تبليغاتX
!این منم


نقطه چینی که اومدی کامنت خصوصی گذاشتی چون حدس میزنم کی هستی جوابت رو میدم

خانومی که فک میکنم دوس دختر مجید هستی.تویی که ادعا میکنی به عشقت رسیدی و من کونم سوخته!!!!...برو اون عشقت رو جمع کن که له له میزنه واسه چنذ ساعت با من بیرون رفتن حتی...خوابیدن و ایناش پیشکش!!!!...حیف که اسمساشو نگه نداشتم وگرنه دونه دونه میذاشتم اینجا که حالشو ببری...آخه خاک بر سر عقده ایت کنن فک میکنی مجید کیه که من(دقت کن من!!) دنبالش باشم...کسی که حالم رو بهم میزنه بس که کثافته...الان که گوشیم رو نگاه میکردم انگار یه چند تا از اسمساش مونده هنوز...اگه خواستی بگو برات بنویسم!!!...

بیخود نیست من از یزدیا بدم میاد که...بس که عقده ای هستن و وقتی یه پسر بهشون اظهار علاقه میکنه خودشونو گم میکنن فک میکنن دنیا به آخر رسیده و باید جونشون رو فدای پسره بکنن...نمونه ش تو!!!...

جالب میدونی چیه؟انقد رفتارت بچه گانه و به نظرم مسخره بود که فک میکردم خیلی بزرگ باشی متولد 70 باشی...اصلن تصورش رو هم نمیشه کرد همچین رفتار بچه گانه ای از یه دختر 24 ساله...یه کم به خودت بیا...جای این خاله زنک بازیا بشین واسه ارشدت بخون...دلم برات میسوزه که انقد بدبختی که واسه مجید له له میزنی...تو میدونی مجید از چند سال پیش چشمش دنبال من بوده؟قبل از اولین دوست پسرم حتی...4 سال پیش...الان که اومده تهران بهترین گزینه براش همون کسیه که چند سال پیش بچه تر که بوده میخواستدش:دی...حالا برو پی کارت که بیشتر از این ارزش وقت گذاشتن نداری

ببین من این حرفا رو نمیخواستم بزنم ها...بهت گفته بودم پا رو دم من نذار که بد میبینی...حالا این بد نبود فقط خواستم چشمتو باز کنی ببینی اصل قضیه چجوریه و فک نکنی اونی که دنبال اون یکیه منم!!!...آخه بدبخت من یه تار موی سید رو با صد تا آشغال هوسبازی مثل مجید عوض نمیکنم که بدون دختر نمیتونن سر کنن

حالا دیگه نشستی سر جات؟دیگه نبینم این ورا پیدات بشه ها...بچه جون برو دم در خونه خودتون خاله بازی کن...به قول خودتون عق!!!

اوه اینو یادم رفت بگم که تو حال منو میخوای بگیری؟عجب آدم خنگی هستیا...یکی دیگه داره کار خلاف میکنه تو حال منو میخوای بگیری...ببین من اگه ذره ای تو خواستن مجید سهم داشتم به سید نمیگفتم ماجرا رو...آخرش هم همین سید دک کرد مجیدو...ههه


پ.ن.به احتمال یک درصد هم ممکنه که اون دختره نباشه و ذهنیت من رفته باشه سمت اون...شاید هم بیخودی گناهش رو شسته باشم...منتها از لحن طلبکارش هیچ گزینه ی یزدیه دیگه ای نمیمونه





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 16:14 روز چهارشنبه 11 آذر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



سلام سلام

احوال دوستان؟خوبید؟

عیدتون پیشاپیش مبارک

اومدم یه چیزی بنویسم بلکه این مغزم هوا بخوره.حالت تهوع داره بنده خدا:دی

آخه نزدیک 4 ساعته دارم ورقه تصحیح میکنم...دو تا سوال از 6 تا سوال امتحان رسیده بود به من...یکی از سوالا همین الان تموم شد!!!...به عبارتی 92 ورقه...بدبختی ریز بارم هم نداره که آدم نگاه کنه تیک بزنه آخرش نمره بده...سه ساعت باید برنامه ای که نوشتن رو بخونم و با اون همه اشتباهاتشون حدس بزنم چیکار داشتن میکردن که بتونم نمره بدم بهشون...البته خیلی هم دست بالا گرفتم براشون...کلن من خیلی رئوف و مهربون و دست و دلباز هستم:دی

هیچ بعید نیست شما بیای کامنت بذاری و یه نمره از 4 دریافت کنی:دی

حالا یه سوال دیگه م مونده:(((((...اون 100 تا برگه ست...مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان


پ.ن.دیگه شما ببین چقد مغزم حالت تهوع داره که اون بالا به جای عنوان داشتم مینوشتم مثلث برمودا:دی...انگار که دارم کامنت میذارم:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 19:59 روز پنجشنبه 5 آذر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



از اونجایی که درست نیست من اینجا بیام و فقط ناله کنم باید به اطلاع دوستان و آشنایان برسونم که بنده به معشوق جدیدم رسیدم...دیروز...انقد دیروز باهاش ور رفتم که دیگه مدرک دکترام رو در موردش میتونم بگیرم:دی...کلی نرم افزار قبلا" براش دانلود کرده بودم...نصفشون ساین نشده بودن نصف باقیمونده هم به درد بخور نبودن...موندم تو کف...هرچند که کلی روحیه م عوض شده و خوشحالم از داشتنش شدییییییییییییییید

الان هم مشغول تغییر فرمت فایل های سریال جودی ابوت میباشم که بریزم تو گوشی و حالشو ببرم...نه که 32 گیگ!!!!! حافظه داره بالاخره یه جوری باید پرش بکنم یا نه؟شما پیشنهادی ندارید چجوری میشه از 32 گیگ!!!!! حافظه داخلی(بدون گذاشتن مموری البته:دی) به بهترین نحو ممکن استفاده کرد؟آخه حیفه خالی بمونه:دی

خلاصه که ما با معشوق جدیدمون شدیدا داریم حال میکنیم...البته کم و بیش هوای قبلی رو دارم...امروز که از دانشگاه اومدم دیدم بنده خدا رفته تو کما...انقد دلم سوخت انقد دلم سوخت که خدا میدونه





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 1:24 روز دوشنبه 2 آذر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



ای خدااااااااا فقط تو میدونی چقدر من نفرت دارم از این خوابگاه خراب شده...هر روزش برام عذابه...به حدی نفرت دارم از خوابگاه که شنید صدای هر کسی اینجا اعصابم رو خورد میکنه...هم اتاقیام...اتاق بغلیا...صدای کسایی که تو حیاط نشستن...صدای اون سگایی که دم در بستن...کی میشه از موندن تو این خراب شده خلاص شم؟...چه فایده امکانات خوبه؟وقتی من یه لحظه احساس آرامش نمیکنم؟...اگه به عشق دانشگاه نبود یه لحظه هم نمیموندم اینجا...من اعصابم که خورد نباشه هم نمیتونم تحمل کنم...حالا که اعصابم خورده دیگه واویلا...با هر حرفی که زده میشه اعصاب من خوردتر و خوردتر میشه...یه زمانی از بس که هندزفری تو گوشم بود و ولومش رو آخرش گوش درد گرفته بودم...الان که دل و دماغ آهنگ گوش کردن رو هم ندارم...چی کار کنم؟...شما جای من بودید چیکار میکردید؟


پ.ن.تنها اثری که زندگی خوابگاهی واسه من داشته مردم گریز شدنم بود...من که یه آدم اجتماعی بودم همه کسایی که جدید میشناسنم میبینن چقدر منزوی هستم و سرمو گرم خودم میکنم و آشناهای قدیمی تعجب میکنن از مدلی که الان دارم...خدا به خیر بگذرونه آخرش رو...





