تبليغاتX
روزهای شیرین من






















روزهای شیرین من

اینجا شرح روزهای شیرین زندگی منه

قرار بود امشب بیام و از امروز به طور مصور بگم!!...خب کنسل شد:دی...ینی یارم نتونست بیاد...منم شکیبایی به خرج دادم و دعوا معوا راه ننداختم...چون به صلاحش بود که نیاد و منم علی رغم میل باطنیم ترجیح میدادم نیاد و بمونه با دوستش درس بخونن...قرارمون موند واسه پنج شنبه!!

دیروز یارم زنگ زده میپرسه:

-چیکار میکنی؟

+آهنگ گوش میکنم...از ۳۰۰ تا آهنگ چند ماهه هی حذف کردم هی حذف کردم

-پس دیگه عالیهاش موندن؟

+آره...۲۷ تا

-منم تو رو اینطوری انتخاب کردما

+هی همه رو حذف کردم حذف کردم تا به تو رسیدم!!

-به به:))

+آره دیگه امروز که نتونستم بیام باید از این حرفا بزنم دیگه:))))

کشته مرده ی این صداقتشم:دی

 

عکسای زیر یکی کادوی یاره و اون یکی کادوی منه از طرف یار!!...البته هر دو رو خودم خریدم!!...یارم میدونه براش کادو خریدم اما نمیدونه چی و روحشم خبر نداره که من از طرف اون هم کادو خریدم!!...فک کنم بیشتر از کادوی خودش ذوق کنه که واسه خودم هم کادو خریدم:دی...خب معلومه بنفشِ مال منه و اون سفیدِ مال یارم!...عمراً کسی بتونه حدس بزنه کادوها چیَن!!

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 19:40 توسط مثلث برمودا| |

سه سال پیش...سه سال پیش؟...چه باور نکردنیه اینکه سه سال گذشته به سرعت برق و باد...آره داشتم میگفتم...سه سال پیش با یارم آشنا شدم...البته تا ۳ بهمن ۸۷ صداشو نشنیده بودم...آخه ما تو نت آشنا شدیم...ینی آشنا بودیم ها...ولی تو یه سایتی به هم برخوردیم و رابطه مون از همون جا کلید خورد...سه سال پیش در چنین روزی بود که اوکی رابطه بیشتر رو من دادم و قرار شد واسه اولین قدم فردا ظهر که من از امتحان اومدم یارم زنگ بزنه و حرف بزنیم...رابطه رو بیشتر کنیم واسه شناخت بیشتر...من امتحان داشتم...امتحان معادلات...۳ بهمن ۸۷ ساعت ۱۲ بود که زنگ زد...وای خدای من یک ساعت تمام باهم حرف زدیم؟...چی گفتیم چی شنیدیم؟...یه کلمه ش هم یادم نیست!!!...یارم تو یادته؟

سه سال گذشت(البته چند روز مونده) از اولین باری که دیدمش...در جا عاشقش شدم...انقد به نظرم خوشگل و خوش تیپ بود...دست فرمونشم عالی بود:دی...گفته بودم تا نبینمت نمیتونم جواب بدم که دوست بشیم یا نه!!...خب ظاهر برام خیلی مهم بود...راستش عکسشو دیده بودم و نپسندیده بودم!!...اما خودش چیز دیگری بود:دی...

سه سال کم نیست ها...و من چه خوشحالم که یارم با چنگ و دندون این رابطه رو تا به اینجا رسونده...که اگه صبوری و گذشت و مهربونیش نبود همون اوایل از هم جدا میشدیم...یارمو میدونید چقد ماهه؟...به خدا یه دونه ست...

سه سال...تو این سه سال عاشقش شدم...تو این سه سال شد همه کسم...همه ی زندگیم...همه ی امیدم...عزیزترینم...بهترینم...تو این سه سال سربازی رفت...خونه شون رو ساخت...کار پیدا کرد...کنکور قبول شد...دو تا کار دیگه هم جور شد...شد سه تا...همه چی خیلی عالی و پرفکت بود...که از اون اصلیه اخراج شد...تازه داشت رنگ خوشی همه جانبه رو میدید...همه ی برنامه هاش به هم ریخت...همه ی معادلاتمون...حالا دوباره به همون کار دعوتش کردن!!

سه سالی هست که من خوشبختم با یارم...که یارم خوشبخته با من...که تو سختیا و مشکلا پشت همیم...همدیگه رو تنها نمیذاریم...سه سالی هست که از هر فرصتی واسه تعریف کردن اون یکی پیش اطرافیانمون استفاده میکنیم...من از اون...اون از من

سه سال...هر دفعه که مینویسم سه سال مکث میکنم میپرسم از خودم سه سال؟...سه سال شده این مدت؟...سه سال گذشت از اولین قول و قرارهامون؟...اینکه همدیگه رو تنها نذاریم؟...همیشه پشت هم باشیم؟...وای فک کن این سه قراره بشه ۴،بشه ۵،بشه ۱۰،بشه ۳۰، بشه ۵۰!!


پ.ن.۱.متنی نشد که میخواستم!!

پ.ن.۲.راستی این آخرین سالگردیه که هنوز ازدواج نکردیم:)...برنامه داریم واسه خرداد-تیر

پ.ن.۳.جمعه ی همین هفته جشن دو نفره داریم...کلی سورپریز دارم که بعداً و احتمالاً تصویری و البته رمزی خواهم نوشت...

پ.ن.۴.از بین ۳۰۰ تا آهنگ یه پک ۲۷ تایی انتخاب کردم...هر سال یه سلکشن یادگاری...یادم باشه بریزم رو سی دی ببرم واسه یارم

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 1:3 توسط مثلث برمودا| |

جمعه ی هفته ی پیش رفته بودم خونه و این یکشنبه برگشتم

یادتونه ماه رمضون ۸۸ رفته بودم ترکیه خونه ی عموجونم؟...خاطره های اون یه ماه رو با عنوان من و پدر و پسر مینوشتم...حالا اون عموم یه سال و خورده ای هستش که برگشته ایران...یه مدت تهران بود و الآن هم ارومیه هستش...تهران که بود هم زیاد میرفتم خونه ش...کلاً رابطه ی خیلی خوبی داریم با هم...از بابام بیشتر زنگ میزنم بهش:دی

یه ماهی میشد زنگ نزده بودم بهش...راستش چون این دوره زیاده روی کرده بودم تو حرف زدن با یارم و از ترس قبض موبایلم(که میره خونه!!)منتظر بودم دی تموم شه زنگ بزنم بهش:دی

که یهو خونه رفتنی شدم...روز دوم که اونجا بودم زنگ زدم به عموم که ببینم میاد خوی ببینمش یا نه؟...بعد از احوال پرسی میگه مهسا خیلی تله پاتی داریمااا...ظهر فشارم افتاده بود دراز کشیده بودم یاد تو افتادم...گفتم بهش یه زنگ بزنم...بعد گفتم حتماً خودش قراره زنگ بزنه که یادم افتاده:دی...همچین عمو و برادرزاده ای هستیم ما:دی

آخرش هم نتونست بیاد و ندیدمش...

