تبليغاتX
!این منم


جالبه...چی؟...اینکه یک ساعت نگذشته از گذاشتن پست پیش یه اسمس اومد که "مهساجانم چرا باز به گذشته برگشتی"...کسی که ماه به ماه وقت نمیکرد اینجا سر بزنه و هر دفعه هم آدرسش رو میگرفت حالا دقیقن بلافاصله بعد از گذاشتن اون مطلب اومده و خونده...با اینکه دلم نمیخواست بخونه این مطلب رو و دلیل اصلی یی که میخواستم حذفش کنم این بود که اون نخونه...با اینکه از وقتی اسمسش رو دیدم اشکام بند نمیاد...اما یه لحظه حس کردم کسی هست که هوامو داره...کسی که با این که خیلی سخت با این مساله کنار اومده بود ولی هنوز چتر حمایتش رو دارم...با اینکه که خیلی اذیتش کردم...تنها جوابی که به اسمش تونستم بدم این بود که "هیچی جانم.فقط بدون که عشق من تویی

برای اولین بار اینجا و جلوی همه ی دوستام و توی صفحه اصلی بلاگم میگم که "خیلی دوست دارم...دوس داشتنم به اندازه ی تو نیست ولی در حد خودم خیلی دوست دارم"





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 23:51 روز شنبه 17 بهمن1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



نمیدونم چرا آدم دوس داره بره سراغ آدمایی که تو گذشته ش بودن...گذشته ای که انداخته دور...نمیدونم تو بولاگم نوشتم یا ننوشته پاکش کردم ولی یادمه نوشتم که یک سال و نیم کلن عوض شدم...چرا و چجوریش یادم نیست اما از این رو به اون رو شدم...همون عوض شدن باعث شد که اون دو سال رو بریزم دور...بهش فکر نکنم...اما...اما خیلی پیش میاد دلم بخواد سر در بیارم از روزگار آدمایی که اون دوران بودن...اینکه ناراحتیشون رو ببینم و خوشحال شم...جدی میگم ها...وقتی میبینم به هم ریخته هستند وقتی میبینم از ماجراهای اون موقع هنوز زخم خورده هستند خوشحال میشم...شاید واسه اینکه فکر میکنم آه من گرفته اونا رو...البته این آدما دو نفر بیشتر نیستن ها...یه دختر و یه پسر...دوس دارم هی سرک بکشم ببینم هنوز هم ناراحتن تا خیالم راحت شه...نمیدونم چرا...دلیلش هرچی هست دوس ندارم از ناراحتی کسی خوشحال باشم...نمیدونم راهش چیه تا از این فکرا خلاص شم...

اون پسر دوست پسرم بود...البته اگه بشه به این دوستی های اینترنتی دوست دختر پسری گفت...چون محدود بود به چت و تلفن...اون دختر هم دوست دختر اون پسره بود و دوست چتی من...به واسطه همین پسر با این دختره دوست شده بودم بعدشم فهمیدم دوست دخترشه:دی...اون زمان 17 ساله م بود و چون اولین بود به نظرم خیلی دوسش داشتم و جونم واسه ش در میرفت و اینا...

اون سالی بود که کنکور داشتم...تابستون دوست شده بودیم و عید جدا شدیم...دلیلش هم گفتن من به مامانم بود...گذشت تا شهریور...وقتی اومدم تهران و دانشجو شدم...دوباره فرصت پیدا کردم پیداش کنم و دوباره شروع کنیم...گفتم که اولین بود و خیلی رویایی فکر میکردم...اما کم کم داشتم ازش سرد میشدم...کم مونده بود دوستیمون به آخرش برسه...اگه میذاشتن روال عادیش رو طی کنه نهایتن با یه شکست عشقی جدا میشدیم و خلاص...نهایتش چند ماه گریه بود و ناراحتی...و بعدش خنده به اون روزا و به اون فکر و خیالا...ولی نذاشتن...ولی با دخالت خواهرام و کارآگاه بازیاشون همه چی خراب شد...البته یه بار سال پیشش قبل همون عید که جدا شیم یه عملیات انجام داده بودن...اون مخفیانه بود و مثلن من خبر نداشتم(که داشتم)...اما این یکی...یهو پشتمو خالی دیدم...تهدید...ترس...

یادمه یکی دو هفته قبل از اون روز کذایی ازم پرسیده بود که اگه یه روز مجبور باشی بین من و بابات یکی رو انتخاب کنی انتخابت کیه؟(دقیق یادم نیست منتها منظور همین بود)...من گفتم بابام...یعنی یه لحظه هم نمیتونستم تصور کنم بابام رو به کسی بفروشم حتی اگه اون شخص کسی باشه که خیلی دوسش دارم...

اون موقع اون حرف خواهرم واسه م سنگین بود...اینکه حالا جواب بابام رو چی میخوام بدم...فکر نکیند دارم غلو میکنم ها...خواهرم انقد کثافت بود و هست که بره به بابام بگه...همونطور که وقتی از خوابگاه زنگ زدن خونه مون که مهسا رو بردن بیمارستان به خونه خواهرم هم زنگ زده بودن...بابام میخواد سریع آماده شن با مامانم بیان تهران...باور میکنید بنده خدا از اضطراب اسهال شده بوده؟...مامانم زنگ میزنه به خواهرم خبر بده که خواهرم هم خودش خبر داشته...قطع که میکنن و خواهرم دوزاریش میفته به مامان اینا ماجرا رو نگفتن زنگ میزنه روشن سازی که باید بدونید که مهسا خودش سر خودش بلا آورده!!...اینم خواهری کردن خواهر بنده ست...بابام مامانمو راهی میکنه و میگه نه خودش بیاد اینجا نه جنازه ش!!

نمیتونم درک کنم این کار خواهرم رو...البته کلن زیرآب زن خوبیه...ینی نمیتونید تصور کنید بعد از اون اتفاق چقد دنبال نقطه ضعف میگشت که حرفشو اثبات کنه...البته الان ظاهرن سرش به کار خودش گرمه

بابام بیشتر از یکسال با من قهر بود...ینی قهر که میگم ینی یک کلمه باهام حرف نمیزد...حتی نگاهم هم نمیکرد...البته حمایتش رو داشتم...هم از نظر مالی پول سر ماه تو حسابم بود هم اگه کاری پیش میومد واسه م انجام میداد...