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 17:22 روز دوشنبه 25 آبان1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



جمعه:

عمو کوچیکه م ناهار مهمون بودن خونه خواهر شماره 2.منم دعوت بودم اما قصد رفتن نداشتم.صب خواهر شماره 1 زنگ زد و دعوت کرد به ددر دودور که اونم قبول نکردم منتها وقتی که شوهر خواهرم زنگ زد و تاکید کرد که برم روم نشد جواب رد بدم و با اونا رفتم و خواهر شماره 2 رو دودر کردم.چقدر هم به ما خوش گذشته بود هم به خونه خواهر شماره 2 خوش گذشته بود...

عمه شماره 2 دخترش زایمان کرده بود یکشنبه و از قبل اون تهران اومده بود و همچنان هم تهران بود...

عمه شماره 3 از سه شنبه اومده بود تهران و جمعه خونه عمه شماره 1 بود...

عمو کوچیکه م عصر که میخواستن از خونه خواهرم برگردن خونه شون،یه سر میرن خونه عمه شماره 1 سر بزنن...

دختر بزرگه ی عمه شماره 1 خونه شون خوی هستش و تهران خونه مامانش بود...

پسر ٍ عمه شماره 1 چند روز بود ایران اومده بود(اوکراین زندگی میکنه 7-8 ساله...کم هم میاد ایران)ساعت 4 برگشته بود...

عمو کوچیکه م هم شب برگشته بودن خونه شون کرج...

عمه شماره 3 و دختر بزرگه ی عمه شماره 1 شب با اتوبوس برگشتن خوی...

خونه عمه شماره 1 فقط سه تا دخترش مونده بودن...

شب ساعت 10 دختراش زنگ میزنن به عمه شماره 3 و خواهر بزرگشون(که تو اتوبوس بودن و داشتن برمیگشتن خوی)که عمه شماره 1 فوت کرده!!

اتوبوس تا قزوین رفته بوده...از ماشین پیاده میشن و برمیگردن...خونه تو پیروزیه...تا برسن کلی طول میکشه...عموم از کرج راه میفته میاد...خواهر شماره 1 و خواهر شماره 2 هم بلافاصله راه میفتن سمت خونه عمه...عمه شماره 2 هم میاد...

ساعت حدود 11:30 چند تا ماشین از خوی حرکت میکنن سمت تهران...دو تا برادرش و خانوماشون(یکیش مامان و بابای من)با شوهر خواهراش میان...دامادش و نوه ش و اینا هم میان

دختر عمه م دخترش رو با داماد عمه شماره 2 میفرسته خونه شون(خونه همون دختر عمه م که تازه زاییده بود)

شنبه

صب زود مسافرای از خوی اومده میرسن

وای که خواهراش و برادراش چقدر ناراحت بودن...بعد از فوت آبام این بیشتر داغونشون کرد...

خواهر شماره 3 تنها مونده بود خوی

ساعت 9 خواهر شماره 2 زنگ میزنه به من...میبینم صدای قرآن میاد...میبینم صداش بغض داره...میگه مهسا خبر بد دارم برات...سکته میکنم...فک میکنم واسه مامان بابام اتفاقی افتاده...میگه عمه شماره 1 مرده...به همون اندازه ناراحت و شکه میشم...بامحبت ترین عمه م بود...سنی هم نداشت...از بابای من 6 سال کوچیکتره...56 سالش بود...دو تا دختر بزرگ داشت که شوهر کرده بودن...یه پسر که گفتم...دو تا دختر کوچیکتر که کوچیکه همسن منه و بزرگتره 5 سال از ما بزرگتره

دختر بزرگه ش میگه دیگه جلوی ما مامان نگید

کلاس صبحم رو ترجیح دادم برم...رفتم و برگشتم خوابگاه یه دوش گرفتم و تیره ترین مانتوم رو انتخاب کردم...شلوار لی سیاهم رو پوشیدم...سوئیشرت مشکیم رو پوشیدم که اونجا جای بلوز بپوشم(من لباس مشکی نمیخرم هیچوقت چون از سیاه بدم میاد...حتی مانتو مشکی هم ندارم)

به خواهر شماره 3 گفتم که نامزدت چجوری میخواد بره؟اگه شوهر خواهرا یادشون نبوده باهاش هماهنگ کنن بگو با هم بریم...با شوهر خواهر شماره 2 اومده بود شب تا آخر شب هم بود...

ناهار خورده بودم اما وقتی رسیدم سر سفره نشسته بودن و میخواستن شروع کنن به غذا خوردن...منم نشستم...دو سه قاشق از غذای مامانم خوردم به اصرار دختر های عمه م واسه اینکه ناراحت نشن...ناهاری با بغض...وقتی دختر بزرگه ش به کوچیکه هی به زور میگفت غذا بخوره یاد عمه م میفتادم...عمه و رو آخرین سری تو ترکیه دیده بودم...چه مامان مهربونی بود واسه بچه هاش...دختر کوچیکه ش همسن منه اما همچین به غذاش به میوه ش رسیدگی میکرد انگار بچه 4-5 ساله ست...حالا نبود همچین مامانی خیلی سخته...مخصوصا که دختره زنجان دانشجوئه...نمیدونم الان وقتی دلش مامانش رو بخواد زنگ میزنه با کی حرف میزنه؟خدا صبرشون بده...

واسه گرفتن چایی و درست کردن خرماها و اینا کمکشون میکردم من...دلداری دادن که از دستم برنمیومد...

عمه م وصیت کرده بود به همه مهمونام بگید خوش اومدی...بهشون بگید جای حرف زدن تو مراسمم برام قرآن بخونن...

همینجوری مهمون بود که میومد و میرفت...دختراش هی گریه و زاری میکردن...من فقط دلم واسه کوچیکه میسوخت...اصلا نمیتونستم خودمو بذارم جای اون...

