مدام(پنج شنبه)
6-مصطفی(جمعه)
7-آرامش(نمیاد!!)
8-روانی(پنج شنبه)
9-خانوم آسمانی(نمیاد)
10-زرین تاج(نمیاد)
11-هستی(نمیاد)
12-مانی(هر دو گزینه)
13-زهرا(نمیاد)
14-مسافر(نمیاد)
15-خودم(نمیاد)
16-روح سرگردان(کجایی تو ازت خبری نیست؟؟؟)
17-ویکی(نمیاد)
18-بهار(پنج شنبه)
19-پادلمه(پنج شنبه)
20-دکتر قضاوت(نمیاد)
21-ناهید(هر دو گزینه)
22-گلپر
23-سحر(نمیاد)
پ.ن.1.امیدوارم که اسم کسی رو جا ننداخته باشم
پ.ن.2.خوب حالا اگه اسمتون تو لیست بالا بود جواب این دو تا سوال رو بدین
یک-با پنج شنبه مشکل دارید یا نه؟
دو-نظری در مورد جاش دارید؟هنوز جاش تصویب نشده:((
پ.ن.3.سیر ترشی و دختر باباش و اعظم و پیاز داغ و عمولی و یه همسایه دوست داشتم شما هم باشید که نمیشه.البته به پیازداغ و سیرترشی و عمولی و یه همسایه که در وطن هستن گفتم و دوری راه رو بهانه کردند.ایشالا فرصت دیگه
بعدا" نوشت:
بقیه ای که جلوشون خالیه زود بیان ببینم چی میگن!!
تولدت مبارک باشه نوگل جان!دوست دارم هوارتا!!ایشالا به آرزوهات برسی و سال خوبی هم داشته باشی.بووووووووووووووووووووووووووووس
پ.ن.1.تولدت رو 5 مهر میدونستم.امیدوارم سوتی نداده باشم:دی
پ.ن.2.دوستان من یه سوالی پرسیدم پست قبل.خوب جواب بدید دیگه
چند روز پیشا زرین تاج یه بازی انجام داده بود که خوراک منه:دی از اون روز فک میکردم که منم بشینم و بنویسمش
"آیا من که همون مثلث برمودا باشم به آرزوهام رسیدم یا نه؟"
-من خیلی کوچیک که بودم(مدرسه نمیرفتم)دلم میخواست یا معلم بشم یا نقاش.اون موقعا که دیگه عقلم نمیرسید همین معلمی کلی شاخه داره و اینا.اینا آرزوهای شغلی بچگیم بود.بزرگتر که شدم ریاضی رو انتخاب کردم واسه معلم شدن.یعنی معلم ریاضی بشم.بعدش هم انقد ادامه بدم درسم رو که پروفسور بشم و استاد دانشگاه و اینا.اول دبیرستان بود که با واقعیتی به اسم المپیاد آشنا شدم.عشقم شد روی سوالای المپیاد فکر کردن.یادمه حتی تمام وقت کلاس تکمیلی رو معلم ریاضیمون میداد به من که سوالای المپیاد رو حل کنم من(مرحله اول رو میگما وگرنه واسه مرحله دوم که عددی نبودم:دی).و چه کیفی میکرد سوالایی که خودش نمیتونست حل کنه رو من حل میکنم.از 30 تا سوال المپیاد مقدماتی سال پیش من 27 تاش رو حل کرده بودم و سر کلاس اونا رو حل میکردم(البته وقتم آزاد بودا.یعنی توی 2-3 روز حل کرده بودم نه چهار ساعت و نیم تایم امتحانش)اون موقعا آرزوم این بود که المپیاد مدال طلای کشوری بیارم.برم جهانی.بعدش هم توی شریف ریاضی بخونم.بعد لیسانی هم با بورس برم آمریکا واسه ادامه تحصیل.درسم هم که تموم شد به خاطر عشق وطن و اینا برگردم.اول دبیرستان که بودم المپیاد قبول نشدم.شد سال دوم.مرحله اول قبول شدم.چه روزای شیرینی.چه رویاهای شیرینی که برای خودم نمی بافتم!!یه قدم به آرزوهام نزدیک شده بودم.ولی این خوشحالی تموم شد وقتی که مرحله دوم قبول نشدم.سال سوم شد.ادعام رفته بود بالاتر.المپیاد ریاضی دوم و سوم دبیرستان مشترکه.من که دوم بودم دو تا پسر سال دومی دیگه هم قبول شدن از خوی(یکی الان دانشگاه تهران برق میخونه یکی علم و صنعت داره برق میخونه).سوم که شدیم من و یکی از اون پسرا قبول شدیم.من هم المپیاد ریاضی هم ادبی:دی اون هم ریاضی هم فیزیک(اونم از مرحله دوم بیشتر نرفت جلو مثل من)دیگه امسال ادعام بالاتر رفته بود.معلما همه امیدوار بودن بهم.سوالای مرحله اول رو مثل آب خوردن حل میکردم.امتحان مرحله دوم رو هم به نظر خودم خوب داده بودم.اما خوب بقیه از منم بهتر داده بودن و من قبول نشدم.حسرت این یکی بدجوری موند رو دلم:(