پ.ن.1.مریم اینو نوشتم تو بخونی...میدونم که اینجا رو میخونی پس بخونش...شاید بفهمی معنی اون نگاه های گاهن نفرت آمیزم به تو و اون دوتای دیگه واسه چیه...واسه چی خواهرم نیستید...هرچند تازگیا بیشتر سعی میکنم با تو خواهرانه رفتار کنم...خواهرم بدونمت...محرم اسرار بدونمت...امیدوارم ضربه ش رو نخورم

پ.ن.2.همون خواهرم که بالا وصفش کردم و یه فحش هم نثارش کردم شوهرش بیش از اندازه همون روزا بهم لطف کرده...بیشتر از لطفی که یه برادر میتونه به خواهرش بکنه...واسه همینه که من هیچوقت نتونستم نه به خواهرم حرفی بزنم نه لاقل گوشه کنایه ای بزنم که دلم خنک شه...راستی سنا دختر همین خواهرمه ها:دی

پ.ن.3.به زودی پاک میکنم...یکی از دلایلی که اینو نوشتم اینه که من با نوشتن خالی میشم...مثل خیلی های دیگه...پاکنده از اون زمانا نوشته بودم منتها خالی نشده بودم انگار که باید یه جا درمیومد همه...امیدوارم این سری دیگه خالی شده باشم

پ.ن.4.امیدوارم ببینی و بخونیش مریم قبل از اینکه پاکش کنم...





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 16:18 روز شنبه 17 بهمن1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



خب اول توضیح بدم در مورد این مدتی که نبودم

انتخاب واحدم رو که کردم رفتم خونمون...دوشنبه...قرار بود دوشنبه هفته بعدش هم برگردم که به خاطر مهمونی خاله جانم جمعه برگشتم...همون شب دخترخاله م ازم خواست که بمونم واسه ی تموم کردن پروژه کارشناسیش کمکش کنم...اون شب نموندم منتها فرداش برگشتم...در واقع پروژه تموم شده بود و فقط قسمت نوشتاریش مونده بود...از شنبه تا سه شنبه درگیر اون بودم...خب الان چند شنبه ست؟...شنبه؟...خب ورقه هایی که تو پست پیش گفتم بهم بستن یادتونه؟44 تا از 98 تا رو فقط یک سوالشون رو خونه که بودم تصحیح کرده بودم...پس دو تا 98 تا و 54 تا از یه سوال دیگه مونده بود دیگه...انتظار نداشتید که اون چند روز که با دخترخاله م درگیر نوشتن بودیم به اونا دست زده باشم که؟...خب آفرین!!...سه شنبه استاده اسمس زده بود که ورقه ها حاضره؟من باید نمره ها رو رد کنم!!...منم چهارشنبه و پنج شنبه سریع السیری همه رو تصحیح کردم و بعدش سرما خوردم...فعلن هم دارم با سرما خوردگیم  دست و پنجه نرم میکنم:دی

اما بگم دلیل اصلی اینکه نسبت به اینجا یه جوری شده بودم...چند پست اخیر رو اگه دقت کنید پر از حرف سیده...من دوس نداشتم اینجوری باشه و الان هم دوست ندارم باشه...اینه که یه کم خواستم از وبلاگم فاصله بگیرم...همین


پ.ن.1.الان گفتم مریض شدم یادم افتاد انگار اون سری هم بلافاصله بعد از ورقه ها مریض شدم؟

پ.ن.2.راستی من که خونه بودم خدمت سید هم پایان یافت و ایشان به پایان خدمت نایل شدند...اگه شما شیرینی دیدین منم دیدم!!پس تقاضای شیرینی نکنید که به صاحبش هم شیرینی نداد چه برسه به شما:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 13:14 روز شنبه 17 بهمن1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



صبح ساعت 8 رو گذشته بود که از خوابگاه حرکت کردم به سمت دانشگاه و چون جمعه بود و درای دیگه به جز در جنوب بسته بودن مسیرم رو کلی طولانی کردم که برم از اون در...توی راه داشتم بررسی میکردم که چی بگم به نگهبانا که بذارن برم تو و تمرین میکردم با خودم:دی...حتی کارت دانشجوییم که تو جیبم بود(از موقع امتحانا مونده بود:دی)رو در آوردم گذاشتم تو کیف که طرف نگیره پشتشو نگاه کنه که تمدید نشده:دی...خلاصه رسیدم و سرمو انداختم پایین و رفتم تو...نگهبان دید من محلش نمیذارم برگشته میگه کامپیوتری دیگه؟:دی...حالا دیگه نگهبان روشن نشده بود که ماجرا از چه قراره مهم نیست:دی...منم گفتم آره و سرمو انداختم پایین که برم...میگه آی خانوم کجا کجا؟:دی...کارت دانشجوییت رو بذار بعد برو:دی...کارت گذاشتم و رفتم...خوشبختانه استاد رو سر راه دانشکده کامپیوتر دیدم و همزمان رفتیم داخل...اوه چه سایت باکلاسی داشت...البته سایت که نبود...ینی بود ها ولی کامپیوتر نداشت:دی...دور تا دور و وسط میز داشت و هر میز هم پورت شبکه داشت واسه لپ تاپ...همه ملت هم با لپ تاپاشون نشسته بودن...چون هم پروژه سی بود هم پاسکال حدودن 160 نفری بودن...کسایی که لپ تاپ هم نداشتن رفته بودن سایت دانشکده برق...چون تی ای سی هم فقط دو نفر بودیم منو تبعید کردن سایت دانشکده برق...البته بهتر بود ها:دی...چون تعداد کمتر بود و اکثر بچه های اونجا پاسکال بودن و بیشتر میشد واسه هرکدوم وقت گذاشت و هماهنگ باهاشون جلو رفت...ینی مرحله مرحله کارای همون 8-9 نفر رو بررسی میکردم...آپ رو هم همون اول گذاشتم که اول خیال میکردم لاقل اینترنت داریم که یه نتگردی بکنیم حوصله مون سر نره...منتها زهی خیال باطل به دو دلیل...یکی که نت رو قطع کردن که بچه ها دیگه خیلی هم سرچ نکنن:دی...یکی هم اینکه یه کم که گذشت دوران خوش الافی سر اومد و هی باید دور سایت میگشتم و از اینجا به اونجا...از اونجا به اونجا...و از اونجا به اینجا دوباره:دی...تی ای های سی هم اونجا به سه نفر رسیده بود...ساعت 12 و نیم تا 1 و نیم تایم ناهار بود که تو اون فاصله هر سه تی ای اون یکی سایت در رفته بودن:دی(البته قبلن اعلام کرده بودن که تا ظهر بیشتر نیستن...ساعت 2 و خورده ای بود که استاد خودش هم اومد سایت دانشکده برق...یه کم که گذشت دستور فرمودند که برم سایت بزرگه:((...عوضش وقتی رفتم که کامل به همه جای پروژه مسلط بودم و اکثر اشکالات بچه ها رو میدونستم...رفتم اونجا از یه گوشه شروع کردم دونه دونه بالاسر بچه ها رفتن که سوالی دارید؟...اکثرن نمیپرسیدن چیزی...اونایی که میپرسیدن اگه مشکلشون الگوریتمی بود که توضیح میدادم...خیلی هم وقت میذاشتم...بعد ساعت 3 و نیم بود که هنوز بالا سر نصف بچه ها نرفته بودم...ساعت چهار و نیم وقتشون تموم میشد...یکی از تی ای های پاسکال اومده میگه این همه وقت نذار براشون...میگم چرا؟میگه اون موقع نمیرسی واسه همه وقت بذاری ظلم میشه بهشون...خیلیا سوال دارن...میگم من این نصف رو بررسی کردم اشکالاشون رو و فقط اینوری ها موندن که اکثر بچه ها هم نمیپرسن شما خیالت راحت باشه که تموم میشه...حدسم هم درست بود چون اکثرن چیزی نمیپرسیدن...ساعت چهار بود که بالاسر آخرین نفر بودم و میگم دیدین تموم شد؟(آیکون زبون درازیییییییییییییی:دی)بعد حالا قرار بود تا یه ربع به 5 فایل ها رو آپلود کنن داخل سایت دانشگاه...بعد اینترنت هم قطع بود دیگه:دی...بعضیا که تونستن ا زوایرلس دانشکده های اطراف وصل شدن و آپلود کردن...بقیه هم رو فلش های ما میریختن...بعد فکر میکردن هرکی رو فلش هرکی بریزه میره دست همون آدم واسه نمره دادن...اون آخر که سر فلش من داشت دعوا میشد بس که همه تو صف بودن:دی...حتی یکی دیگه از تی ای ها دم آخری اومده بود...فلش رو یکی از من خواست و فلش من دست کسی بود...ایشون فلششون رو دادن...فلش من که کارش تموم شد اومد گرفت برد...فلش اون تی ای هم حتی به لپ تاپ بود ها اما اونو درآورد که رو مال من بریزه:دی...کلن خیلی صحنه های بامزه ای بود:دی...حالا فلش منم ویروسی شده بود خفن...هی از این لپ تاپ به اون لپ تاپ...یکی نمیدونم آنتی ویروسش چی بود که اصلن فلش رو باز هم نکرد...تا چند دیقه بعدشم که فلش رو درآورده بود هی از تو فلشی که توش نیست ویروس پیدا میکرد:دی...