سید هم با اسمس کلی قربون صدقه م میرفت و دلداریم میداد

بابام غروب دختراش رو صدا کرد و یه چیزی میگفت براشون...تموم که شد رفتم دیدمش...بمیرم براش...میپرسید خواهر شماره 3 گوشی رو برنمیداره...گفتم مامان باهاش حرف زده...میگه میخواستم ببینم کاراش انجام شده؟...گفتم انگار آره...بعد میپرسه فردا کلاس نداری؟...دروغ گفتم نه...گفت پس خوبه فردا هستی...

پسرش ساعت 4 راه افتاده بود از اونجا به استانبول...ساعت 12 هم از استانبول پرواز داشت...عموم هم قرار شده بود با همون پرواز بیاد...

خواهر شماره 1 و 2 سر ظهر رفته بودن و شب دوباره اومدن...تا آخر شب همه بودیم...آخر شب خواهرام پاشدن برن...عمه شماره 2 پا میشه بره خونه دخترش...عمو کوچیکه م و زنش هم میرن خونه شون...مامان و بابای من با خوهر شماره 2 میرن...منم با عموم...

یکشنبه

نصفه شب پسرعمه م و عموم رسیده بودن...چه قیامتی شده بوده خونه شون...

ساعت شش و نیم از کرج حرکت کردیم که ساعت هشت و نیم برسیم خونه شون...ترفیک مونده بودیم و اعصابمون خورد...عموم هم هی راه رو اشتباه میرفت...باز خوبیش این بود که هر چی هم مسیر رو اشتباه میرفت بلافاصله بعدش یه راه واسه جبرانش داشت...

صبح زود بقیه مهمونا هم رسیده بودن...فامیلای ناتنیمون...پدر شوهر و مادر شوهر خواهر شماره 2 و پدر شوهر خواهر شماره 3 هم اومده بودن...

دختراش و عمه شماره 2 و عمو کوچیکه م زودتر رفتن بهشت زهرا که کاراش رو انجام بدن...

به مهمونای راه دور صبحانه دادیم و سوار اتوبوسا شدیم سمت بهشت زهرا...قلبم داشت میخوابید...یعنی عمه م رو داشتیم خاک میکردیم؟کی فکرش رو میکرد؟

سید زنگ زد حالم رو بپرسه...

بهشت زهرا بابام رو که دیدم...چشمای قرمزشو...با پاهای خم راه رفتنشو جیگرم آتیش گرفت...نمیدونست ناراحتیشو چیکار کنه؟ هوای خواهراش رو داشته باشه یا تسلیت مهمونا رو بشنوه...

خاله م میگه مهسا خونه ما زیاد بیا یهو دیدی منم افتادم مردم میگی چرا خونه شون خیلی وقته نرفتم...میگم خاله جون ترو خدا این حرف رو نزنید...فقط همین یکیمون مونده...

موقع خاک کردن چی کشیدن دختراش و پسرش و خواهرا و برادراش و شوهرش البته

بعد از بهشت زهرا هم رفتیم رستوران ناهار و برگشتیم خونه...واسه مسجد عصرش هم خرما ها رو آماده کردیم و غروب که شد دیدم همه پاشدن واسه نماز وحشت و این تیپ چیزا حالم بدتر شد...به مامانم گفتم من دیگه میرم و حاضر شدم و بدون خدافظی از کسی برگشتم

شب که با سید که حرف میزدم...بهش یه سفارشی کردم که انشالا یادش میمونه...


پ.ن.1.یه ماجرای بامزه هم خاله جونم اونجا آفریده بود که الان دل و دماغ خندیدن ندارم که بخوام تعریف کنم...دفعه بعد تعریف میکنم





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 11:34 روز دوشنبه 25 آبان1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



با درود و سپاس فراوان خدمت دوستانی که به هر نحوی اظهار نگرانی کردن...

فعلا که از زمین و زمان داره برام میباره...هم خوب هم بد هم مباح(:دی)

احتمال داره هفته بعد به معشوق جدیدم برسم...البته همچین هم جدید نیست...چند ماهی هست که دل ما رو برده...البته امیدوارم که موجبات ناراحتی معشوق قبلی یا حسادتش خدای نکرده نباشه که خدا خودش میدونه نمیتونم ناراحتیش رو تحمل کنم...فعلا" که دلم رو خوش کردم به این اتفاق


پ.ن.1.آخر جمله دوم :دی رو نوشتم واسه اون کسی که نوشته بود این دی های منو دوس داره و خودش رو هم معرفی نکرده بود:دی

پ.ن.2.یکی از اون مواردی که از زمین و آسمون میباره تو همون جمله دوم یکیش تصادف ماشین سیده...یکیش شکستن سرش...یکیش امتحان میان ترم برنامه نویسی که پس فرداست و منم قراره واسه رفع اشکال سر جلسه باشم...یکیش رفتن خونه مون...یکیش صحبت یه خواستگار که خوب بعد ازدواج خواهرم اولین خواستگار من حساب میشه و در نوع خودش بسیار مضحک بود واسه من و کلی با خواهر گرام خندیدیم(به جون خودم مسخره نکردم طرف رو چون اصلا نمیشناسمش.اختلاف سنیش رو با خودم مسخره کردم و اینکه داماد جدیده هنوز نیومده واسه خودش باجناق انتخاب میکنه:دی)...یکیش اون روز که از یه تصادف وحشتناک جون سالم به در بردم...یکیش تموم شدن جوهر قلمم!!!(ایشالا نکته ی این آخری رو دریافت کرده باشید و منتظر آپ مثلثانه نباشید)





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 1:55 روز چهارشنبه 20 آبان1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب





ادامه مطلب

نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 1:52 روز جمعه 1 آبان1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



به سفارش دوستایی که نیومده بودن و گفته بودن شبش بیا بنویس چه خبر بود و چجوری بود و چیا شد:دی

یک ربع به دو:

به فاطی و ناهید و سمیه اسمس زدم که کجایید و کی میرسید؟خودم دم قنادی بودم

ده دقیقه به دو:

هنوز داخل قنادی بودم و قناد محترم داشت نوشته ی اشتباه روی کیک رو درست میکرد برام که سمیه زنگ زد که کجایی ما داریم میرسیم.ما منظور خودش و بهار و آقابهزاد بودن.قرار ساعت سه بودها!!!:دی

دو:

رسیدم کافه و رفتم ببینم اوضاع چطوره و کی میزها آماده میشه!بعد پول هم دادم بهشون که بعدا" جلو مهمونا پول در نیارم:دی زنگ زدم به سمیه که کجایید؟گفت رفتیم چیزی خریدیم الان میرسیم!!قابل توجه که یک گله گوسفند خریده بودن که عکسش هم جتی موجوده!میتونید برید از سمیه سراغ عکس رو بگیرید.با کلی خنزر پنزر دیگه!!اولش که دیدمشون خیلی موقعیت بدی بود!داشتم با تلفن حرف میزدم و حتی نتونستم بهشون سلام بدم.فقط یه چهره ی ارادتمندیم گرفته بودم:دی بعد رفتیم به سوی ماچ و بوس!البته که فقط با بهار و سمیه!!!!:دی