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 21:35 توسط مثلث برمودا| |

۱- انگار همین دیروز بود ترم شروع شد و این درس تاریخ علم رفت تو پاچه م...درسی که زمان کلاسش ۵ تا ۷ چهارشنبه ها بود...این ترم کلاً آت و آشغالای درسام مونده بود...مثل انقلاب و تربیت۲ و ریاضی مهندسی و ۸ واحد اختیاری!!...ینی هیچ درس اصلی نداشتم واسه همین ۴واحد از اختیاریامو یکی از درسای سخت دانشکده رو با یه استاد گلابی برداشتم...این تاریخ علم هم که رفت تو پاچه م و امتحان هر دو ۱۴ دی بود!!...۷دی کلاسامون تموم میشد و یه هفته فرجه بود واسه دو تا امتحان...قضیه حادتر شد وقتی که استاد درس کتاب فلسفه علم معرفی کرد و درس حول فلسفه میچرخید!!

۲- خب دیروز ۱۴ دی بود!!و من دو تا امتحان سخت دادم...یکی ساعت ۱ تا ۲ و اون یکی ۳ تا ۶و خورده ای...کلا امتحانای ما سه ساعتی میشن:دی...درسته امتحان نظریه اعداد خیلی سخت بود ولی انقد حس خوبی دارم...باری بزرگ از رو دوشم برداشته شده...شنبه امتحان سالید ورک داشتم...دوشنبه شنا...و چهارشنبه هم که اینا...و حالا خوشحال از تموم شدن این هفته ی پر استرس...دیگه انقد تو اتاق غر میزدم و سوالای فلسفی میپرسیدم که بچه ها کلافه شده بودن:دی...موجود وحشتناکی شده بودم:))

۳- تا ۲۵ام امتحان ندارم:دی...فاصله ی بین امتحانام از فرجه هام بیشتره:))...به عمرم امتحانای به این بازی نداشتم...سال آخری چه چیزایی که ندیدیم:))

۴- حس خوبی نیست سال آخر بودن...کاش میشد بیشتر از این کش داد درس رو...دوس ندارم سال بعد این روزا دانشگاه نباشم...شما که نمیدونید من چقد عاشق دانشگاهمون بودم و هستم!!...درسته سر در آنچنانی نداره ولی هروقت از جلوش رد میشم پر میشم از یه حس خوب...واسه اینکه تداعی کننده ی رسیدن به یکی از آرزوهام بوده...درسته که ادامه نداشت رسیدن به آرزوهام ولی خب تا همینجاش هم خوشحالم...واسه باقی آرزوهام هم کلی وقت دارم:)...سال بعد که دانشگاه نیستم ولی سال بعدش دوباره بازخواهم گشت!!هرچند که دانشکده اقتصاد داخل محوطه نیست و صد متری فاصله داره با دانشگاه...اما هر چی نباشه بالاخره از همون خاک و خونه:دی

۵- از امتحان که اومدم بیرون یه دختر و پسری جلو در وایستاده بودن و ازم پرسیدن یه فرم نظرسنجی هست پر میکنی؟من معمولاً پر میکنم فرما رو ولی از ساعت ۱تا۶ مشغول امتحان دادن بودم!!خستگی های قبلش هیچی حالا!!گفتم نه...یکی دو تا دیگه هم اومدن بعد من و فرم رو نگرفتن...برگشتن پرسیدن که کدوم امتحاناتون آسون میشه که بچه ها شاد و شنگول بیان بیرون؟...گفتیم کلاسای ساعت ۱ خوبن...عمومی هستن...گفتن فقط ریاضیا هستن؟...نمیدونم نظرسنجیه چی بود که دنبال دانشجوی ریاضی بودن!!...گفتیم نه دیگه همه قر و قاطی هستن!!...بعد میگه خب درسای دانشکده تون کدوما آسونن؟...ما داشتیم شور میکردیم که کدوم آسونه به نتیجه نرسیدیم:دی...یکی گفت خب به درس نیست که!!به استاده!!...پرسیدن خب کدوم استاداتون خوبن ما بعد امتحانای اونا بریم؟...برگشتم میگم این استاد گلابی ترین استادیه که دانشکده مون داره:دی...خلاصه به این نتیجه رسیدن که بهتره بیخیال نظرسنجی بشن:))

۶- درسته که با علاقه ی کامل اومده بودم ریاضی...اصلا از نوجوونی رویای پروفسور شدن ریاضی داشتم...مخصوصا ریاضیات گسسته...ولی همون ترم اول از ریاضی زده شدم:(...درسته که درسم رو با علاقه نخوندم دیگه...درسته که با پرونده ی پر از افتاده ترم بعد کارشناسیم تموم میشه...درسته که ارشد میخوام اقتصاد بخونم...ولی خب دلم واسه ریاضی هم تنگ میشه...بالاخره یکی از رویاهام بود هرچند که توش موفق نبودم...البته هنوز دو تا از درسام مونده واسه ترم بعد...تحلیل رگرسیون و آنالیز عددی۲!!!

۷- راستی با گذروندن ۵ واحد در زمینه ی فلسفه ی علم به این نتیجه رسیدم که تمیزترین و بی باگ ترین علم همین ریاضی هست...که کوچکترین ایراد فلسفی بهش وارد نیست!!...واسه همینه آخرای کارشناسی تازه داره عزیز میشه برام:دی...البته به این نتیجه هم رسیدم که فلسفه خیلی چرته و فیلسوف ها یه مشت آدم بیکار هستن که خودشون هیچ تولیدی ندارن ولی تا دلتون بخواد از تولیدات بقیه ایراد میگیرن...