پ.ن.1.وای اگه بدونید چه لپ تاپای خوشگلی داشتن:دی...فک کنم تا حالا هیچ لپ تاپی به زشتی این مدلی که من دارم نباشه:دی...دل آخه هر سال رو یه مدل کلید میکنه...ینی لپ تاپی که دل هستش نگاه کنی از قیافه ش میفهمی طرف کی خریده:دی...همه اونایی که همون موقعایی که من کادو گرفتم خریدن از این زشتا دارن

پ.ن.2.وای ائقد خسته شده بودم و پاشنه ی پام درد میکرد که نمیتونستم درست راه برم...با پنجه راه میرفتم تازه کلی هم کج و کوله:دی...بعد حالا یکی از اینور سایت صدا میکنه میرم بالاسرش...میبینم یکی پشت سرم وایستاده...میگم نشون بده کجا نشستی الان بیام...میبینم اونور سایت رو نشون میده:((...خلاصه که این پا به این زودیا واسه من پا نمیشه:دی

پ.ن.3.استاد صبح بهم گفت که موقع رفتن صبر کنید ورقه بدم بهتون:((...کارمون که تموم شد خسته نباشید و خدافظ و اینا...منم شاد و شنگول که لابد صبح یه چیز دیگه گفته استاد و من نفهمیدم و ورقه ای در کار نیست...در اومدم و سوار بی آر تی بودم دیدم داره زنگ میزنه:((...یه واااااااااااااایی گفتم و جواب دادم...میگه اینجایی؟...میگم نه ولی نزدیکم برمیگردم...برگشتم...سه تا سوال داده بهم:((...مادرجاااااااااااااااااااان...هنوز جرات نکردم نگاه کنم ببینم سوالا چی هست؟:((

پ.ن.4.من اصلن هیچ رقمه نه میتونم نگهبانا رو درست نگاه کنم نه میتونم باهاشون راه بیام...دم رفتن رفتم دفتر نگهبانی دم در که کارتمو بگیرم...میبینم قفسه بندی داره واسه کارتا که هر قفسه یه حرف داره...میگم "ع"...اولی رو برداشته میگه عزیزی؟...میگم نه...میگه پس چی؟...هیچی نمیگم...میگه گفتم چی؟...گفتم نگاه کنید خودتون میبینید:دی(البته اونجا دیگه نیشمو باز نکردما:دی)...کلهم چهارتا کارت بودا...عین چی هم از روی عکس تشخیص میدن...الاغ مثلن میخواد خودشو نشون بده...برگشته میگه میپرسم اسمت چیه اسمتو بگو(با عصبانیت)...منم کارتمو از دستش قاپیدم و پریدم بیرون...دیگه انتظار نداشتید مرسی و خسته نباشید هم عرض کنم؟:دی



ادامه مطلب

نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 2:4 روز شنبه 3 بهمن1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



صبح روز جمعه همه تا ۱۰ خوابن من بدبخت اومدم واسه پروژه ی بچه های سی...از ساعت ۸ صبح:((

بعد اینترنت رو هم میخوان قطع کنن تا چند دیقه دیگه که بچه ها برنامه رو از اینترنت پیدا نکنن...من تا ساعت ۵ اینجا چه غلطی بکنم آخه؟:((

ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان:((





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 10:27 روز جمعه 2 بهمن1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



وقتی داشتم آرشیومو میپکوندم پستای جالبی دیدم...تصمیم گرفتم اون قدیما هذ روز چندتاشو از آرشیو دربیارم...به حدود عید که رسیدم بقیه رو یکجا برگردونم...این پروسه چند روز وقت میبره...پستای قدیم یا کوتاهن یا عکسن...فک نکنم بدتون بیاد...پس تا وقتی که پستام ته بکشن یه زحمتی بکشید و هر روز یه سر به اینجا بزنید و چند تا پست آخر رو ببینید اگه دیدنیه یا بخونید اگه خوندنیه...من دیگه هی دستم رو بوق نباشه که نظر شما رو به سمت وبلاگم جلب خودم...خودتون قدو رنجه بفرمایید...مرسی...نظری هم اگه دارین تو همون پست مرحمت بفرمایید...پیشیاپیش از بذل توجه شما سپاسگذارم:دی



نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 0:45 روز چهارشنبه 30 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



بوووووووووووووووق:دي



نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 16:29 روز سه شنبه 29 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



فردا آخرین امتحان این ترممه...ترم پنجم هم تموم میشه و من هنوز نه به درس خوندن افتادم نه چیز زیادی یاد گرفتم!!...مثل هر آخر ترم تصمیم میگیرم ترم بعد هم سر کلاسام برم هم درسام رو به وقتش بخونم هم تمرینا رو حل کنم...هم...هم...هم آدم شم...جمعه تحویل پروژه ی بچه های سی هستش...دوشنبه هم انتخاب واحدم...بعدش یه هفته میرم مرخصی...کاش یه برف بباره اونورا...سال پیش که برف ندیدم من...کاش لاقل امسال این چند روز که میرم خونه برف هم ببینم...