نشستیم پشت یه میز چهار نفره!!آقا بهزاد هر چند دیقه میخواستن پاشن جدا شن از ما که آبروشون نره!!بس که بهار و سمیه شلوغ بازی در آوردن و من مظلوم هم نشسته بودم و جیکم در نمیومد:دی هرچند مشخصه که داشت مظلوم نمایی میکرد ها!اگه عین بهار شر و شیطون نبود که الان زن و شوور نبودن:دی

بقیه رو ساعت یادم نیست همینجوری به ترتیب یا با کمی پس و پیش!!!مینویسم:دی

مدام دودی وارد میشود:دی همین که رسید میگه ناهار چیه؟؟؟:دی آخرشم دید داره با در و دیوار حرف میزنه بیخیال شد:دی

امید و نوگل اومدن.کاملا" به موقع و بدون تاخیر.مرسی واقعا از هر دوتون:) نوگل رو اولین بار بود میدیدم.مهربون و نازنین...امید هم که کلی مهربون شده بود و حواسش هم به همه چیز بود.مرسی امید...البته اینم نگم میمیرم:دی که اول اومد به همه سلام داد و رفت نشست!!رفتم میگم سلام!!خوش آمدید واقعا":دی...آخرشم هیچی سفارش نداد!!!!

مانی اومد و من چهره ش رو نمیشناختم.مسلما" اوشون هم بنده رو نمیشناخت!!معرفی کردم خودم رو و شناختوندم خلاصه!!از جمله کسایی بود که از راه دور زحمت کشیده بودن و اومده بودن.فقط حیف که کوکب جان رو نیاورده بود:دی...تازه آخرشم هم هادی رو تهدید کرد که نبینیم وبلاگتو درشو تخته کنی و اینا...ما هم مفیوض شدیم

پیازداغ عزیز...هادی خان هم سرفراز نمودند و راه به این درازی رو زحمت کشیدن و تشریف آوردن...خیلی هم ساکت بود کلا"...خستگی راه هم از چشماش میبارید منتها لبخندش رو تا آخر هم حفظ کرد با خودش...با یه دسته گل قشنگ هم اومده بود:)

مصطفی خان کلبه ی مهر هم دقیقا" سه و بیست دقیقه اومد...گفته بود یه ربع دیر میام که یه ربع شد 20 دقیقه...بماند که ایشون چقدر منو تهدید کرده بود که رمز کیک رو بهشون بگم!!و من هم که ترسوووو گفتم ولی خوب رمز غلط گفته بودم...باز هم بماند چقدر تهدید کرده بود که اگه رمز این نباشه ذهنیت سید رو در موردت خراب میکنم و کلی تهمت میبندم بهت:دی...تیرهایش به سنگ خورد...تازه همگان هم کیف فرمودند که اوشون موقعی که داشتن رمز رو میگفتند ضایع شدند:دی

تمام مدت هم به صورت بک گراند شلوغ بازی های بهار و سمیه رو داشته باشید به علاوه ی مظلوم نمایی و جوسازی های بهزاد خان!!

کیک رو رفتم آوردم و رمزش رو همون دقایق اول سمیه باز کرد!!مصطفی ضایع شد!!کلی خندیدیم!!

شمع هارو با کمک نوگل عزیز چیدیم رو کیک!!20 تا بود اما نمیدونم چرا یکی 16 تا میشمردش یکی 19 تا:دی

از مدام دودی فندک خواستیم و در همون دم فندک صورتی رنگش رو در آورد(فندکتو برداشتی آخر سر یا نه؟)...تازه وسط ها هم رفت سیگار کشید و برگشت:دی

منو اومد و سفارش ها رو دادیم...اولین نفر هم سفارش من رو آوردن...انقد کیف داد:دی...فقط حیف که تا کیک رو ببرم و اینا قهوه م خنک شده بود و نتونستم بخورم.البته همچین چیز جالبی هم نبود قهوه ترکش.فک کنم مثل نسکافه درستش کرده بودن قهوه ترک رو:دی...

سفارشات همه که رسید و هستی هم که رسید کیک رو بریدم.کیک شکل مثلث بود.سهم همه رو هم مثلث بریدم:دی...کیکش انصافا خوب بود حالا تا نظر بقیه چه باشد

هستی هم که یک خانوم ساکت و آروم و مهربون

چهار و نیم بود که فاطی و آقا حمید(تازه عروس و داماد)تشریف آوردن...چه جیگری شده بود این فاطی:دی...همون اولش هم آبروریزی شد:دی...تا من اومدم بلند شم صندلیم چپ شد با یه شترق خورد زمین:دی

 یک ربع به 5 بود که حمیدرضا و خانوم گل و پسر نازش اومدن...افتخار دادن تشریف آوردن...کلا" خیلی خوشحال شدم و اینکه با کلی دردسر اومده بودن...آخرش هم نتونستن درست حسابی سفارششون رو بخورن

حدود ساعت 5 هم بود که همه پاشدن به رفتن.امید هم فیلمی که گرفته بود رو داشت از وسطای مهمونی واسه من بلوتوث میکرد که تا بریم و سوار تاکسی شیم مجبور شد همراهمون بیاد تا بلکه تموم شه!!97مگا بود!!فک کن!!:دی حالا خوبه فقط سه دیقه بود!!


پ.ن.1.به من که خیلی خوش گذشت...مرسی از همه کسایی که زحمت کشیده بودن و اومدن...مخصوصا" کسایی که از راه دور اومده بودن

پ.ن.2.ناهید جان جای شما هم خالی بود شدیدا".پادلمه تو هم جات خالی بود.البته با شما که موقع مهمونی هم تلفنی صحبت کردم و گفتم که جاتون خالیه

پ.ن.3.جای بقیه ای که نیومدن هم خالی بود.مخصوصا" سحر و زهرا و مسافر که دلشون میخواست بیان و نشد

پ.ن.4.به من خیلی بیشتر از اینها خوش میگذشت اگه سید هم بود...بیشتر خوش میگذشت اگه باهام دعوا نمیکرد سر این مهمونی...تا همین یک ساعت پیش داشت دعوام میکرد که من از همچین چیزایی خوشم نمیاد و اگه دوسم داشتی کنسلش میکردی و اینا...البته الان آشتی شدیم اما خوب بعد از یه دعوای خفن...اولین دعوایی بود که از طرف سید بود واسه همین به شدت ناراحت بودم(حتی تو خود مهمونی هم ناراحت بودم...فک کنم کسایی که بودن تایید کنن که همچین نرمال نبودم و تو خودم بودم)...شاید اگه چند ماه پیش بود بهش میگفتم به تو ربطی نداره و یه طرف دعوا هم من میشدم...منتها الان با توجه به این پست خوب حساسیتاش رو بیشتر دلم میخواد رعایت کنم...نهایتش اولین و آخرین مهمونی وبلاگی یی خواهد بود که میزبان یا مهمان هستم!البته دلیل اینکه زیاد به پر و پاچه ی هم میپیچیم این روزا دلتنگیه!!26 شهریور یک ساعت با هم بودیم که اونم بعد از یک ماه و نیم بود!!!کلا" در بهترین شرایط روحی به سر میبریم:دی

پ.ن.5.مرسی از اونایی که سفارشم رو گوش کردند و کادو نیاوردن و مرسی از اونایی که سفارشم رو گوش نکردن و کادو آوردند!!!!