برچسب‌ها: دانشگاه, ریاضی, اقتصاد, فلسفه
نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 0:24 توسط مثلث برمودا| |

۱- کادوی تولد همون روز تولدم برام یه کیف پول خریده بود که با دو ماه تأخیر رسوند دستم...یارمو میگم...انقدز این کیف خوشگله و من عاشقشم که خدا میدونه...خیلی وقت بود چشمم دنبال کیف پول بود ولی هیچی نمیپسندیدم...حتی یه ذره!!...آخرش دلو زدم به دریا و سپردم به سلیقه ی یارم...بعد که خریده بود امید زیادی نداشتم که قشنگ باشه...نه که مرد خوش سلیقه ندیده باشم ها...بابای خودم به خوش سلیقگی تو تمام فامیل خودش و مامانم معروفه...ولی خب تا حالا یار واسه م چیزی نخریده بود که سلیقه ش رو محک بزنم...وقتی که کیف رو از جعبه ش درآوردم داشتم از ذوق میمردم انقد که خوشگل بود...اون کیف خیلی بیشتر از یه کادوی گرون قیمت خوشحالم کرد...چون قشنگ معلوم بود چقدر وسواس به خرج داده واسه انتخاب مدل و رنگش...آخه رنگش هم خیلی خوبه...بعد از یک ماه هنوزم هر بار ازش استفاده میکنم کلی قربون صدقه ش میرم با این کادوش:دی...از ۲۰ من به سلیقه ش ۲۰ میدم!!

۲- خب سلیقه هامون کلاً خیلی به هم نزدیکه و تا حالا صدهزار بار گفتم و نیازی به گفتن نیست:دی...قرار بود کتاب بخره...یارمو میگم...واسه همین قرارمون رو گذاشته بودیم میدون انقلاب...داشتیم پیاده میرفتیم که یه ساعت فروشی دیدیم و وایستادیم به نگاه کردن...دو سه تا ساعت که تم مشابهی داشتن هر دو پسندیدیم...و از بقیه به طور مشترک خوشمون نیومد...من که کلی تعجب کردم که راحت پسند شدم!!از یه مغازه چند تا ساعت پسندیدم!!...۵شنبه آریاشهر بودیم و دو سه تا ساعت فروشی رو نگاه کردیم دریغ از یه ساعتی که بپسندیم!!...هم تعجبم برطرف شد که راحت پسند نشدم هم صحه گذاشته شد برای چندمین بار بر سلیقه ی مشترک

۳- از جلوی زرگری رد شدیم و وایستادیم به نگاه کردن...یه سرویس بود عالی نبود ولی بد هم نبود...به یارم نشون میدم و در حالی که داریم میریم میپرسم قشنگه؟...جواب نمیده...میگم سؤال پرسیدم!!!...میگه دارم فکر میکنم!!...عصبانی میشم میگم به چی داری فکر میکنی؟جلو چشمته مگه؟اونجا باید میگفتی که خوب بود یا بد!!...میگه من در مورد وسایل خانوما تخصص ندارم!!!!...منو میگی؟هاپو!!

۴- یادتونه دو سال پیش براش شال و کلاه بافته بودم؟خب سال قبل هم یه چیز دیگه بافته بودم...نمیدونم اسمش چی بود ولی ژیله ای بود که پشتش کلاه هم داشت...یه آبی خوش رنگی بود...امسال هم یه شال کوچیک بافتم براش طوسی خاکستری نوک مدادی...خب جاهایی که کامواش عوض شده بود رو فقط کامواها رو به هم گره زده بودم و از سر گره هم اضافیش رو بریده بودم...به جای اینکه مثل مامانم صد بار از اینور اونور ردش کنم که یه وقت گرهش باز نشه!!...سری قبل که یار اومده بود دیدم شال شکافته شده در حد تیم ملی...انقد اعصابم خورد شد:(...تو فکرم بود سری بعد که اومد بگیرم ازش درستش کنم...این سری که اومد دیدم شال گردنشه بازم...سریع نگاه کردم جای شکافته رو و دیدم که درست شده!!!...ینی اون لحظه ۱۰ میلیون پول بهم میدادن انقد ذوق نمیکردم:دی...میگفت مامانم احتمالا داده زن داییم درستش کرده!...خلاصه که یه باری رو از رو دوش من برداشته مامانش:دی

۵- این سری اینجوری از هم جدا شدیم که من دربست رفتم خونه خواهرم و اون بره ترمینال...تازه ماشین حرکت کرده بود که راننده که یه مرد میانسال بود پرسید داداش بود یا نامزد؟...گفتم نامزد!!!!روم نشد بگم دوس پسر:دی...گفت خیلی آدم پر و کاملی به نظر میاد و از این حرفا...بعد تا خود سعادت آباد فقط در باب آداب همسرداری واسه من نطق کرد...حتی آموزش های مثبت هیژده هم میداد!!...ولی اون قسمت تعریف از یار خیلی بهم چسبید:دی...میگفت یه زن میتونه مرد رو به خیلی جاها برسونه...میگم آره من اول که با یار آشنا شدم خب هنوز اول راه بود...سربازیشو رفت...خونه شونو دوباره ساخت...کار پیدا کرد...ارشد قبول شد...الآنم درآمد ماهیانه ش بالای دومیلیونه!!...بعد یه چیزی یادم افتاد کلی خنده م گرفت ولی واسه اون تعریف نکردم...اینکه تخصص ما خواهراست انتخاب کسی که طالعش بلنده:دی...شوهرخواهرام یکی که فوق لیسانس الهیات داشت و سرباز بود و تقریبا بیکار وقتی دامادمون شد...اون یکی هم یه مغازه داشت تو علاءالدین...الآن اولی فوق دکترا داره از تورونتو و پست و مقام هم داره(البته من یکی که مایه ننگ میدونمش تا عزت:دی)...اون یکی هم الآن دو تا کارخونه داره و تو بازار کلی اعتبار داره!!...داماد کوچیکه هم که گل سرسبدشونه از همه لحاظ...کلی بوس بهش:دی

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 0:43 توسط مثلث برمودا| |

من یکی دیگه از ویژگیهام اینه که خیلی از دیگران تأثیر میگیرم...یعنی ساده ترین حرف کسی ممکنه منو از این رو به اون رو کنه...اون شخص مهم نیست که شخصیت مهمی تو زندگیم باشه یا نباشه!!فقط به مود اون لحظه م و خلأی که تو افکارم وجود داره یا بی اطلاعیم در اون زمینه بستگی داره و به شانس اون شخص البته...خب من خیلی آدم قدی هستم و تقریباً هیچ کس رو قبول ندارم(به جز یارم البته) و این یه کم غیر طبیعیه...هم اینکه کسی رو قبول ندارم هم اینکه گاهی از کسی که صلاحیتشو نداره شدیداً تأثیر میگیرم...هنوز هم نتونستم ریشه یابی کنم این مشکل رو

یکی از بزرگترین این تغییرات همون تحول تابستون ۸۷ که از همه چیزو گذاشتم کنار بوده...راستش حتی یادم نیست که کی بود اون شخص!!...فقط یادمه اون زمان هی ناله میکردم که خدا چرا اینجوری کرد و اینجوری شدم من...یادمه که گفت چی میخوای از جون خدا؟چرا موقع بدبختیا گردن خدا رو میچسبی؟و یه چیزای دیگه که یادم نیست!!

