تبليغاتX
روزهای شیرین من






















روزهای شیرین من

اینجا شرح روزهای شیرین زندگی منه

خب الآن رسیدم به روزی که میخوام ثبتش کنم اینجا...الآن که خودمو به خودم ثابت کردم...بیش از پیش به خودم مغرور شدم و بیش از پیش به خودم افتخار میکنم!!

سه سال و دو ماه بود که بیماری وابستگی کم کم زیر پوستم ریشه دوونده بود...و من هم مقابله ای باهاش نداشتم...و این بیماری ۳۸ ماهه طی درمان ۵ هفته ای مداوا شد!...البته ۴ هفته درمان طول کشید و ۱۰ روز هم گذشت تا مطمئن شم بیماری کامل از گوشت و پوست و استخونم خارج شده و دیگه احتمال نداره که عود کنه:دی

یادتونه گفته بودم من به ۹۱ امید دارم؟...از همین الآن روزای خوبش برام شروع شده...روزایی که خودمو باور کردم که فقط حرف نمیزنم و عالم بی عمل نیستم و به تمام حرفا و نصیحتام(!!) به راحتی عمل میکنم!...خیلی راضیم از خودم...خیلی سال خوبی خواهد بود این ۹۱...امسال سال منه:پی

پ.ن.خدایا ازت متشکرم به خاطر رابطه ی خاصمون باهم...بوس بهت خدااااااا


برچسب‌ها: وابستگی, بیماری, درمان, 91, خدا
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:16 توسط مثلث برمودا| |

امروز خواهر شماره ۲ به سنا میگه که امروز باید به خاله شماره ۱ و باباجون هم تبریک بگیا...یه ذره فک کرده میگه خب باید به خاله مهسا هم تبریک بگم...خواهرم با تعجب میپرسه چرا به اون؟...خب خودش بهم گفت یه بار معلم بوده...تازه مدرسه ش رو هم نشون داد که کاشیاش نارنجی بوده(منظورش آجرش بوده:دی)...معلم شاگردای خاله شماره ۱ شده بوده!

همچین خاله و خواهرزاده ای هستیم ما...دل میدیم قلوه میگیریم:))


برچسب‌ها: روز معلم, سنا
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:50 توسط مثلث برمودا| |

چند وقت پیشا خواهرم اینا یه پنج شنبه ای میرن کارخونه شون...سری قبلش که رفته بودن اونجا سنا یه نقاشی کشیده بود و خودش هم گذاشته بود تو فایلی که دست منشی بود...این سری سرغ نقاشیشو گرفته بود از منشی و اونم نشون داده بود بهش که همون جاست...همین موقع اون یکی میگه پس نقاشی من کو؟؟...اونم نقاشیشو جایی نمیذاره هر نقاشی یی که بکشه تا دو سه روز با خودش میگردونه:دی...منشی هم میفته به هول و ولا که مانا تو نقاشی نذاشتی اینجا و مانا هم میگه چرا گذاشتم!!...منشی زنگ میزنه به حسابدار یواشکی بهش میگه یه نقاشی بکش بگیم نقاشیت اینه:دی...ترو خدا یه کاری کن تا نرفته به باباش بگه اخراجم کنه:دی...یه نقاشی میکشه و میاره و مقبول واقع نمیشه و دعوا بالا میگیره:دی...دیگه نمیدونم به چه زبونی راضیش کردن که یه نقاشی دیگه کشیده و گذاشته پیش نقاشی سنا!
برچسب‌ها: نقاشی, کارخونه, سنا
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:20 توسط مثلث برمودا| |

جوجه ها

این عکسو دیروز گرفتم...دلیل اون تجمعشون چیه نمیدونم ولی بیچاره اون گوشه ای ها له له شدن:دی


برچسب‌ها: جوجه, اردک, تجمع
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:0 توسط مثلث برمودا| |

۱. من خونه خواهرام که میرم دیگه اختیار شکمم دست خودم نیست:دی...ینی هی انواع اقسام خوردنی میاره که آدم نمیتونه خودشو کنترل کنه!:دی...اوایل هفته خونه خواهر شماره ۲ بودم بعد دوباره من زیاده روی کرده بودم...آخر شب میگم شب بخیر من برم بخوابم...شوهر خواهرم میگه کجا؟...خواهرت تازه میخواد چایی بیاره بخوریم:دی...میگم باشه چایی بیاره بخورید منم نگاه میکنم...خواهرم رفت تو آشپزخونه میگه واسه تو هم توت فرنگی میارم...میگم بیزحمت اون لگن سنا رو هم بیار*

۲.امروز هم اونجا بودم...بعد از نهار میگم من کم کم پاشم برم...بعد میگم البته تو مانتوم جا نمیشم**...نمیشه عصری شما منو ببرید برسونید؟

*سنا هم استاد قر و قاطی خوردنه مثل خودم!...و بسیار استفراغو هستن مثل بچگیای خودم!:دی...یه لگن هست خونه شون برای مواقع اضطراری که اسمش لگن سناست:دی

**یه مانتویی دارم که خیلی دوستش میدارم...یه مانتوی سفید که سه سال پیش خریدم ولی با این وجود هنوزم دوس دارم بپوشمش تابستونا البته سال پیش تنم نمیشد دیگه:دی...الآن که یه مقدار کمی وزن کم کردم به زور تنم میشه اون مانتوهه و امسال افتتاحش کردم!البته هنوز یه سایز برام کوچیکه:دی


برچسب‌ها: خواهر شماره 2, سنا, مانتو
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:24 توسط مثلث برمودا| |

سلام مجدد عرض میکنم از همین تریبون:دی

وبلاگ قبلیم رو به درک واصل کردم دیروز...اینجا رو دوباره از نو میسازم:)


برچسب‌ها: شروع, سلام
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 20:38 توسط مثلث برمودا| |