پ.ن.6.خوب مهمونی رفتن خرج داره دیگه!!خرج شما هم اینکه نظرتون رو راجع به بنده بنویسید:دی...ببینم انشای کی بهتره ها!!





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 21:55 روز پنجشنبه 30 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



خوب منم اومدم بازی(بی دعوت البته:دی)

دوست همی دارم:

1-دانشگاهم(عشق اولمه:-x)

2-لپ تاپم

3-گوشی یی که الان دارم+گوشی یی که چشمم رو گرفته و تا دو ماه دیگه انشالا دستمه

4-برنامه نویسی مخصوصا با سی پلاس پلاس(لازمه بگم چون زبان دیگه ای بلد نیستم؟:دی)

5-خوندن در مورد جدیدترین دستاوردهای فناوری اطلاعات چه نرم افزاری چه سخت افزاری+سرچ کردن تو اینترنت در مورد گوشی و لپ تاپ و اینا

6-کلاس دورد کردن و خوابیدن

7-زمستون و برف و سرما و لباس گرم پوشیدن

8-عکاسی.البته نه از نوع هنری که قریحه ش رو ندارم

9-لباسای رنگ و وارنگ پوشیدن

10-شوخی + سر کار گذاشتن:دی

11-من چون 11 رو خیلی دوس دارم اینم اضافه میکنم---> سید(:-x)

دوست نه همی دارم:

1-خوابگاه(نه تنها دوس ندارم بلکه متنفر هم هستم.یعنی تا حالا نشده من بتونم با کسی که در مورد خوابگاه و اینا ازم سوال میپرسه دعوا نکنم)

2-انتظار(مثل الان که منتظر یه زنگ یا اسمس ناقابلم!!)

3-خسیس بازی

4-خرید لباس!!

5-رنگای روشن

6-مصاحبت با کسایی که فکر میکنن خیلی آدم حسابی هستن(میتونه حتی در حد خوندن وبلاگشون باشه)

7-یزدیا!!

8-جزوه نوشتن

9-حفظ کردن روش اثبات قضیه ای که 2-3 قرن روش کار شده توسط کلی دانشمند تا اثبات شده!!و نوشتنش ریز به ریز تو برگه ی امتحان!!

10-کلاسای صبح 

11-ازدواج کردن!!





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 21:41 روز چهارشنبه 29 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



آخه یه آدم چقد میتونه ماجراجو باشه؟:دی

من آخرش اگه تو سن 90 سالگی سر همین ماجراجویی ها زندگی خانوادگیم از هم نپاشید:((((

بگم جریان چیه؟

دیدید که هر سه چهار روز یه بار یه دونه ایمیل میاد واسه آدم که شما برنده شدید و اینا:دی خوب طبیعتن واسه منم زیاد میاد از این تیپ ایمیل ها.دیروز همچین میلی اومده بود برام.هیبتش یه نموره به نظرم متفاوت بود:دی...شیطنتم گل کرد که جواب بدم بهش:دی...منم که معرف حضور هستم:دی...جواب دادم و حتی شماره موبایلم رو هم نوشتم:-اس اس...حالا امروز یکی زنگ زد به من...شماره ش پرایویت...نمیدونم با چه لهجه ای انگلیسی حرف میزد که من فکر میکردم داره کردی حرف میزنه...شماره ش هم که اونجوری بود فک کردم مزاحمه...یه مزاحم کرد داشتم چند روز پیش گفتم لابد همونه:دی...در حالی که این داشت حرف میزد منم تنظیمات مربوط به دایورت رو انجام میدادم که دفعه بعد که زنگ زد ریجکت کنم و بره رو سید:دی...حالا اون بنده خدا هم خسته بود و خوابیده بود...خلاصه که دایورت کردم...سید انگار یه چیزایی از حرفاش فهمیده بود.مایکروسافت و اینا:دی...بعد زنگ زده به من

-تو دایورت کرده بودی اینو؟

+آره به چه زبونی حرف میزد؟:دی

-انگلیسی

+نهههههههههههه!!!!!من فک کردم کردی حرف میزنه:دی...چی میگفت؟

-یه چیزایی میگفت در مورد مایکروسافت

+آهااااااااان(دوزاریم افتاد در مورد اون جواب ایمیله هست:دی)خوب دیگه چی میگفت؟(آیکون به کوچه علی چپ زدن چون روم نمیشد بگم جریان چیه:-اس اس)

-دیگه قطع شد

+شاید تو مایکروسافت برام کار جور کردن؟(دوباره همون کوچه علی چپ به همون دلیل:-اس اس)

-جریان چیه؟باز شماره تو کجا خرج کردی؟(آیکون سید عصبانی میشود ولی به شیوه خودش که فقط خودم حس میکنم عصبانیه:دی)

+(...سکوت...)

-تو سایتی چیزی شماره تو گذاشتی؟(آیکون همون عصبانیت مخصوص)


پ.ن.1.من واقعا شرمنده ی روی سید میباشم با این کارا:دی

پ.ن.2.فک کنم دیگه ازم ناامید شده باشه!!!!:((((((((((

پ.ن.3.همگی دست جمعی دعا کنید بلکه من یه کم درست شم:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 16:46 روز دوشنبه 27 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



بذارید در مورد اولین تجربه م هم بنویسم که اینجا ثبت شه:دی

تی ای اصلیه سفارش کرده بود که ده دیقه دیرتر کلاس رو شروع کنم که بچه ها وقت کنن ناهار بخورن و بیان.منم 12 کلاس خودم تموم شد و دوازده و 5 دیقه رفتم داخل کلاس و محض اطمینان از بچه ها هم پرسیدم که کلاس آقای فلانیه؟بعد تایید کیف و سوئیشرتم رو گذاشتم رو میز کنفرانس و خودم اومدم بیرون...حالا بچه ها هم مات و مبهوت و کنجکاو:دی...منم دیدم کم هستن انرژی صرف نکردم که بگم جریان چیه و اینا:دی

پسرای برقیه 88ای بودن.حدودا 20 نفری نشسته بودن...پرسیدم چند نفرین؟هنوز میان بچه ها؟گفتن نه شما شرمع کنید...5 دیقه که گذشت کلی پسر دیگه اومدن...پشت سرشون هم یه تعداد دختر...با احتساب کسایی که وسط کلاس اومدن بیشتر از 100 نفر بودن...چون کلاس بیشتر از 100 تا صندلی داره که همه هم به جز چند تا جا خالی بود...من بر میگشتم کلاسو نگاه میکردم وحشت سراپایم را فرا میگرفت و کلی میگرخیدم:دی...منم که دو روزه سرما خوردم و حالم همچینم خوب نبود...تو اون گرما سوئیشرتم رو هم پوشیده بودم:دی