یکی دیگه از این تأثیر گرفتنا مربوطه به خرداد ۸۸ و چند روز قبل از انتخابات...خب من قصد رأی دادن نداشتم...خیلیا هم رو مخم کار کردن که برم شرکت کنم...اگه یادتون باشه اون زمان امید۱۹۷۷ هم تو وبلاگش پستای مرتبط میذاشت و کلی ملتو تشویق میکرد که آره شرکت کنید و اینا...اون زمان خب احترام زیادی واسه این شخص قائل بودم ولی اون حرفا کوچکترین اثری نداشت تا اینکه دیروز انتخابات با یکی از همدانشگاهی ها حرف میزدیم در مورد انتخابات و واقعاً یادم نیست چی گفت بهم که یهو تلنگر خورد بهم و تصمیم گرفتم برم رأی بدم...روز انتخابات هم شناسنامه م رو پیدا نمیکردم...ولی کلید کرده بودم که باید من رأی بدم!!...بعدش هم که اونجوری شد و پشیمونی های بعدش

خواستم بگم که الآن وقتیه که اون خلأ تو افکارم وجود داره و ممکنه با حرف هر کسی متحول بشم دوباره...و این باعث شده که نگران باشم و فکرم خراب باشه

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 16:57 توسط مثلث برمودا| |

این منی که میبینید یه زمانی کلی محجبه بودم واسه خودم و با اینکه از همون اول هم بی نماز بودم ولی بقیه ی مسلمونیا رو انجام میدادم...همیشه هم موجودی بودم آویزون خدا که سر هر اتفاقی گردن خدا رو میگرفتم که چرا اینجوری شد؟چرا اونجوری نشد؟...هی نذر و نیاز و توکل بیش از حد و انتظارات بیش از حد از خدا...آخرش به یه پوچی رسیدم...تابستون ۸۷ بود...یهو به خودم اومدم دیدم چقد از شخصیت وابسته ی خودم بدم میاد!!اونایی که از قدیم میشناسن میدونن من چقد صفر و یکی هستم و حد وسط ندارم...از اون یک اومدم به صفر...همه چیو گذاشتم کنار...تنها شباهتم به اون روزا اینه که ماه رمضون ها روزه میگیرم...از خدا چیزی نمیخوام...حجاب ندارم...اعتقاد به بهشت و جهنم ندارم...و خیلی چیزای دیگه...الآن از صفر بودن به پوچی رسیدم...

درسته میگن انسانها موجوداتی ایده آلیست هستند اما من یه چیزی فرای ایده آلیست هستم...نه که من تافته ی جدا بافته باشم...اما یه عده ای هستیم ما که فکر نمیکنم زیاد هم باشیم نسبت به بقیه...شاید ۱۰ درصد...که خیلی صفر و یکی هستیم...من یه چیزی که دوس دارم رو حاضرم نداشته باشم تا وقتی که توانایی به دست آوردن بهترینش رو داشته باشم...چه چیزایی که با پول به دست میاد چه چیزایی که با تلاش و زحمت به دست میاد...مثلاْ دوس ندارم خونه ی صد دویست  متری داشته باشم!میگم من که تو ۵۰ متر هم میتونم زندگی کنم خونه ی چندهزار متری هم که هنوز نمیتونم داشته باشم و خونه ی ۵۰ متری رو ترجیح میدم به خونه ۱۰۰ متری!!یا ماشین الآن که نمیتونم ماشین در حد لمبورگینی داشته باشم پس بنز و بی ام و یا تویوتا و هیوندا هم نمیخوام...به همین پژوهای ایرانی راضیم!!یا امسال اگه کنکور میخواستم بدم دانشگاه خودمون که قبول نمیشدم!با اینکه دانشگاهای دیگه میشدم...اما امسال رو گذاشتم کنار و تلاشمو نگه داشتم واسه سال دیگه...چون من نمیتونم جای معمولی باشم...هیچ وقت آرزوی مراسم عروسی رو تو دلم نگه نداشتم...همیشه میگفتم مراسم عروسی نمیخوام...واسه اینکه عروسی نگرفتن به نظر من ترجیح داره به یه عروسی معمولی یا حتی معمولی به بالا...یا نباشه یا اگه باشه باید عالی باشه...یارم که با دومی موافقت کرده...یعنی شدیدا آرزوی عروسی داره البته از نوع خوبش...ببینیم حالا آخرش میتونه منو راضی کنه یا نه:دی...حتی رستوران رفتنم هم اینطوریه...یا یه جای معمولی باید بریم یا بهترین رستورانا...خلاصه که در مورد همه چیز اینجوری هستم...حتی عشق و عاشقی...طرفم باید از هر نظر عالی باشه...ایده آل...و خب خیلی سخته زندگی کردن با آدمی مثل من...چون سخته کاری بکنی که خوشحال شه...به آرزوهاش رسوندن سخته...خلاصه که خدا کمکش باشه:دی

خب بند دوم رو گفتم که یه ذهنیتی از تفکرات من بیاد تو ذهنتون و ببینید که به چه پوچی وحشتناکی رسیدم!!...تازگیا فکر میکنم بالاخره آدم نباید یه دینی داشته باشه؟نمیشه که ول و بیخیال باشه...این همه آدم دنیا دین دارن هرچند که دیندار نیستن...هی تو ذهنم بالا پایین میکنم میبینم درسته که ریده شده تو اسلام و معلوم نیست چیا دقیقا جزو اسلامه اما خب من بیشتر مسلمون حساب میشم تا چیزای دیگه...چون به خدا و پیغمبر و اماما اعتقاد دارم...بعد فکر میکنم من اگه مسلمون باشم که نباید سلکشن داشته باشم از احکام و به اونا عمل کنم به بقیه نه...الآن شدیدا درگیری اعتقادی دارم با خودم و از خودم راضی نیستم

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 21:52 توسط مثلث برمودا| |

من خدایی خیلی چشم شوری دارم

البته الآن خودمو عادت دادم از یکی یا چیزی که خوشم میاد هی ماشالا ماشالا میگم که چشم نخوره!!تا حالا هم کارا بوده!!