خوبم...خیلی خوبم...به حدی که زدم آرشیومو پکوندم:دی...این پست رو شما بعد ها خواهید دید...فعلن فقط بوقش رو داشته باشید تا بعد:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 21:16 روز دوشنبه 28 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



تصمیم دارم یه مدت نباشم...ینی اگه باشم هم فقط تو وبلاگای شما باشم...میخوام پستای اینجا رو همه ش رو حذف کنم...حذف که دلم نمیاد...ثبت موقت...از الان شروع میکنم...



نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 21:46 روز یکشنبه 27 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



سید دوشنبه صبح حرکت کرده بود به سمت اصفهان...ساعت 5 و نیم...باباش سفارش کرده بود که برو تهران و از تهران برو...فکر کنم به خاطر مسیر اتوبانی گفته بود...اما سید مسیر کوتاه رو انتخاب کرده بود و از تاکستان سر خر رو کج کرده بود به سمت اصفهان...ساعت دو که با هم حرف میزدیم پرسیدم کجایی دیدم زد زیر خنده...میگه بذار به تو راستشو بگم...یک ساعت و نیم مونده برسم اما الان با خونه حرف میزدم گفتم نیم ساعت مونده برسم قزوین(که یعنی دارم از مسیر تهران میرم:دی)...ساعت سه و نیم رسیده بودن اصفهان...ساعت 7 اینا بود زنگ زدم میگم رسیدی اصفهان بالاخره؟:دی...میگه نه نیم ساعت مونده هنوز:)))))))))...تمام مسیر رو با 140-150 رفته بوده و سرعت ثابتش همین بوده

الان هم ساعت 4 هنوز از تهران حرکت نکرده بود...ساعت نمیدونم چند بود زنگ زده بود میگفت زنجانم...خیلی برام غیر طبیعی نیومد چون حتی مسیر نصف نشده بود...اما شاید دو ساعت هم نگذشته بود که باهاش حرف زدم میگفت صوفیان هستم...میگم تو که یه کم قبل گفتی زنجانم!!...میگه به بقیه دروغ میگم کجائم به تو که دروغ نگفتم:دی...میگم مگه تو داری هواپیما میرونی؟حالا 9 و نیم گفت صوفیانم...فک کنم یک ساعت و نیم راه باشه...که با رانندگی سید یک ساعت هم زیاده برا اون مسیر:دی...حالا کلی هم تو راه نگه میداره ها...مخصوصن که کسی هم همراهش بود...هم اومدنه هم برگشتنه...

ولی انصافن خیلی دست فرمون خفنی داره...یعنی دقیقن همونجوری که من دوست دارم...سرعت در عین احتیاط...انقد نرم و قشنگ میرونه که خدا میدونه...البته ماشینش هم خوش دسته ها...405ه...خوش دستی 405 هم که بر کسی پوشیده نیست:دی...من شوهر خواهرم این ماشینا رو تا حالا داشته (405-206-پرشیا-گل-زانتیا-کورولا-سوناتا-پژو 407)ولی هنوزم میگه هیچ کدوم به اون 405 نمیرسه...مخصوصن که از اولین 405 های تولیدی ایران خودرو بوده 


پ.ن.حالا اون روز داشت با تافن حرف میزد...به دوراهی رسیدیم برگشت با دست اشاره کرد که کدوم وری برم؟منم به مسیر مستقیم اشاره کردم و دستشو گرفتم حواسم هم نبود که اون یکی دستش بنده:دی...بعد حالا نه من ول میکردم نه اون دستشو میکشید:))...فرمون هم به امان خدا خودشم تو لاین سرعت:))





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 22:17 روز شنبه 26 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



زمان چهارشنبه

مکان داخل ماشین سید ودر حال حرکت :

ضبط ماشین روشنه و یه خواننده ی قدیمی آقا داره یه آهنگ مزخرف با صدای مزخرفترش میخونه...

+این چه آهنگیه بابا قطعش کن اعصابم خورد شد

-صب کن یه آهنگی بذارم از گوگوش که خوشت بیاد

+نه تو رو خدا خانوم نباشه خواننده...اعصابم صدای زیر خواننده رو نمیکشه

-اتفاقن منم از خواننده های خانوم خوشم میاد

+خوب مسلمه...تو پسری من دختر...آقایون جوری هستن که به صدای زنانه تمایل دارن...خانوما هم به صدای مردونه...من حتی یکی صداش خیلی نازک باشه نمیتونم زیاد گوش بدم به حرفاش...2 سوته اعصابم خورد میشه و سعی میکنم از اونجا دور بشم

-پس من باهات حرف میزنم صدامو کلفت کنم؟(با صدای کلفت میگه اینو)

+نه صدای تو که خودش به حد کافی کلفته دیگه از این بیشتر نمیخواد زحمت بکشی:دی...اتفاقن من از صدای تو خیلی هم خوشم میاد

-میگه إإإإ اتفاقن من از صدای تو خیلی خوشم میاد...خوب آدم طبیعتن تو عمرش صداهای زیادی میشنوه ولی صدای تو بین خانوما یه چیز دیگه ست...اصلن شماره یکه

(من این تعریف که خوش صدایی رو از خیلی از پسرا شنیدم...ینی تقریبن هر کسی که تلفنی باهام حرف زده باشه و یه خورده هم صمیمیت باشه بینمون اینو بهم گفته که صدات خیلی قشنگه...رابطه ی عشقی یی در کار نبوده ها...مثلن میبینی به یکی لازمه زنگ بزنم که کار دارم...اتفاقن هرجا هم زنگ بزنم...مثلن آژانس یا واسه سرویس لپ تاپ به شرکت...اگه طرف آقا باشه هی صحبت رو کش میده و سوال پیچ هم میکنه به بهانه های مختلف...ولی من به شخصه حتی از صدام بدم میاد:دی...جالبه تازگیا زیاد رو صداها حساس شدم...مقایسه میکنم باهم...قشنگترینو انتخاب میکنم...که قشنگترین هم صدای خودم نیستم گفتم که از صدام خوشم نمیاد...اما شاید هم سلیقه ی آقایون کلن فرق داشته باشه:دی...این شبهه هنوز مونده در من)


چهارشنبه که سید اومد من اصلن به خودم نرسیده بودم...ریش سیبیل داشتم و ابروها پر و پیمون و بالطبع با ریش سیبیل و ابروی پاچه بزی آرایش جای خوشگل کردن حتی زشت تر هم میکنه...پس همینجوری رفته بودم...