خوب اول اسمم رو پای تخته نوشتم و بعدش واسه اینکه خیلی مزه نپرونن و یه کم بگرخن و جذبه ی من بگیردشون گفتم که آخر ترم موقع تحویل پروژه هم دوباره منو میبینید:دی...از همون اول یه پسره شروع کرد سوال بیربط پرسیدن که نمیدونم چی چیه ماشین رو توضیح بده...منم گفتم شرمنده باید این سرفصلایی که بهم سفارش شده رو تکمیل کنم و اینا...شروع کردم به نوشتن...یه برنامه که نوشتم یه چیزی به کار برده بودم که میدونستم بلد نیستن...گفتم بذار یه چیز اضافه ای هم از من یاد بگیرن...قشنگ به غلط کردم افتادم بعد 20 دیقه که هیچی نمیفهمیدن:دی...به انواع روشها توضیح دادم و کلی مثال زدم براشون تا آخرش یه کم جا افتاد براشون که چی به چیه...بعدشم یه سرفصل دیگه رو هم توضیح دادم و از خودشون خواستم یکی بیاد دنباله فیبوناتچی رو براش برنامه بنویسه...یکی دستش رو بلند کرد و اومد نوشت...نگاه میکنم میبینم از دستورای سی پلاس پلاس استفاده کرده...میگم مگه درس شما سی نیست؟میگن چرا...میگم خوب چرا اینجوری نوشتی؟لبخند ژکوند تحویل من میده که آره من خیلی بلدم و اینا:دی...منم گفتم سی اینو کامپایل نمیکنه اصلا"...تو دلم هم گفتم کلاس بیخود هم نذار:دی...بعد این که اینجوری نوشت یه لحظه شک کردم گفتم شاید استادشون اینجوری یاد داده بهشون...ولی دیدم نه چون بقیه هم با تعجب نگاش میکردن و قبلش که من دستورای سی رو نوشته بودم کسی ابراز تعجب نکرده بود...وگرنه که منو کچل میکردن:دی...حالا من فقط ترم یک که بودم با سی کار کردم ها

یه کد پر از اشکال هم نوشته بودم که ایراداش رو پیدا کنید:دی کلا کامپایلر های خوبی بودن..به جز یکیش که بلد نبودن بقیه رو پیدا کردن:دی

یکی هم بود از اولش منو کچل کرد که سوئیچ کیس رو توضیح بده...میگفت من مینویسم برنامه اجرا نمیشه...میگم آخه پسر خوب برنامه اجرا نمیشه یعنی چی؟یه اروری باید بده دیگه...یا کامپایل ارور یا ران تایم ارور...میگه نه ارور نمیده اجرا نمیشه:دی...بعدش که سرفصلایی که باید میگفتم تموم شد میگم بریم سراغ سوال شما...گفتم البته من دقیق یادم نیست با کمک شما مینویسمش...نوشتیم و دیگه وقت هم تموم شده بود و اینا

البته قبل از آخرش یه کد دیگه هم ازشون خواستم و یکی اومد و نوشت...منم به یه روش دیگه کدشو نوشتم و اینا


پ.ن.1.در کل واسه اولین تجربه عالی بود:)

پ.ن.2.حالا با یه دوستم قرار گذاشته بودیم که 12 شاید بریم طرف فاطمی واسه سفارش کیک...ماجرای این کلاسه غیر مترقبه بود خوب...منم حواسم نبود به دوستم خبر بدم...بعد حالا هی زنگ میزنه به گوشیم...منم از اون سر کلاس بدو بدو میام سمت گوشیم ریجکت میکنم برمیگردم سرجام ادامه میدم...باز یه ربع دیگه دوباره زنگ میزنه...سومین بار دیگه جواب دادم که بابا من کلاسم و خدافظ...اونم دستش درد نکنه یه ربع دیگه بازم زنگ زد:)))))...بعد کلاس که دیدمش میگه انقد خندیدم بهت میگم چه کلاسیه که انقد شاد تلفن هم جواب میدی تازه؟:دی

پ.ن.3.اشکال نداره عوضش کلی باعث شادی بچه ها شدیم...کلی خندیدیم:دی

پ.ن.4.اون کلمه رمز شده رو که دادم روی کیک بنویسن آقاهه برداشت یه جایی یادداشت کرد بعد میپرسه حالا چی هست این؟:دی...میگم این رمزه...تا از رمز درش نیارن کیک بریده نمیشه:دی...کلی خندید بهم:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 22:34 روز یکشنبه 26 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



یادتونه گفته بودم تی ای شدم؟خوب کار من پشت صحنه هستش...یعنی تصحیح تمرینا و ورقه و تحویل پروژه و اینا:دی...البته علی الحساب پروژه ترم پیشیا رو هم ازشون تحویل گرفتم هم تصحیح کردم یه قسمتیش رو...حالا دیروز استاده دوباره زنگید که فلانی فردا رو نمیتونه بره سر کلاس حل تمرین تو جاش برو...ساعت 12 تا یک و نیم...خدا آدم رو ندید بدید نکنه:دی...حالا با کلی آمادگی و نت امروز ظهر میرم سر کلاس...فک کنم 88ای باشن...دعا کنید به خیر بگذره اولین تجربه تدریس عمومی:دی

پ.ن.1.خصوصیاتون رو دیدین؟کامنتای من چرا انقد آب رفته؟

پ.ن.2.الان یکی از فلسطین اشغالی اومده وبلاگم:دی...مگه اونا هم اینترتر دارن؟سوووووووووووووووت





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 9:45 روز یکشنبه 26 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



گمونم عاشق شدم!!

پ.ن.1.شایدم جدی جدی آب و روغن قاطی کردم

پ.ن.2.اگه پستای قبلی رو نخوندین بخونین جدید هستن خوب


بعدا" نوشت:

سید میگه ملت بعد 9 ماه بچه دار میشن تو بعد 9 ماه عاشق شدی؟:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 13:10 روز پنجشنبه 23 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



چند وقته شدیدا گریه ئو شدم(یا همون زرزروی خودمون:دی)

مثلا وقتی که فهمیدم خواهرم به خواستگارش جواب مثبت داده نشستم گریه کردم

وقتی بعدش با سید حرف زدم و یه چیزی گفتم که شروع کرد به قهقهه زدن من گریه میکردم.نه که بنده خدا خیلی فشار روشه چندین ماه بود که از ته دل خندیدنشو ندیده بودم.اون میخندید من اینور گریه میکردم.البته نذاشتم بفهمه ها

وقتی روز عقد خواهرمو رفتم تو خونه کلی گریه کردم

وقتی آهنگ غمگین گوش میکنم اشکام در میاد

وقتی به آینده م فکر میکنم میشینم گریه میکنم

هر دفعه با سید حرف میزنم و حالش خوبه و روبراهه پشت تلفن گریه میکنم

هر دفعه با سید حرف میزنم و خسته ست گریه میکنم

وقتی مثل الان تو اتاق تنها میشم میشینم گریه میکنم

نمیدونم چرا واقعا انقد گریه میکنم.از ناراحتی گریه میکنم.از ذوقم گریه میکنم.کلا انگار آب روغن قاطی کردم


پ.ن.1.دلیل این پستای پشت سرم اینه که یه چیزی تو دلم هست هر دفعه که میخوام شروع کنم بنویسم حرفم عوض میشه کلا"

پ.ن.2.حال و روزم بیربط نیست به اینکه سید نمیتونه این هفته بیاد.یعنی تو مهمونی هم نیست دیگه!!