یکی از اولین نشونه هایی که فهمیدم چشمم شوره مربوطه به چندین سال پیش که روزنامه اطلاعات ۲۰ تومن بود!!...تابستون بود و خانوادگی تهران خونه مامان بزرگم بودیم...هر روز من و بابام میرفتیم تهران گردی...اولین کاری که میکردیم هم خریدن روزنامه بود...یه روز که رسیدیم به دکه گفتم بابا چرا روزنامه اطلاعات انقد ارزونه نسبت به بقیه؟...روزنامه همون روز شده بود ۵۰ تومن!!...دیروزش ۲۰ تومن بودها!!

آخرین چشم شوریم هم مربوطه به همین جمعه!!...خوابگاهمون یه سوئیت با دو تا اتاق خوابه...جمعه که از خونه برگشتم دیدم یکی از هم اتاقی های من نرفته خونه...صحبت شد که تونست این چند روز درس بخونه؟...بعد گفتم چه خوش شانس بودی فلانی نمونده بود...این فلانی واسه اون یکی اتاقه و یه تن صدای رو اعصابی داره که خدا میدونه...در واقع حرف زدنش عینهو فریاد کشیدنه!!...کلاً همه مون مشکل داریم با وقتایی که هست!!...فکر میکنید چی شد؟...یک ساعت نشده بود که صداش اومد!!...برگشتم به دوستم با مظلومیت میگم من چشم زدم!!...جالبه که شهرش از همه به تهران نزدیکتره و باید آخرین فردی میشد که به خوابگاه میومد:دی...لاقل جمعه نمیومد!!

خلاصه که هوای خودتون رو داشته باشید:دی

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 22:38 توسط مثلث برمودا| |

اینجانب مهسا قدیما حاضرجواب تر از این بودم و هرکی حرفی میزد که مذاقم خوش نمیومد همونجا به روش خودش جواب دندان شکنی میدادم...اما تازگیا کمتر اینجوری بودم...فکر کنم بیشتر به خاطر اینه که تو خونه دیگه جواب هیشکی رو نمیدم و عادت جواب غریبه ها رو دادن رو هم از دست دادم!!

یکی که این اواخر بود و هی که یادم میفته حرص میخورم چرا هیچی نگفتم؟! در یک مراسم عروسی اتفاق افتاد...دوستای عروس رفته بودیم واسه رقص و داشتیم برمیگشتیم سر جامون بشینیم...با خنده و مشغول حرف زدن!...یهو یه خانومی که داشتیم از کنارش رد میشدیم خیز برداشت و محکم بازوی منو گرفت!!...منم این شکلی...این کیه من کیم اینجا کجاست شدم یه لحظه!!...برگشت پرسید تو فلانی هستی؟فامیلیمو گفت فقط...منم گفتم آره...بلافاصله پرسید دخترعمه ت فلانی از کجا قبول شده؟...من این شکلی تر...انقد شوکه شدم که فک کنم چند ثانیه داشتم فکر میکردم من دختر عمه دارم اصلاً؟:دی...البته بعد از بیرون اومدن از بهت جوابشو دادم که بعد از اینکه جوابشو دادم عین چی پشیمون شدم...اگه اون همه شوکه نشده بودم همچین یه جوابی میدادم که تا یه هفته فکرش مشغول بود که این چی گفت؟:دی...پریشب خونه عمه م بودیم داشتم واسه همون دخترعمه م تعریف میکردم دوباره یادم افتاد و کلی حرص خوردم!!

یکی هم شب تاسوعا بود که رفته بودم ترمینال برم خوی...بلیطم از یه تعاونی دیگه بود که نمیشناختم قسمت خوی کجاشه و ملت هم آویزون بودن از همه جاش...من به اولین گوشه که رسیدم رفتم نزدیک...به آقایی که از اونجا آویزون بود گفتم میشه یه لحظه بکشید عقب؟برگشت با لحن طلبکارانه که چیکار داری؟ما هم همون کارو داریم!!!!...باید میگفتم آقا من بلیط دارم میخوام بگیرمش شما لابد نداری که اینجوری آویزون شدی!!!...ولی فقط گفتم آقا من بلیط دارم!!...احمق برگشته میگه پس برو صندوق!!...من نگاه کردم دیدم جلو صندوق خالی شد رفتم از اونجا پرسیدم قسمت خوی کجاست و خلاصه رفتم اونجا...باز مرسی به آقای پشت دکه که تا دید من از پشت اون همه آقای چسبیده به اونجا نمیتونم بیام جلو از همون فاصله خوش پرسید چیکار دارم و کارم رو راه انداخت!

نوشته شده در جمعه 18 آذر1390ساعت 8:30 توسط مثلث برمودا| |

۱ - قول میدم دیگه انقد از خودم و یار عزیزم ننویسم...اینم مناسبتیه میخوام ثبت شه...خیلی طولانیه و فک نکنم حوصله تون بیاد بخونید:دی

۲ - دیروز ۲۰۱۱.۱۱.۱۱ بود...ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم دست به دست دادن تا من و یارم این روز از صبح تا شب باهم باشیم...از روز قبلش خودمو آماده کرده بودم که صبح بهش بگم ببین من ممکنه هر لحظه بغض کنم گریه کنم دعوا کنم بداخلاقی کنم تو خواهشاً درک کن شرایط رو و خوش اخلاق باش!...ولی یادم رفت بگم و مشکل به این شکل نداشتیم(یه شکل دیگه داشتیم که توضیح میدم:دی)

۳ - بهش گفته بودم ببیییییییییییییین من هوس جیگر کردم باید صبحانه جیگر بخوریم...یارم که صبحانه خورده بود...هی هم میگفت نه بابا ساعت ۱۰ و نیم کجا بریم صبحانه بخوریم آخه؟؟؟...منم دیگه اصراری نکردم ولی با مترو رفتیم میدون جمهوری و منو برد یه مغازه ای که قبلاً خودش رفته بوده و کباب خورده بوده دو سیخ جیگر سفارش داد و نشست نگاه کرد و من تنهایی خوردم:دی...بی ادب بهم میگه مگه حامله ای انقد هوس کردی؟:دی

۴ - بعد از صبحانه پیاده روی هامون شروع شد...از جمهوری...من میخواستم لباس بخرم واسه دو تا مراسم نامزدی که این هفته دعوتم...همیشه هم خریدامو از شانزه لیزه شروع میکنم و اگه اونجا چیزی نیافتم میرم جای دیگه...رفتیم اون سمتی و همه ی مغازه ها بسته بود!!خلاصه تیرم به سنگ خورد که با یارم خرید کنیم...