اما خوب هدفم دنباله داشت.میخواستم بعد المپیاد بیام شریف و ریاضی بخونم.به این رسیدم.خیلی راحت.چون رتبه ی فوق العاده ای نمیخواست.منم خیلی به خودم زحمت نداده بودم.از اردیبهشت شروع کرده بودم به خوندن و تا تیر هم تموم کردم و کنکور گذشت.جزو افتخاراتم بود که ریاضی رو 78 زده بودم در حالی که شاگرد اول کلاسمون که رتبه ش از من کلی بهتر شده بود(امیرکبیر مهندسی پزشکی میخونه)ریاضیش رو 50 زده بودن
اما هنوز من تازه 20 ساله مه و هنوز کلی راه دارم به ادامه آرزوهام.یک سال و نیم پیش هم وعده ی بورسیه واسه یکی از بهترین دانشگاههای آمریکا گرفتم(همونUCLA که تو پست مربوط به تولدم نوشته بودم)اما هنوز نه به باره و نه به داره.شاید هم کنسل شد آمریکا رفتنم.اگه رفتم که به ادامه آرزوی شغلیم هم میرسم.البته قصد برگشت هم ندارم.یعنی رشته م چیزیه که اونجا بیشتر به کار میاد تا ایران.حتی نمیدونم رمزشناسی یی که من میخوام ایران به جز دانشگاه خودمون دانشگاه دیگه ای هم داره یا نه؟فکر میکنم شهیدبهشتی داشته باشه.امیرکبیر هم مشابهش رو داره اما کاربرد نظامی داره و به درد من نمیخوره.
همیشه دوست داشتم شوهر نکنم و زندگی مجردی داشته باشم.نمیدونم اینم آرزو حساب میشه یا نه
پ.ن.1.ویکی جان تو کامنتدونیت بسته ست من که کار دارم باهات چجوری کارمو بگم؟؟؟
پ.ن.2.کسی پیشنهادی داره واسه جای تولد؟بعد از ظهره جمعه 1 آبانه.جاش که معلوم شه میام دونه دونه واسه دعوت.لیست دعوتیا البته نوشته شده
ترکیه که بودم یه روز داشتم از مغازه برمیگشتم خونه.سر راه یه نمایشگاه ماشین هست جلوشم یه محوطه خالی که ماشیناش رو اونجا پارک کردن.بعدش دو تا پسر داشتن از روبرو میومدن و سمت راست پیاده رو هم یه سگ گنده نشسته بود.پسری که سمت راست بود اون یکی رو دور زد و رفت سمت چپ که زرنگی کنه و از کنار سگه رد نشه.همون لحظه یه سگ از بین ماشینا پرید جلوش.حالا با عکس العمل اون کار ندارم:دی.من مشغول هرهر و کرکر بودم بهش و خواستم زرنگی کنم برم اونور خیابون که از وسط اون دو تا سگ رد نشم.همین که پام رو گذاشتم تو خیابون یه سگ هم جلوی من در اومد.دیگه هرهرم موند تو گلوم:دی تا من باشم به کسی نخندم:دی
پ.ن.1.باشد که درس عبرتی باشد واسه همگان!!!!!
پ.ن.2.البته بماند که روز برگشتم تا استانبول با سگ پسرعموم همسفر بودیم.یعنی تا موهام میخورد به پشتی صندلی احساس میکردم پوزه سگه ست.مردم تا رسیدیم.وووووووووووی
پ.ن.3.دلم واسه پدر و پسر تنگ شده.واسه پسر بیشتر.چون هم پدر رو ایران زیاد دیده بودم تو این 10 سال و هم ترکیه که بودم کامل پیش هم بودیم ولی پسر رو اندازه 10 سال ندیدن ندیدم چون مشغول کارش بود و فقط آخر هفته ها میومد.حتی روز آخر خودش گفت که این اومدنت قبول نیست.یه سری بیا وقت باشه بگردیمپ.ن.4.کامنت امید تو پست قبل انقد منو خندوند که هوس کردم واسه اولین بار کامنت برتر یه پستی رو معرفی کنم.و این شما و این هم کامنت برتر پست قبل:
" پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت: 15:6 توسط:omid1977
مهسا ده سال بعد
تو اشپزخونه داره شوربا درست ميكنه و يه بچه بغلش داره ونگ ميرنه و يكي ديگه داره دامن گل گلي چين دار محلي اش رو ميكشه و ميگه : ننه منيم جيش وار !!!
مهسا هم داد ميزنه : آل لاه !! مني از دست اينا بكش !! "

