تبليغاتX
روزهاي شيرين من


 

 روزهاي شيرين من

 بدون شرح2

 
 inja daneshgah ast:D

اینم یه عکس دیگه.از پشت اینا رد میشدم دلم نیومد عکس نگیرم

  + نوشته شده درپنجشنبه سیزدهم تیر 1387  ساعت 18:52  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 بدون شرح

 
 برد اطلاعرسانی شغلی
  + نوشته شده درچهارشنبه دوازدهم تیر 1387  ساعت 17:58  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 آرزو

 
 از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.........
  + نوشته شده درسه شنبه یازدهم تیر 1387  ساعت 20:29  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 امتحانا تموم شد

 
 

وااااااااااااااااااااااااااای

امتحانام تمومید.همین 3 ساعت پیش.

از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم

یک چهارم درسم تموم شد.3 تای همینم بگذره دیگه تموم میشه میریم ارشد.اونم کجااااااااااااااااا

آخرین امتحانم ادبیات بود با همین خانوم بداخلاقه که بسکه واسه همه تعریف کردم همه آشنا هستن باهاش

جزوه ش رو که میخوندم.آخر هر جمله یه فحش میدادم بهش (البته از نوع مودبش).یعنی هدفش از جزوه نوشتوندن(بگه ما بنویسیم) فقط این بوده که بگه من میتونم حرفای قلمبه سلمبه بگم.حیف که الآن جزوه همرام نیست وگرنه یکی از این جملات گهربار که هیچ ربطی به جمله ی قبلی و بعدی و البته به موضوع بحث نداره مینوشتم تا باور کنین.فقط میخواسته یه حرف قلمبه ای بپرونه و فاقد هرگونه ارزش دیگری است

من که خودم جزوه نمینوشتم اما از خوندن جزوه ی بچه ها نهایت لذت رو میبردم بسکه شیرین بود این جزوه.بسکه خوب بود.بسکه مفهوم بود

فقط یه نکته جالب رو که یادم مونده بگم.یه جایی توی یه شعری معنی" بندگی" رو گفته بود "عبودیت".همانا عبودیت که واژه ای عربی هم هست رساتر از بندگیه.بدونیدا.یه استاد ادبیات که بیشتر از 40 ساله اینجا تدریس میکنه گفته.فک کنم قبل اینکه فکر تاسیس دانشگامون به فکر کسی برسه ایشون اینجا درس میدادن

اصلا استاد گرام ادبیات رو ول میکنم و به شادی به پایان رسیدن امتحانات ادامه میدم

هووووووووووووووووووورررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

  + نوشته شده درشنبه یکم تیر 1387  ساعت 16:42  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 ...

 
 خوب شرمنده از دوستانی که این مدت کوتاه اومدن اینجا و هیچی ندادن

دوباره راهش انداختم

  + نوشته شده درجمعه بیست و چهارم خرداد 1387  ساعت 22:30  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 زندگی

 
 

ز خود پرسم که بودن چیست ؟ پوسیدن
نیایش ها به درگاه تهی کردن
و بذر هیچ پاشیدن
هوای خشک بلعیدن
برای تکّه نانی
هزاران طعنه بشنیدن
و شب هنگام،همچون جسم بی روحی
به بستر رفتن و آرام خُسبیدن
و روز بعد روزی نو
دوباره باز پوسیدن

.
ز خود پرسم که بودن چیست ؟ پوسیدن

و راه نیک پیمودن
عصای دست نا بینا
به فکر این و آن بودن
ز ظا لم مال بگرفتن
به مظلومان بخشودن
و شب در بستر گرمی
به آرامی فرو رفتن
و رؤیاهای خوش دیدن
و روز بعد روزی نو
دوباره باز پوسیدن

.

.

خسرو نکونام

  + نوشته شده درسه شنبه چهاردهم خرداد 1387  ساعت 20:19  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 چه کسی کشت مرا؟

 
 

همه با آینه گفتم آری
همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای آینه با من تو بگو
 
چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر آینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
 
که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
آینه
 
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد

 

سیاوش کسرائی

 

 

خواهش میکنم کامنت اگه میذارین نظر واقعیتون باشه.واسه جمع کردن کامنت وبلاگ نویسم و به کسایی هم که نخونده نظر میدن و فقط میخوان خواننده جمع کنن واسه خودشون سر نمیزنم.پس یه وقت خودتون رو به زحمت نندازین.مرسی

  + نوشته شده درجمعه دهم خرداد 1387  ساعت 21:12  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 تساوی

 
 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یک ، گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
معلم های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یک با یک برابر هست."

.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
"تساوی اشتباهی فاحش و محض است."

.

معلم
مات بر جا ماند.

.

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد :
"آری برابر بود."

.

و او با پوزخندی گفت :
"اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟"

.

معلم ناله آسا گفت :
"بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست."

 

شعر از خسرو گلسرخی

  + نوشته شده درچهارشنبه هشتم خرداد 1387  ساعت 14:6  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 چون سبوی تشنه

 
 

از تهی سرشار ،

جویبار لحظه ها جاریست.

 

 

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ،واندر آب بیند سنگ ،

دوستان و دشمنان را میشناسم من.

زندگی را دوست میدارم؛

مرگ را دشمن.

وای ، اما-با که باید گفت این؟- من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

 

 

جویبار لحظه ها جاری.

 

م.امید

  + نوشته شده دردوشنبه ششم خرداد 1387  ساعت 10:49  توسط توسط مثلث برمودا 
 

 خدا رو خیلی دوست دارم

 
 روي هر پله اي که باشي خدا يه پله از تو بالاتره! نه براي اينکه خداست ؛ براي اينکه دستتو بگيره
  + نوشته شده درجمعه سوم خرداد 1387  ساعت 15:58  توسط توسط مثلث برمودا