زمان پنج شنبه

بعد از ظهر سید وقت خالی پیدا کرد که بیاد پیش من وقتی داشتم در ماشینشو باز میکردم بشینم دیدم داره با نیش باز و با دقت نگام میکنه:دی...

+إإإإ فهمیدی؟فک نمیکردم بفهمی...بهت نمیاد:دی

-تو چی فرض کردی منو؟اتفاقن خیلی هم دقیقم به این چیزا

+خوب حالا خوشگل شدم؟

-خوشگل که خوشگل شدن نداره؟

+أأأأأأأأأأأأأ نمردیم و از این حرفا هم از تو شنیدیم در عرض دو روز:دی

(قابل توجه دوستانی که منو ندیدن اصلن هم خوشگل نیستم...زشت هم نیستم...قیافه ی معمولی یی دارم)


پ.ن.1.اپیزود اول نزدیک فلکه دو صادقیه بودیم از بالا...اپیزود دوم نزدیک فلکه دو صادقیه بودیم از پایین:دی...انگار اطراف صادقیه سید رو زبون بازتر میکنه:دی

پ.ن.2.اونایی که اطلاعاتی درمورد سید دارن میدونن که این حرفا از سید بعیده:دی...البته خودش توجیه میکنه که حضوری ابراز احساسات برام راحت تره...پشت تلفن نمیتونم

پ.ن.3.پست قبل انقد طولانی بود که من حوصله م نیومد بشینم ویرایش کنم...و ظاهرن انقد گنگ بوده که هرکی یه برداشت کرده...مرسی از کسایی که نظرشون رو گفتن...کسی باز اگه نظر مفیدی داره در اون مورد مشتاق خوندنش هستم اگه نه که هیچی...در همین مورد کامنت بذارید

پ.ن.4.قرار بود این سری عکس کلاه رو بذارم البته رو سر خودم که نشد و سید هم امروز رفت خوی و الان کلاه از من فرسنگ ها دوره...خلاصه که منو از دست دادید:دی...ولی اگه موافقید با همون پسورد عکسی که روز تولد گرفته شده رو بذارم که شما که سید رو دیدید منم ببینید و مقایسه کنید:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 20:32 روز شنبه 26 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



1-یه هفته پیش امتحان اندیشه اسلامی داشتم...کتابشو که میخوندم حداقل از هر فصلش با یه چیزیش مخالف بودم...با تحلیلی که کرده بود...نه که همینجوری بی دلیل ها...واسه هرکدوم دلیل هم داشتم...میخواستم همه رو جمع کنم اینجا بنویسم که بعد امتحان دیگه حسش نبود دوباره کتاب رو باز کنم و ورق بزنم و حرفام رو مستند بزنم...اما خیلی سخته یه چیزی با منطقت جور در نیاد بعد بیای حفظش کنی چون یه جند تا متفکر دینی!! نشستن نوشتنش...فک کن مثلن نوشته جهان معلول است و نمیتواند خودش علت خودش باشد...دلیلش هم اینکه که اونوقت باید قبل از پیدایش جهان،جهان بوده باشه...دقیقن مثل قضیه مرغ و تخم مرغ که اول مرغ بوده یا تخم مرغ:دی...خوب این استذلالش منطقیه...منتها اونجایی که میخواد بیاد اثبات کنه خدایی هست میاد تو لوپ میفته...از یه چیز به یه چیز دیگه میرسه از اون به یه چیز دیگه و دوباره میره سر خونه اول:دی...