پ.ن.3.دچار تناقضات شدید روحی شدم.یعنی شدیدها!!!!

پ.ن.4.سه تا دانشجوی برق دانشگاه اورمیه که هر سه هم خویی بودن چند روز پیش مردن.گاز خفه شون کرده.اخبار هم گفته اگه گوش کرده باشین.انقد ناراحت شدم.84ای بودن بدبختا

پ.ن.5.چهار تا از دانشجوهای ما هم به خاطر تجمع اون روزی که جناب دانشجو تشریف آورده بودن این ترم محروم شدن و حتی اجازه ورود به دانشگاه هم ندارن!!

پ.ن.6.شاید پاکش کردم!!!!





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 19:47 روز چهارشنبه 22 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



من شدیدا استعداد دارم در خبر بد دادن به یه نفر.یعنی همچین به مرگ میگیرم که طرف به تب راضی شه.اون روز نمیدونم کجا بود خون دیدم یاد اینا افتادم

یه چند سال پیش بود از این رنده آلمانیا مد شده بود!!یادتونه؟از اینایی که افقی بودن بعد تیغه هاش رو یه چیزای مثلثی سوار بودن که میذاشتی روش و خیلیییی هم تیز بودن.خوب؟

مامان من یه بار داشت باهاش هویج حلقه حلقه میکرد.تصور کنید با همون فشاری که هویج رو میکشید رو رنده هه ناخنش رفت.یعنی قشنگ نصف ناخنش(قسمت صدفیش رو میگما)افتاد قاطیه هویجا!!

بعد شروع کرد به خون اومدن در حد چی!!انگار شیر آب شدیدا داره چکه میکنه:-اس

حالا هر کاری میکنیم مگه خونش بند میاد؟یه استکان عسل آوردم انگشت مامانمو گذاشتم تو عسل.ولی همینجوری خونه راه باز میکنه میاد روی عسل جمع میشه.یعنی اوضاعی بودها.حالا دیگه دعوای پزشکی بین خودم و مامانم رو تعریف نمیکنم.در همه ی این مدت هم یه سطل آشغال زیر دست مامانم بود که خونا میریخت اون تو

بعدش که بابام کلید انداخت درو باز کرد من سریع پریدم تو پله ها که بابا بدو به دادمون برس.بابام حالا کلن ؟آدمی نیست که خودشو گم کنه و اینا ولی مضطرب شده بود.اومده بالا میگه چی شده؟فک میکنید چی جوابشو دادم؟:دی

سطل آشغال پر از خون رو گرفتم طرفش میگم ببین دست زنت زخم شده:دی فک کنم بابام در اون لحظه فکر کرده دست مامانم قطع شده:دی

خلاصه اگه خواستین خبر بدی به کسی بدین بیاین پیش من مشاوره:دی


احیانن پست قبلی رو هم بخونید!!اینو واسه کسایی نوشتم که نمیتونن بیان مهمونی واسه اینکه دست خالی از وبلاگ نرن:دی





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 17:4 روز چهارشنبه 22 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



توجه!!!                     توجه!!!

عرضم به حضور انور دوستانی که میان مهمونی چند نکته رو تذکر بدم بهتون

1-با هر کی صحبت میکنم میبینم بحث کادو و اینا داغه!!کادو قرار نیست بیارید که!!تولدم که گذشته کادو دادن نمیخواد.فقط یه مهمونی هستش واسه دور هم جمع شدن!!هر کس چیزی بیاره من نمیگیرم.الان میگم که بعدا اگه کسی چیزی آورد من نگرفتم ناراحت نشه!!حله؟؟؟؟؟؟؟

2-یه توضیح کوتاهی بدم در مورد نقشه ای که در مورد کیک دارم.توضیح رو میشد اونجا هم داد ها ولی اینجا میگم که از الان آماده باشید:دی

من قراره بگم روی کیک یه کلمه ای بنویسن(به رمز:دی)بعد هر کی که اولین نفر کلمه رو بگه هم احیانا یه جایزه داره هم اینکه کیک تا اون موقع بریده نمیشه ها گفته باشم از الان:دی

سیستم رمزی هم که به کار میبرم خیلی ساده ست.اصلا میتونید حروف رو بنویسید با خودتون بیارید که کارتون اونجا راحت باشه!!خیلی مبتدی توضیح میدم که بهانه نیارید

یک-اول از همه حروف انگلیسی رو به ترتیب بنویسید

دو-کلید رمزmosallas

سه-حروف کلید رو به ترتیبی که هست و بدون تکرار شروع کنید از بالا یا پایین حروف قبلی بنویسید.(مثلا" حرف اٍی معادل ام میشه دیگه!)

چهار-وقتی که حروف کلید رمز تموم شد حروف الفبا رو به ترتیب پشت سرش بنویسید(دقت کنید که حروف تکراری رو که تو کلید بوده و نوشته شده رو دوباره ننویسید

پنج-خوب با این معادل هایی که دارین دیگه میتونین کلمه ی مورد نظر من رو بفهمید.فقط کافیه معادل هر حرفی رو از حروف اولی شیدا کنید و کنار هم بذارید تا کلمه مورد نظر مشخص بشه

شش-خوب حالا میتونید جایزه تون رو بگیرید و منم میتونم کیک رو ببرم:دی

3-راستی...هیچی بیخیال اومدید مهمونی میفهمید:(


پ.ن.چند وقته اصلا" میزون نیستم.کلا" اوضاع خوبی ندارم.هی دائم تو ذهنم با آدما دعوا میکنم!!