۵ - برنامه نهار رو چیدیم که کجا بریم و تصمیم گرفتیم بریم سوپر استار شعبه ی پارک وی...از همون جا پیاده رویمون رو ادامه دادیم به سمت بالا...حالا هی من به یار میگم ببین خیلی راهه بیا تا یه جایی با تاکسی بریم...بعد فک کنم نگفتم که از یه جایی یه طرفه میشه و نمیتونیم با تاکسی بریما:دی...خلاصه هی رفتیم و رفتیم و خسته هم نشدیم انصافاً...به همه جا هم خیلی زود میرسیدیم...مثلاً میگفتم إ چه زود رسیدیم ولیعصر...إ چه زود رسیدیم چهارراه ولیعصر...إ چه زود رسیدیم میدون ولیعصر...إ چه زود رسیدیم مطهری؟:دی...به اونجا که رسیدیم یارم میپرسه مهسا هنوز خیلی مونده؟گفتم آره بابا هنوز نصفم نشده:دی...خلاصه که رفتیم سوار بی آر تی شدیم چون یه طرفه شده بود دیگه وگرنه من عمراً اعصاب اتوبوس داشته باشم:دی...تو اتوبوس هم هی لبخند ژکوند تحویل هم میدادیم و کلاهی که دستش بود و خودمو کشته بودم که بذار سرت ببینم چه شکلی میشی و گوش نکرده بود تو اتوبوس دم آخری گذاشت رو سرش و من هی تو دلم قربون صدقه ش میرفتم و همون لبخند ژکوند و اشاره به اینکه خیلی پرفکت شدی:دی...آخه شالی که من واسه ش امسال بافته بودم هم گردنش بود و خیلی با کلاهش ست بود...شالش سه رنگ طوسی و خاکستری و نوک مدادیه...هر دومون هم خیلی دوسش داریم:دی...یه جا گوشیشو در آورد یه اسمس نوشت بعد اشاره کرد که گوشیتو نگاه کن...نگو اتوبوس تا ونک بیشتر نمیرفت و توفیق اجباری که ونک پیاده شیم...دیگه ادامه شو تصمیم گرفتیم پیاده نریم و سوار تاکسی شیم بریم

۶ - ماشینا رد میشن و میگیم پارک وی و نگه نمیدارن...بعد از اینکه کلی وایسادیم یارم میگه مهسا درست وایسادیم؟از اینجا میره؟...میگم آره بابا درسته من همیشه تو ونک جهتمو گم میکنم و نفرت انگیزترین میدون تهرانه به نظر من به خاطر اون همه خیابون و کوچه ای که بهش میرسه!!ولی درست وایسادیم...بهش میگم ماشین بعدی که اومد بگیم مستقیم...نگیم پارک وی...بعد تا هر کجا که برد بقیه شو با تاکسی دیگه میریم...سوار ماشین شدیم و میگه مستقیم تا کجا میرین؟میگیم پارک وی!مسیرتون میخوره؟گفت آره!!...میگم شانسو نگاه:دی

۷ - بعد واسه یار تعریف میکنم که اون زمان که خونه خواهرشماره ۲م مرزداران بود ماشین های نادری بودن که میرفتن فاطمی و حداقل بیست دیقه باید فاطمی فاطمی میکردی تا یکی به تورت بخوره...یه روز که با خواهر شماره ۳ میخواستیم بریم اون سمتی قشنگ آماده ش کردم که ببین نیم ساعت اینجا الافیم ها:دی...اولین ماشینی که رد شد آروم گفتم فاطمی...نگه داشت...خرامان خرامان رفتیم سمتش میگم آقا فاطمی؟...با سرش میگه آره...درو باز میکنم میگم فاطمی میرید؟؟؟؟...طرف خنده ش میگیره:دی...بهش میگم آخه باورم نمیشه اولین ماشینی که گفتیم ببره:دی

۸ - خلاصه که جلوی سوپر استار که من عاشقشم پیاده شدیم و رفتیم و نشستیم به نهار خوردن و حرف زدن...عکس حلقه ای که انتخاب کردم واسه عروسیمون و قراره سفارش بدیم هم به یارم نشون دادم و اونم خیلی خوشش اومد

۹ - کلاً خیلی سلیقه هامون شبیه همه...قبلاً هم گفته بودم که خیلی باهم تفاهم داریم و اینا!!...یادم نیست چه صحبتی شد ولی یادمه یه شباهت جدید کشف کردیم دیروز و من بهش میگم من تا حالا نه دیدم نه شنیدم دو نفر انقدر بتونن شبیه هم باشن نه حتی تصورشو میکردم همچین شخصی به تور خودم بخوره!!...میگم مثل رؤیا میمونه...کی باورش میشه؟من اگه بودم کسی اینو بهم میگفت که آره خیلی تفاهم داریم تصور انقدرشو نمیکردم و باور نمیکردم:دی...بعد میگم نکنه واقعاً رؤیا باشه و به هم نرسیم؟؟؟؟؟

۱۰ - یادش بخیر سال پیش همین موقعا بود نذر کرده بودیم...نذر کرده بودیم اگه بتونه کار(درست حسابی البته)پیدا کنه و کنکور قبول شه عاشورا غذا نذری بدیم(بدن)...آخه سال پیش میخواست کنکور ارشد بده و خب نداد:دی...حالا شرایط ادای نذر رو داریم و امسال قراره نذرو ادا کنیم...بهم میگه مهسا پنج شنبه بعد از عاشورا تاسوعا خوی هستی؟قراره برنج رو اون موقع بدیم(آخه تاسوعا عاشورا هر سال نذر شله زرد دارن نمیخوان با اون قاطی پاتی شه:دی)...میگم آره بابا هستم...بعد یهو غم عالم میشینه تو دلم...تا اون موقع تو خط ناراحتی و بغض و گریه نبودم خیلی...اما خب این نذر رو باهم کرده بودیم...قرار هم بود منم باشم تو ماجرا...اما حالا نمیشه:(...میگه میای؟...میگم اگه دعوت کنید آره میام...میگه خب پس دعوتت میکنم!...میگم تو که نه!...مامانت باید دعوت کنه...میگه ینی مامانم دعوت کنه میای؟...میگم خب مامانت باید زنگ بزنه به مامانم بگه:دی...میگه باشه به مامان میگم!!