2-فک کنم بعضیاتون بدونید که من به قسمت اعتقاد ندارم...همچنین به مصلحت خدا...من معتقد به جبرم تا اختیار...نه که اختیار نباشه ها...اما اختیار هم در قالب جبره و همه چیز از قبل نوشته شده...تو این پست هم گفتم تصورم از خدا مثل یه برنامه نویسی هست که برنامه دقیق جهان رو نوشته و با کلی ایو و الس ایف که همه انتخابای مختلف رو در زمانهای مختلف شامل میشه...به نظر کاملن غیر طبیعی میاد یکی هم به مصلحت خدا اعتقاد داشته باشه هم به دعا کردن(دعا کردن رو نقض نمیکنه اون مدل برنامه نویسی...چون میتونه یکی از اون شرط ها دعا یا توسل باشه)...مثلن من و سید بیایم دعا کنیم که در آینده بدون مشکل مزدوج شیم...خب؟حالا اگه به مصلحت اعتقاد داشته باشم چه برسم چه نرسم میگم مصلحت خدا این بوده...ینی ما با دعا میخوایم مصلحت خدا رو تغییر بدیم؟...اگه قصدمون تغییر مصلحت نیست و معتقدیم که هرچی صلاحه اتفاق میفته پس دعا چیه؟...یا بعضیا دعا میکنن که ایشالا هرچی مصلحته پیش بیاد...خب هرچی پیش بیاد که میگن مصلحت همین بوده دیگه...خودشون یه ذره نمیشینن فکر کنن که حرفاشون چقد تناقض داره اون وقت به یکی که لاقل تلاش میکنه همه چیزو منطقی بفهمه میگن کفر میگی یا به این چیزی فکر نکن!!...من تو این پست گفتم که کم پیش میاد دعا یا خواسته ای داشته باشم از خدا...شاید به خاطر دوریم ازش باشه...من الان نزدیک یک سال و نیمه کلن از این رو به اون رو شدم...ینی در عرض شاید یه هفته...بدون وجود شخص دومی که تحت تاثیش قرار بگیرم...من که آدم محجبه ای بودم کاملن بی اهمیت شدم به حجاب یه حدی که دیدید ترکیه بودم بی حجاب میگشتم...از اون موقع کمتر درگیر صحبت با خدا میشم...کمتر آویزونش میشم...از اون موقع درگیر تناقض این مصلحت و دعا شدم و هنوز هم از این درگیری جون سالم به در نبردم...خدا رو قبول دارم...قرآنم قبول دارم...اما گاهی فکر میکنم از کجا معلوم که قرآن هم تحریف نشده باشه؟...چیزی ازش کم نشده باشه؟چیزی بهش اضافه نشده باشه؟...اصلن مگه قرآن رو بعد از پیامبر جمع آوری نکردن؟...مگه شیطان هم القائاتی نداشته به پیامبر؟از کجا معلوم که اون القائات هم بعضی جاهای قرآن مخفی نشده باشه؟...جز اینه که پدران و پدران پدرانمون و بگیر برو تا تهش گفتن که تحریف نشده؟؟...خب الان فرق ما با بت پرستایی که میگفتن ما بت میپرستیم چون پدران ما هم همینکار رو میکردن؟...اصلن مگه جز اینه که حداقل عرب های زمان پیامبر بت رو نمیپرستیدند و به عنوان واسطه میدونستنش؟...حالا الان همون بت های اون زمان چه مصداقایی میتونه داشته باشه؟...این مورد رو ادامه نمیدم که سیاسی میشه و قصدم سیاسی نویسی نیست...خب گفتم خدا و قرآن رو قبول دارم...حالا میرسیم به پیامبر و امامان...اونا رو هم قبول دارم و از همه بیشتر عاشق امام علی هستم(هر چند اون تقدسی که به امام علی میدن رو قبول ندارم...در مورد حکومت امام علی...با اینکه یه کمی سیاسی میشه اما کوتاه مینویسم که دستتون بیاد با چیا مخالفم من...امام علی اگه درست باشه چهار سال و سه ماه خلافت کرده...در تمام مدت خلافتش عدالت رو برقرار کرده...عدالت اقتصادی البته...اما سیاستی نداشته...هیچ کار مفیدی که در تاریخ گفته بشه هم در مورد اون چهارسال و سه ماه نشنیدم...در حالی که شیعیانی که احترام میذارن به سه خلیفه قبلی هرکدوم به خاطر بعضی کارای مثبتی بوده که زمان خلافتشون انجام دادن(با منفیاش کاری ندارم و فقط منظورم مثبتاشه)...فک کنم ایران رو هم زمان عمر غصب کرده باشن(درست میگم یا اشتباه یادمه؟)...به نظر من امام علی سیاستمدار خوبی نبوده...یعنی نمیتونسته سیاستمدار خوبی باشه...یه سیاستمدار باید تا اندازه ای دروغگو باشه...ینی سیاست و دیانت یه جا جمع نمیشه...نمیشه هم دروغ گفت هم ادعای دیانت کرد...مثل کاری که سیاستمداران روز ایران دارن انجام میدن...سیاستمدارای کشورای دیگه ادعای دیانت ندارن و سیاست هم کاملن آغشته به دروغ و حتی تزویره...به حاشیه کشیده شد بحثم...میخواستم برسم به امام زمان...خب جز اینه که حضرت عیسی در تورات وعده داده شده بوده؟و حضرت مسیح اومد و یهودیا منکرش شدن...یه عده شدن پیرو حضرت مسیح و شدن مسیحی...توی انجیل هم حضرت محمد وعده داده شده بود...حضرت محمد که به پیامبری رسید نه یهودیا قبول کردن که همون پیامبر موعوده(اونا هنوز منتظر حضرت عیسی بودن البته:دی)نه مسیحیا قبول کردن...حالا گیرم امام زمان ظهور کنه...چند درصد از مسلمونا قبول میکنن که این همون امام موعوده؟:دی(بازم نه یهودیا قبول میکنن!!نه مسیحیا!!نه خود ما!!شاید هم شما!!)...از اون موقع که درگیری فکریم در این موارد زیاد شده و هیچ جوابی نگرفتم از اسلام دورتر و دورتر شدم چون هیچ جواب منطقی یی به آدم نمیده هیچ کسی...مثلن داری یه کتاب میخونی که احکام جدیده...ینی سوالای جدیدی که به ذهن یه مشت خل و چل رسیده که بره از مراجع تقلید بپرسه(خدا مرجع تقلیدم رو بیامرزه که الان خودم هم نمیدونم مقلد کی هستم...ظاهرن مکارم شیرازی منتها نه خوشم میاد ازش نه رساله ای چیزی دارم ازش)...میبینی طرف یه سوال پرسیده بعد انقد پیچونده ماجرا رو...مثلن ماجرای دانشگاه رفتن دخترا و همکلام شدن با پسرا یا استادای مذکر رو انقد پیچونده که طرف جواب داده دخترا متمرگن خونه کشتزار آقایون باشن چه معنی میده برن دانشگاه؟...من بچه تر که بودم(دبیرستان) همیشه به این فکر میکردم که این آپدیت کردن دین نیست...اسلام رو باید اینجوری آپدیت کرد که تصور کنیم الان پیامبر توی این زمان ظهور میکرد...خب اگه الان تو این دنیای لخت و پتی و فاسد ظهور میکرد(ما هم احتمالن مثل غربیا بودیم اگه مورد هجوم عربا و سیدها قرار نمیگرفتیم در صدر اسلام)مسلمن نمیگفت بیا این چادر رو سرت کن که حجاب برتره...آپدیت کردن یعنی این...نه اینکه بیایم حالا حرفای اون موقع رو در مورد دانشگاه رفتن و درس خوندن و کار کردن خانوما تطبیق بدیم...داشتم میگفتم...دبیرستان که بودم دلم خیلی خوش بود...دوس داشتم یه بار برم پیش مرجع تقلیدم و با اون کلی بحث و تبادل نظر کنم...یا قانعم کنه یا قانعش کنم...یا یه اسلام پیوندم بزنه یا از اسلام بکشدم بیرون...خیلی دلم خوش بود نه؟:دی...الان من نه میتونم خودم رو مسلمون بدونم نه میتونم ندونم...خب اگه مسلمون نیستم پس چیم؟من که خدا رو قبول دارم...چاکرش هم هستم...اما نمیتونم خودم رو زیر پرچم اسلام بدونم...اسلامی که بیشترین سرگرمی و علاقه ش مجازات و کشتن گناهکارانه...بعد بهمون که میگن تروریست به تیریش قبامون برمیخوره...حد...قصاص...اعدام...سنگسار...شلاق...قطع کردن دست...