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 14:45 روز چهارشنبه 22 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



ترم پیش احتمال داشتم این ترم فرایندهای تصادفی یکی از کتابای این درس جدیده همون کتاب احتماله 700 صفحه ای بود.داشتمش بردم پس دادم:دی

یعنی 40 تومن کاسبیم شد 41هزار و 200 تومن:دی

هزار تومنش رو هم رفتم باکس گرفتم موند 200 تومنش:دی

الان من 40 هزار و 200 تومن مایه اضافی دارم:دی

فعلا که با فلاکت و بدبختی و یه قرون دو زار روزگار میگذرونم بلکه زودتر پولام جمع شه و گوشی بخرم و برگردم به دوران مایه داری و هی خرج کردن.یعنی میشه؟؟؟؟؟دلم واسه ولخرجیای بیخودم تنگ شده خوب:(((((





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 12:29 روز دوشنبه 20 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



اول یه توضیح کوچولو بدم...سیستم دانشگاهمون اینجوریه که دو هفته قبل کلاسا استادا کتاب یا جزوه ای که قراره بشه کتاب درسی رو به انتشارات دانشکده معرفی میکنن.بعد اگه کتاب فارسی باشه که خوب خریداری میشه به تعداد.اگه خارجی باشه یا جزوه خود استاد باشه تکثیر میکنن به تعداد و آماده هست واسه گرفتن.لیست اسامی مربوط به هر درس هم هست که وقتی میگیری اونجا رو هم امضا کنی چون به تعداده و شاید کم بیاد!!

حالا من امروز رفتم سراغ انتشارات دانشکده مون تا کتابا رو بگیرم.اصلا و ابدا هم در جریان نبودم که کتاب فارسی هستن یا انگلیسی یا جزوه.لیستا رو داد دستم گفت درساتو پیدا کن.سه تا بودن پیدا کردم.کنارشون اسم کتاب و قیمت رو هم نوشته بوده...واسه دو تاشون هم دو تا بود...جمع یکی 10500یکی 18000و یکی دیگه 16000.موقع امضا اینا رو دیدم رنگ و روم پرید...با اینکه بیشتر از 4 برابر اون پول همرام بود اما اصلا همچین چیزی تو ذهنم نبود.نهایت سی تومن در نظر گرفته بودم...رفت و پیداشون کرد و آوردشون و چون عجله داشت و سرش شلوغ بود برگشته میگه خانوم سریع4450 بدین.منو میگی شاخ در آوردم.یه نگاه به ماشین حسابش انداختم دیدم 4 رقمیه جدی:دی بعد بهش میگم من خودمو واسه 44500 آماده کرده بودم:دی 

4 هزار تومن کجا و 44 هزار تومن کجا:دی الان حس میکنم 40 هزار تومن کاسب شدم:دی


پ.ن.1.کسی که نزده زیر اومدنش؟همه ی اونایی که گفتن پنج شنبه میان دیگه؟آخه من باید تعداد رو بدونم.هم واسه کیک هم واسه جاش!





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 14:13 روز یکشنبه 19 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



امروز پاشدم رفتم کافه سپید و سیاه صحبت کردم واسه پنج شنبه سی ام مهر.ساعتش رو هم گفتن ساعت 3 تا 5 در خدمتیم!!

پی بدین ترتیب جای تولد شد کافه سپید و سیاه(شعبه شماره 3.همون که بالاتر از زرتشته).زمان هم ساعت سه تا پنج.منتظر حضور گرم همه مدعوین گرامی هستم:دی


پ.ن.1.کسی حق اعتراض نداره نسبت به جاش.چون اگه مشکلی با جاش داشت خودش از قبل پیشنهاد میداد.اینجا هم پیشنهاد دو تا از دوستان بود.خوب اینو گفتم که دعوا نشه:دی

پ.ن.2.دیگه حسش نیست بیم دونه دونه وبلاگاتون و یه کامنت تکراری کپی پیست کنم...هر کی هم شماره بنده رو خواست واسه روز موعود خبرم کنه بیام خصوصی عرض کنم خدمتش که اون روز سردر گم نشم

پ.ن.3.وعده ی ما 12 روز دیگه...





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 13:31 روز شنبه 18 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب



من (+)

سید(-)

-مهسا نگاه کن ببین 1.1.92 چه روزیه؟

+چی شد حالا یاد اون روز افتادی(آیکون خودم رو به کوچه علی چپ زدن واسه از زیر زبون حرف کشیدن)

-هیچی همینجوری.امسال عید جمعه بود؟

+نمیدونم

-صب کن(ممشغول ورق زدن تقویم)عید سال بعد سه شنبه ست(مشغول حساب کتابه مجددا")

+حالا چه گیریه که روزه عید باشه ملت از کار و زندگی بیفتن؟

-(بی توجه به حرف من)تا من درسم رو شروع کنم و تموم کنم میشه همون حدودا دیگه

+آخه 92 من ایران نیستم

-کجایی؟

+آمریکا

-(آیکون پیاده شو با هم بریم آبجی:دی)

+آخه من خودم یه تاریخ دیگه رو دوس دارم(آیکون گریه واسه جلب توجه)

-چه تاریخی؟

+2011.11.11

-خوب حالا چرا این؟

+ینی تو نمیدونی من عدد 11 چقد دوس دارم؟(آیکون مرسی از توجهت)

-چند وقت دیگه میشه؟

+آبان سال 90

-تو کی درست تموم میشه؟

+الان 88؟خوب 89...90...91.خوب 91 تموم میشم

-(با نگرانی اینکه بگم بهمن)چه ماهی؟

+خرداد

-(حساب کتاب میکنه و آروم میپرسه)91 ترم هشتی؟

+نه ترم 10م(آیکون آب شدن از خجالت:دی)

-(آیکون یه سید شاخ در آورده و نا امید با یه آه گنده)ده؟

+دیگه حداکثرش رو گفتم خوب

-(آیکون خر خودتی:دی)

+الو...الو...الو...

(تماس فرت:دی)


پ.ن.1.امکان نداره در مورد یه موضوعی دو بار صحبت بشه!!حتی اگه نیمه کاره و بی نتیجه تموم شده باشه!!یعنی همینی که خوندین نه مقدمه داشتش نه موخره خواهد داشت:دی

پ.ن.2.با مادرجان طبق معمول درگیری پیدا کردیم.طبق معمول هم پای بابام رو میکشه وسط...من نمیدونم این بابای من که جلوی خودم این همه خوبه چرا پشت سرم اینجوریه؟مثلا جلوم نهایت صحبتش در مورد پولای باقیمونده از ترکیه اینه که همه ش رو خرج کردی؟بعد پشت سرم میگه مهسا اضافه ش رو برگردونه به خودم!!!راست و دروغش پای مامانم!!من که راست بودنشو باور نمیکنم شما هم نکنید!!تقصیره منه که به همین الاغ پست پیشی اعتماد کردم و پولا رو سپردم بهش که به مامان بروز نده!!حالا هم مامان خبر دار شده هم عینهو اژدها نشسته رو پولا نمیذاره کسی بهش دست بزنه!!

پ.ن.3.مدتهاست(بیشتر از 2 سال)که حوصله دعوا و جار و جنجال ندارم.فقط خودخوری میکنم و نهایتش اینه که عصبانیتم رو سر نزدیکترین فرد خالی میکنم که در حال حاضر سیده.ولی این سری تصمیمم جدیه که مقابله کنم.نقشه ها هم دارم





نویسنده : مثلث برمودا ; ساعت 2:19 روز جمعه 17 مهر1388
دسته بندی :متفرقه

       لینک مطلب