۱۱ - نهارمون و صحبتای اونجامون که تموم شد اومدیم و رفتیم پارک ملت...اونجا نشسته بودیم کاملاً خانومانه و آقایانه...یه خانوم و آقای گشت ارشادی هم تو پارک هی میرفتن میومدن...یارم هم میگفت مهسا پا شو بریم من حوصله ندارم...میگفتم غلط کردن مثل بچه آدم نشستیم داریم حرف میزنیم به اینا چه؟...بعد میگم من انقد علاقه دارم زن و شوهر که شدیم اینا رو بذاریم سر کار...هی کرم بریزیم بیان بهمون گیر بدن!!...هر دفعه به یه روشی...یه سری اومدن گیر دادن شروع کنم گریه زاری که به خدا غلط کردیم و اینا:دی...یه دفعه کاملاً مشکوک بگیم نامزدیم و اینا...یه دفعه پررو بگیم به شما چه؟:دی...خلاصه که عقده خالی کنیم دیگه:دی...

۱۲ - حالا یارم تعریف میکنه که خواهرش که دانشجو بوده یارم میبرده میاورده...میگه انقد علاقه داشتم بهمون گیر بدن:دی...میگه همچین از جلو پلیسا به طور مشکوک واری ویراژ میدادم میرفتم:دی...میگه یه بارم گیر ندادن:))))

۱۳ - باز هم صحبت بچه شد و اینکه من بچه نمیخوام و یارم که من بچه میخوام دو تا!!!...یهو بجث جدی میشه...من تا فکر جدایی هم میرم!!...میگم من تو این یه مورد دیگه کوتاه نمیام...میگه مهسا زندگی بی بچه مگه میشه؟...میگم آره این همه آدم بچه دار نمیشن چی میشه مگه؟ما هم یکی مثل اونا...سعی میکنه قانعم کنه که بچه خوبه...میگم واسه چی بحث میکنیم؟بحث واسه وقتیه که آدم قصد قانع کردن طرف رو داشته باشه...تو این یه مورد هم دلایل تو منطقیه واسه خودت هم دلایل من واسه خودم منطقیه...نه من کوتاه میام نه تو کوتاه میای...پس بحث واسه چی؟...صدام میره بالا...دستم بهش میخوره سریع دستمو جمع میکنم میگم نمیخوام دستم بخوره به دست کسی که بعد من قراره دست یکی دیگه رو بگیره:دی...و یارم که وسط خیابون غششش میکنه از خنده...میگم میتونیم یه کاری کنیم...من بگم باشه من کوتاه اومدم بچه دار هم میشیم...بعد نمیذارم بچه ای به دنیا بیاد...نهایتش عمله دیگه وقتی تو رفتی مسافرت تفریحی مجردی:دی...بعد تو خونه قرائت و دعا اینا راه میندازم که بچه مون بشه:دی...به هر کی هم میرسم میگم تو رو خدا دعا کنید بچه م بشه:دی...همچین با جزییات و کاملاً هم ژست جدی میگم:دی...و یارم که غششش غششش میخنده و من عاشق این خنده های از ته دلشم و غش و ضعف میکنم ولی ژست قهرم رو نگه میدارم و به روی خودم نمیارم...همچنان با دعوا میایم پایین...از پارک ملت تا میدون ولیعصر!!!!...البته از اولش دعوا نبود ها از وسطای راه شروع شد...هی غر میزنم بهش میگم نمیشد جلوی اون زبونتو میگرفتی؟حتماً باید روز به این خوبی رو خراب میکردی؟من میخواستم این روز یه جایی ثبت شه که شکر خدا شد و از این چرت و پرتا:دی

۱۴ - دم یه عابر بانک وایستادیم که پول بریزه به حسابم فردا خودم تنها برم خرید کنم...میگه چقد بریزم؟میگم هیچی...پولتو میخوام چیکار؟...میگه ۱۰ هزار تومن کافیه؟:دی...بعد خودش میخنده میگه مامانم هروقت میفرسته از کارتش پول بیارم براش میپرسم ۱۰ تومن کافیه؟برمیگرده میگه ۱۰ تومن به گدا هم بدی نمیگیره:دی...میگم نمیگه ۱۰ تومن بده زنت ببین اون راضی میشه که من راضی شم؟:دی...بانک دی بود و از کارت پارسیان میخواست بریزه...منم ملی دارم و سینا...میگه از اینجا که نمیشه!باید مبدأ یا مقصد همون بانک باشه!...میگم وا؟چه ربطی داره؟...میگه شرط ببندیم؟...میگم باااااشه...سر بچه شرط بستیم خلاصه:دی...که اگه یارم برد بچه دار شیم اگه من بردم بچه دار نشیم:دی...به نفع یارم تموم شد و خوشحال و خندووووون و بشکن زنان داره میره:دی...منم مااااااات دارم نگاه میکنم...میگم لابد این خراب بوده...بریم بعدی...میرسیم بانک تات هستش...میگه سر بچه دوم؟اگه من بردم دو تا بچه...اگه تو بردی یر به یر میشیم:دی...و بازم یار خوشحال و شنگول و من با ضربان قلب بالا...هنگ کردم و به تقلب رو میارم...میگم شرط قبول نیست دست ندادیم:دی...تو بهتم و هی یادم میفته که من واسه مامانم چند بار پول فرستادم از ملی به ملی ولی از بانک کشاورزی...یهو جرقه میزنه تو سرم که قدیم فقط کارت به کارت از کارتایی میشد که اولشون ۶۰۳۷ بود...بهش میگم فهمیدم حتماً چون کارتت اولش ۶۰۳۷ نیست از بانک دیگه نمیشه...میگه خب ۶۰۳۷ فقط واسه ملی هستش...که میگم نه...اون ۹۹ بعدش مال ملی هستش و دلیل میارم براش که دیدی اینترنتی پول که انتقال میدی اونجا تا ۹۹ رو نوشته؟۶۰۳۷ مختص ملی نیست...میگه آره راست میگی و اول کارتشو نگاه میکنه ۶۰۳۷ نیست...رفتیم خودپرداز ملی پیدا کردیم و مشکل حل شد و منم زیر بار شرط نرفتم که خب هر دو حق داشتیم و شرط دقیق نبود:دی