پ.ن.1.شرمنده خیلی طولانی شد...بحث خیلی بحث طولانی ای هستش و به همین راحتیا نمیشه جمعش کرد...اگه کامنت میخواید بذارید منطقی باشه لطفن چون من به حد کافی گیج هستم...کتاب هم کم نخوندم...یهو چند تا ارزشی سر و کله ش پیدا نشه و بی فکری و بت پرستی خودش رو به رخ من بکشه...من دست به کامنت حذف کردنم خیلی خوبه...راحت حذف میکنم پس زحمت نکشن این جماعت

پ.ن.2.میخواستم دو مورد هم از گفتگوهام با سید رو بنویسم(چهارشنبه که باهم بودیم)منتها این پست طولانی شد دیگه بیشتر از این مختون رو نمیخورم...اگه حافظه م یاری کرد دفعه بعد مینویسم:دی

پ.ن.3.چند روز پیش فکر میکردم که شروع کنم نماز بخونم...واسه همین همه ی این فکرا بعد از مدت ها زنده شدن...بالاخره من مسلمونم یا نه؟حالا اینو داشته باشید که من یه 10 روزی میشه به فکر افتادم که نماز بخونم(البته هنوز هم شروع نکردم)بعد چهارشنبه سید برگشته میگه مهسا میخوام از این به بعد نماز بخونم...همچین جیغی کشیدم من از ذوق که خدا میدونه...فک کرد به خاطر نمازخون شدنش ذوق کردم:دی...میگم منم یه هفته پیش به همین فکر میکردم:دی...میگه تفاهمه و تله پاتی دیگه:دی...من که انصافن از این تقارن فکری خیلی ذوق زده شدم:دی




نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 22:36 روز جمعه 25 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



خوب اون عکس حلزون رو یادتون میاد؟؟حالا اگه یادتون اومد برید ادامه مطلب که خصوصی هم هستش...ضرر نمیکنید...سید رو هم زیارت میکنید تازه:دی...بقیه توضیحات همونجا!!...هرکی هم پسورد بخواد بیاد بگه

ادامه مطلب

نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 0:33 روز پنجشنبه 24 دی1388
دسته بندی :عکس

       لینک مطلب



به دلیل حالم گیر شدن(اینم از اصطلاحات من درآوردی بنده:دی)در پست قبل بر آن شدم که پستی دیگر بنگارم تا یاد آن پست از خاطرم پاک شود:دی

یه چند وقتی بیش از حد بی حافطه شدم...ینی میبینی مثلن دارم اسمس مینویسم...5 دیقه ست تمرکز کردم که چی میخوام بنویسم!...شروع میکنم جمله م رو...به وسطش میرسه یادم میره چی میخواستم بگم!!یکی دو مورد پیش نیومده ها تازگیا همیشه اینجوریم...کامنت میخوام بذارم یه چیز خنده دار میخوام بگم...نصف اولش رو که مینویسم آخرش رو یادم میره و جای خنده دار شدن یخ میشه...

قدیما ملت صد سال رو که رد میکردن آلزایمر میگرفتن الان من اول خوش خوشانم سلولهای خوشگل خاکستری مغزم دارن میمیرن و مبتلا به آلزایمر شدم:((

حتی پریروز سر امتحان سوال اول رو خوندم قشنگ راه حلش اومد تو ذهنم...ریز به ریز...عین جزوه بود...شروع کردم به نوشتن...دو خط که نوشتم دیگه هیچی یادم نیومد...انواع جاهای جزوه رو یادم اومد الا اون سه خط باقیمونده ی اثبات رو

اگه بدونید واسه اون پست غرور چند تا بند جدید یادم افتاده بود!!...ولی هر سری بعد چند دیقه یادم میرفت...گوشیم هم فارسی نداره و عربیه واسه همین اگه چیزی هم بخوام توش بنویسم بعد باید کلی ویرایشش کنم که وقت گیره(شما تصور کن همین کلمه رو من با گوشی بنویسم و موقع ویرایش نبینمش:دی)

اگه پستام یه جوری هستن و سر و ته نداره بدونید ماجرا اینه که شروع میکنم آخرش یادم میره چی میخواستم بگم یه چیزی سرهم بندی میکنم:دی...پست پشت سر هم گذاشتنم هم دلیلش اینه که تا یه چیزی به ذهنم میاد سریع مینویسمش تا نپره بمونم تو خماری:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 0:9 روز چهارشنبه 23 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



آیا این چه میتواند باشد؟جواب های احتمالی خود را در صندوق کامنتینگ پایین همین پست بگذارید...عکس واضحتری از این اثر هنری پس فردا گذاشته خواهد شد!!بشتابید...بشتابید

پ.ن.فاکتوریل تو کجایی چند وقته کامنت نمیذاره دلم تنگ شده برات:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 19:25 روز سه شنبه 22 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



من قبول دارم که آدم مغروری هستم...انقد مغرور که مثلن

-مرغم یه پا داره

-از سید تا حالا بیشتر از دو سه تا خواسته نداشتم...حتی شده از بعضی حرفای من شاخ در بیاره و بگه چه عجب غرورت اجازه داد که اینو ازم بخوای...

-حسود نیستم و امکان نداره به کسی حسادت کنم

-خواسته های زیادی از خدا ندارم...چون غرورم اجازه نمیده مثلن بیام دعا کنم کاش سید رو زودتر ببینم!!...چون حاضر نیستم خودم رو انقد پایین بیارم که دعام بشه دیدن یه پسر...حالا گیرم اون پسر عشقم باشه...

-حاضر نیستم موقع مشکلات خدا رو صدا کنم...البته این بیشتر خجالت هستش تا غرور...من تو خوشی و شادیام بیشتر یاد خدا هستم تا توی سختی هام

-حاضر نیستم جلو کسی ناراحتیم رو بروز بدم از مسایل روزمره...یعنی مثلن با سید دعوا کردیم و قهریم یا ازش ناراحتم...غرورم اجازه نمیده که ناراحتیم دووم داشته باشه...چون خودم رو بالاتر از این میدونم که سر یه بحث و دعوا(حالا هر چقد جدی!!...حتی اگه کار به جدا شدن کشیده بشه)بخوام کاسه چه کنم دستم بگیرم و افسرده بشم و از دنیای جفاکار بنالم

-حال رو به آینده ترجیح میدم...لذت های آنی رو ترجیح میدم...حاضر نیستم حال رو در آرزوی آینده ی بهتر(حالا معلوم هم نیست بهتر باشه یا نباشه)هدر بدم

-پیش میاد دعوا کنم با سید و بگم همه چیز تموم و خدافظ...بعد میشینم فکر میکنم...به اینکه من یک ساله با سید هستم...یک سالی که از حالم هیچ استفاده مفیدی نکردم و همه ش با حسرت بوده...اگه بخوام جدا شم یعنی انتخابم اشتباه بوده و یک سال از عمرم قشنگ هدر رفته...به این فکرا که میرسم با یه اشاره از سید چراغ سبز نشون میدم و آشتی میکنم

-با کسی دعوا نمیکنم(البته سید مستثناست:دی)...نه که اصلن دعوا نکنم ها...منتهی سعی میکنم با کسی دهن به دهن نشم...معمولن میگم حق با توئه یا جوابش رو نمیدم...

