| وااااااااااااااااااااااااااای
امتحانام تمومید.همین 3 ساعت پیش.
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم
یک چهارم درسم تموم شد.3 تای همینم بگذره دیگه تموم میشه میریم ارشد.اونم کجااااااااااااااااا
آخرین امتحانم ادبیات بود با همین خانوم بداخلاقه که بسکه واسه همه تعریف کردم همه آشنا هستن باهاش
جزوه ش رو که میخوندم.آخر هر جمله یه فحش میدادم بهش (البته از نوع مودبش ).یعنی هدفش از جزوه نوشتوندن(بگه ما بنویسیم ) فقط این بوده که بگه من میتونم حرفای قلمبه سلمبه بگم.حیف که الآن جزوه همرام نیست وگرنه یکی از این جملات گهربار که هیچ ربطی به جمله ی قبلی و بعدی و البته به موضوع بحث نداره مینوشتم تا باور کنین.فقط میخواسته یه حرف قلمبه ای بپرونه و فاقد هرگونه ارزش دیگری است
من که خودم جزوه نمینوشتم اما از خوندن جزوه ی بچه ها نهایت لذت رو میبردم بسکه شیرین بود این جزوه.بسکه خوب بود.بسکه مفهوم بود
فقط یه نکته جالب رو که یادم مونده بگم.یه جایی توی یه شعری معنی" بندگی" رو گفته بود "عبودیت".همانا عبودیت که واژه ای عربی هم هست رساتر از بندگیه.بدونیدا.یه استاد ادبیات که بیشتر از 40 ساله اینجا تدریس میکنه گفته.فک کنم قبل اینکه فکر تاسیس دانشگامون به فکر کسی برسه ایشون اینجا درس میدادن
اصلا استاد گرام ادبیات رو ول میکنم و به شادی به پایان رسیدن امتحانات ادامه میدم
هووووووووووووووووووورررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا
|