۱۵ - سوار تاکسی شدیم بریم میدون توحید و از اونجا بریم آریاشهر...تو ماشین هی سر به سرم میذاره و من روم به اون سمت و اشکام میاد...یه لحظه که برمیگردم سمتش اشکامو میبینه ناراحت میشه...میگه مهسا چرا اینجوری میکنی؟...هی شوخی میکنه هی جدی توضیح میده...آخرشم میگه باشه بابا من کوتاه میام...بچه هر وقت تو بگی!!...میگه زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند!...میگم فعلاً که من خودم باور کرده بودم:دی...دوباره خوب میشیم...میگیم میخندیم...میریم فالوده میخوریم...میریم سمت خونه خاله ش که بره وسیله هاشو برداره و بره ترمینال...سر کوچه شون میخوایم از هم جدا شیم...باورم نمیشه روز به این سرعت تموم شد و داریم خدافظی میکنیم...دست میدیم واسه خدافظی...دستشو ول نمیکنم...دلم نمیاد...داره میره ولی تا آخرین جایی که دستش میرسه ول نمیکنم...انگار نه انگار همون دستیه که دو ساعت پیشش گفتم نمیخوام دستم بخوره به دستی که قراره بعد از من دست دختر دیگه ای رو بگیره!!:دی

۱۶ - ازش که جدا میشم طبق عادت همیشه دست میندازم موبایلمو دربیارم که خنده م میگیره:دی...آخه همیشه عادتمه با هر کسی که بیرون باشم و نخود نخود شیم بلافاصله موبایلمو درمیارم و به یارم زنگ میزنم حرف میزنیم...حالا با اینکه با یارم بودیم ولی بازم همون عادت و خنده ی من:))

۱۷ - رسیدم خوابگاه و در حد مرگ خسته بودم...نمیتونستم سرپا وایسم...تا ساعت ۲ هم بیدار بودم و به هم اتاقیم نقشه کشی یاد میدادم...صبح هم ساعت ۷ کلاس داشتم!!...با اون خواب کم شب و خستگی دیروز اما باید میرفتم خرید...خیلی حالم بد نبود که رفتم...یه لباسی پسندیدم و اومدم کارتمو دادم که حساب کنه(پول نقد هیچوقت همرام نمیشه)...کارتو کشید کار نکرد...گفت برو طبقه بالا از مال فلان بانک بکش...رفتم اونم کار نکرد...افتادم دنبال خودپرداز...هیچکدوم پول نمیدادن!...آخرین چاره به نظرم نقدی گرفتن از بانک بود...گشتم دنبال بانک ملی و پیدا کردم رفتم تو گفتم به به چه خلوت:دی...نگو سیستم سیبا کل ایران از صبح قطعه و جریان پول ندادن هم همونه...موندم چیکار کنم!...زنگ زدم به یارم میگم بدو برو به کارت سینام پول بریز...بنده خدا جایی بود و کار داشت...سریع رفت و دوباره پول ریخت به سینام و منم همه شو نقدی برداشتم که یه وقت اینم هوس قطع شدن نزنه به سرش:دی...

۱۸ - رفتم لباس رو حساب کردم و رفتم کلی جوراب(۲۰ هزار تومن:دی) و یه ساق خریدم و پول زیادی نمونده بود برام...از جلو یه کفش فروشی رد میشدم یه پوتین دیدم خیلی خوشم اومد...پرسیدم چنده؟گفت سی و پنج تومن...منم که انقد همرام نبود داشتم افسردگی میگرفتم...میگه بیارم بپوشید تو پاتون ببینید و کلی تعریف کرد...بهش میگم من نقد همرام نیست بانک ملی هم سیستمش قطعه...میگه دستگاه ما کار میکنه خیالت راحت...میگم من خود بانک هم رفتم قطع بود...میخنده به شوخی میگه اصلاً خود کارمندای بانک هم میان با دستگاه ما کارشونو انجام میدن...کفش رو میپوشم خوشم میاد ولی سعی میکنم عاشقش نشم که پول ندارم دلم نسوزه...کارتمو میدم به طرف و در نهایت ناباوری پولو از حسابم برمیداره!!...منم خوشحال و خندون میرم دنبال بقیه خریدام که بیخیال شده بودم:دی

۱۹ - میرم یه شال کلاه میخرم با همون پولای ته جیبم و دیگه پول نقدم کلاً تموم میشه...میرم دنبال دستکش...میرم و میرم و هر قدمی که برمیدارم به متلاشی شدن نزدیکتر میشم(از خستگی)...قشنگ داشتم وا میرفتم:دی...بالاخره پیدا میکنم...به حساب کردن که میرسه کارتم پول نمیده!!...قشنگ دارم روانی میشم!!...میرم دنبال خودپرداز و باز هم همون اتفاق صبح و قطع بودن بانک ملی...کلی رفته بودم دنبال بانک!!...دوباره اون همه راه رو باید پیاده برمیگشتم چون خیابون یه طرفه بود و جهت مخالف فقط اتوبوس بود که پیاده رفتن رو ترجیح میدادم به اتوبوس سوار شدن:دی...

۲۰ - رسیدم میدون و سوار تاکسی آزادی شدم و پیش به سوی خوابگاه...تو تاکسی دیگه وا میرم و هی چرت میزنم:دی...دم آخری چرتم عمیق میشه و یهو از خواب میپرم میبینم رسیده به آزادی و من کلی راه باید پیاده برگردم...کم میمونه موهای کله مو بکنم:دی...و کم میمونه دربست بگیرم دو قدم راه رو:دی...ولی همونجوری خسته و داغان در حالی که دکمه های پالتوم بازه و داره از تنم میفته کیفم از شونه م آویزنه(البته بیشتز از بازوم آویزون بود از خستگی:دی) و دو تا پلاستیک پر که دستم بود و از این دست به اون دست میدادم و یه شال رو سرم که انقد آویزون بودم اونم نمیتونم درست کنم:دی...رسیدم خوابگاه و اومدم نیم ساعت با مزرعه م تو گوگل پلاس ور رفتم و بعدش خوابیدم...انقدر هم پادرد دارم که خدا میدونه...تمام ماهیچه های هر دو پام دارن از درد میترکن:دی

نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 0:36 توسط مثلث برمودا| |