-وقتی یکی یه جایی محلم نذاره یا منو توی جمع حساب نکنه تا آخر عمر از چشمم بیفته...یه نمونه ش هم از دوستای مشترک وبلاگی اکثرتونه که دوست من نیست!!(اگه تونیستید حدس بزنید کی؟:دی)


پ.ن.1.بازم هست...اگه یادم اومد مینویسم!!

پ.ن.2.خودم میدونم که بعضیاش خوبه بعضیاشم خیلی بد...منتها دیگه این منم:دی


چند دقیقه بعد نوشت یا از ذوق نوشتگی:دی :

الان 9 نفر آنلاین دارن میخونن آپم رو:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 0:52 روز یکشنبه 20 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



خوب از امید که خبری نشد منم دیگه نمیخوام این اعتصاب بی فایده رو ادامه بدم...شروع میکنم دوباره...منتها امید بدون که باهات قهرم شدییییییییییییییییییییییید

فعلن پست تاریخ مصرف گذشته رو داشته باشید تا چهارشنبه...چه روزی بشه این چهارشنبه...آخ جووووووووووووووووووووووون...کسی میتونه دلیلش رو حدس بزنه؟





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 22:44 روز شنبه 19 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



در بعضی موارد من حافظه ای دارم فوق العاده...یکی از اون موارد شماره هاست...مخصوصن اگه شماره ای باشه که یه بار تایپ کرده باشم یا شماره تلفنی باشه که باهاش تماس گرفته باشم...یه نمونه ش اینکه شماره موبایل شوهرخواهرم رو اینجوری حفظ شدم(اون زمان که نه تنها خودم موبایل نداشتم که حتی بابا و مامانم هم موبایل نداشتن:دی...)یه بار پسرخاله م داشت شماره ش رو میگرفت و منم چشمم به تلفن بود...از اون موقع تا الان دقیقن با اون فرم یادمه...یعنی شاید واسه گفتن شماره یه ذره فکر لازم داشته باشم اما گوشی دستم باشه سریع شماره رو بدون مکث میگیرم:دی...پلاک ماشین رو هم اضافه کنید به این موارد که الان حتی پلاک ماشین پسرعموم(تابستون ترکیه رفته بودم یادتونه؟:دی)رو هم حفظم چه برسه به مثلن پلاک ماشین سید:دی...

یکی دیگه از این موارد که حفظ میشم کلن پسوردجاته...یه نمونه واسه روشن شدن موضوع هم اینکه تا سه سال پیش که خونه بودم و با کارت اینترنت وصل میشدم به اینترنت پسورد کارتها عدد بودن...من یه بار که تایپ میکردم اون عدد رو حفظ میشدم:دی...آدم فضولی نیستم که موقعی که طرف داره پسورد میزنه نگاه کنم منتها اگه چشمم اونجا باشه همون لحظه حفظ میشم:دی...از ترم سه به بعد من با یوزر پسورد دوستم از سایت دانشکده استفاده میکنم...یوزر که همون شماره دانشجوییشه و بحثش از پسورد جداست:دی...

خوب همه اینا رو گفتم که حرف چند روز پیش سید رو تعریف کنم:دی...چند وقت پیش یه کاری برای سید داشتم انجام میدادم بعد خودشم پادگان بود...هر جا هم که ایمیل میخواست خوب ایمیل خودشو وارد میکردم که بعدن خودش بقیه کار رو قراره انجام بده...یه جا نامردی کرد و گفت به ایمیلت ایمیل تاییدیه فرستادیم برو با اون لینک تایید کن!!...خوب اونم که پادگان بود نمیتونست بره ایمیلش که مجبور شدم پسوردش رو بگیرم ازش:دی...از اون روز وظیفه خطیر چک میل افتاده به گردن بنده که مبادا ایمیلی بهشون برسه و یک ساعت دیر متوجه بشن:دی...چند روز پیش میگم میلت رو نگاه کردم خبری نبود...یهو انگار براش سوال شده باشه برگشته میپرسه پسوردم رو جایی یادداشت کردی؟میگم نه چطور؟؟...با تعجب میپرسه ینی حفظی؟:دی...منو دست کم گرفته سید:دی...

دیدید اینایی که ناشین و مثلن به خیال خودشون میخوان پسورد پیچیده کنن که هک نشه؟؟پسورد سید دقیقن این تیپیه:دی...مثلن شنیده که اسپیس بذاری داخل پسورد فلانه و بیساره...حالا این واسه وقتیه که اسپیس رو آخر پسورد بذاری وگرنه وسطش باشه و یکی یکی باشه که فایده نداره...مگر اینکه چند تا باشه که تعدادش مشخص نشه:دی...حالا همه ی اینا به کنار...کی میاد ایمیل اونو هک کنه آخه:دی


حالا بشنوید از بی جنبه گی بنده که ایمیلش رو زیر و رو کردم در به در دنبال عکسش...چند تا پیدا کردم منتها همه شون زشت بودن...کم کم به این نتیجه دارم میرسم که این اون آدمی که من روز اول دیدم نیست:دی...آخه نمیدونید لامصب چه خوشگل بود!!...آدم دوست داشت فقط نگاش کنه:دی...الان فقط چون عشقمه،خوشگل منه وگرنه خوشگلی نداره:دی...بعد این بشر ایمیل قدیمیتر از عید نداشت...نه اینباکس نه سنتش...موندم تو کف!!حتی ایمیلایی که واسه من فرستاده بود هم نبودن:دی...من از ان سال پیش ایمیلام موندن فقط اضافیا رو پاک کردم و اونایی که نمیخواستم آثاری ازشون باشه(میفهمید که؟:دی)

پ.ن.برای اینکه بعد از اینکه امید برگشت آرشیو من ناقص نباشه تصمیم گرفتم بنویسم و ثبت موقت کنم...صد درصد الان که شما اینو داری میخونی اولی پستم بعد از برگشت امیده منتها با تاریخ قبلی:دی




نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 20:7 روز سه شنبه 15 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



اوااااااااااااااااااااااااااااا

من از تعطیلات برگشتم میبینم امید نیست!!!

تا امید برنگرده من یکی که پستی نمیذارم!!!!!!

اتفاقا" کلی ماجرا هم واسه تعریف کردن دارم ها

امید باید برقصه...ای وای نه:دی...امید باید برگرده:دی

تا وقتی برگرده بدروووووووود





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 20:45 روز سه شنبه 8 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



دیر رسیدین تموم شد:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 11:22 روز سه شنبه 1 دی1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب