| پسري حدودا" ۳۰ساله است . با اينكه هميشه خندان است و موجب شادی اطرافیان هم می شود اما وقتي به چهره اش كمي دقيق شوي ميبيني غمي قديمي بر چهره اش نشسته . غمي كه بعد از 9 سال هنوز هم از ذهنش پاك نشده.
از خودش كه بپرسي نميداند غم عشق است يا عذاب وجدان . ولي اين غم تركيبي از هر دو است . با هيچ كس در اين باره صحبت نكرده . گاهگاهي كه مادرش صحبت از ازدواج او ميكند بلافاصله با عصبانيت ميگويد كه هرگز ازدواج نخواهد كرد . تصميمي است كه از خيلي وقت پيش گرفته و تا حال اقدامي خلاف آن نكرده است . شايد هم هيچ وقت ازدواج نكند.
۲۰ ساله كه بود عاشق شده بود.براي راضي كردن دختر خيلي زحمت كشيده بود . خيلي اصرار كرده بود و البته وعده دروغینی هم نداده بود . گفته بود تمام تلاشش را براي خوشبخت كردن او ميكند . يك ماه كه گذشت مشكلي براي او پيش آمد . هر روز خسته تر و ناراحت تر از روز قبل با معشوقش صحبت ميكرد.تا اينكه پس از چند روز با كمك هم مشكل را حل كردند . نسبت به دختر احساس دين ميكرد . مينا بدون هيچ چشمداشتي به او كمك كرده بود و او نميدانست كي ميتواند اين محبت مینا را جبران كند.فقط ميدانست كه به اين زودي نميتواند . البته حتي اگر دينش را ادا ميكرد باز هم آرام نميگرفت.
مينا را لايق شخصي بهتر از خود ميديد.چند باري هم به خود مينا گفته بود . ولي مينا نيز در اين مدت چنان شيفته ي او شده بود كه معني حرف او را درك نميكرد . از علي در تصوراتش چنان مردي ساخته بود كه نميشد شيفته اش نشد .
علي از اين رفتار مينا خوشش ميامد كه سعي نميكرد هيچ اخلاق او را عوض كند . او را همانطور كه بود پذيرفته بود.
هر چه ميگذشت مينا مشتاقتر ميشد و علي ناراحتتر . چون مينا را لايق چيزهاي عالي ميدانست كه خودش جزو آنها نبود.
مينا قصد ادامه تحصيل داشت و علي با اينكه تصور ميكرد كه مينا با رفتن به دانشگاه و بعد از آن گرفتن مدرك و همچنين مدارك بالاتر از او دور ميشود ولي هميشه مشوق او بود و گاهي به اجبار او را سر درسش ميفرستاد . گاهي با اينكه ميديد مينا با اوست و خودش هم سرمست اين ملاقات ، ولي ترجيح ميداد هر چه زودتر مينا برود و مشغول درس شود . دوست داشت مينا به هدفش برسد . همان هدفي كه اوایل به خاطر آن علي را رد ميكرد .
عليِ ياد آن روزها كه ميفتد لبخند تلخي بر لبانش مينشيند . با اينكه از مينا خبري ندارد ولي مطمئن است كه مينا به هدفش رسيده ، اما نه آنگونه كه مينا ميخواست . مينا بعد از اينكه پيشنهاد علي را پذيرفته بود ، علي را براي هميشه كنار خود ميخواست . حالا صد در صد دانشجوي دكتراست ولي علي را ندارد . شايد هم علي را فراموش كرده . علي كه اينطور فكر ميكند . علي از همان اول نيز فكر ميكرد كه مينا خيلي زود او را فراموش ميكند . ولي از دل مينا كه خبر ندارد . شايد هنوز بر سر حرفش مانده باشد . همان اوايل بود كه به علي گفته بود : "حتي اگه مطمئن باشم نمياي ، منتظرت ميمونم."
حالا علي خيلي مشتاق است كه از او باخبر شود . اما نميخواهد دوباره او را به هم بريزد.ولي از اين فكر نيز نميتواند بيرون بيايد كه ممكن است او منتظرش باشد . از تولد مينا به بعد ، يعني از تولد 9 سال پيش مينا به بعد از او هيچ خبري ندارد . مينا را خوب ميشناسد.ميداند كه چقدر ناراحت بوده . هميشه خودش ميگفت كه مينا خيلي ساده و معصوم است . ميگفت از سادگيش است كه مرا دوست دارد . به اين توجه نميكرد كه خودش باعث شده . باعث اين شده كه مينا او را دوست داشته باشد.
مدتي بعد از اينكه تازه از اضطراب و تنش اتفاق قبلي بيرون آمده بودند ، مينا از دختري با دليل و مدرك شنيد كه دوست دختر علي است . همان روز علي به مسافرتي يك روزه رفته بود و نبود .
و آما خاطره :
بازم سنم یادم نیست اما میدونم که مدرسه نمی رفتم.خونه مون چسبیده بود به خونه آبا(مامان ِ بابام)یعنی حیاط مشترک بود با دو تا خونه.ما تو خونه مون اون زمان تلفن نداشتیم و تلفنامون رو از خونه آبا می زدیم یا اگه کاری داشتن با ما به اونجا زنگ می زدن.اینا رو گفتم واسه تجسم فضا .
تو همین دوران یه روز انگار یه پسری زنگ زده بوده منم که تلفن چی. گوشی رو برداشته بودم و کلی خوش و بش کرده بودیم با هم.منم که زبونی داشتم اون موقعا که بیا و ببین .خولاصه عرض کنم اوشون شدن دوست پسر تلفنی من و زنگ می زد و حرف میزدیم .من خواهرام از خودم بزرگترن دیگه.ترسیدن یه وقت آمار بگیره ازم، دوستیمون رو قطع کردن .
الانم گاهی فکر میکنم که پسره چه دل خوشی داشته اون زمان (همون سی چهل سال قدیم رو عرض میکنم خدمتتون )که زنگ میزده با یه بچه 4-5 ساله حرف میزده.
آبام همیشه با خنده این ماجرا رو برام تعریف میکرد.یادش به خیر
پ.ن.۱.داستان رو ۵ قسمت کردم.خیلی فراز و فرود نداره که بخوام جای هیجان انگیزش نگه دارم.یه دلیلشم اینه که داستان رو یه دفعه نوشتم و چون تصمیم تیکه تیکه کردن نداشتم این کار رو نکردم
پ.ن.۲.قرار شد که من داستان بذارم شما نقد کنید یا نظرتون رو بگید.سر قرارمون باشید پس.خوشحال میشم
پ.ن.۳.سه شب بیداری گوارای وجود کسایی که خوندن و جواب سوال رو ندادن 
پ.ن.۴.لطفا به اینجا که میرسید آه و ناله تون نرسه فقط.اگه به حال بدی باشه من حالم از همه بدتره ولی لاقل اینجا همچین شکایتی نکردم.پس شما هم مراعات منو بکنید.مخصوصا که وبلاگ خودتون و دوستان خوبید یهو اینجا ناراحتیتون میاد.درست فهمیدی آقای امید خان جان.دقیقا با شما بودم!
پ.ن.۵.این روزا مهسا فقط آلبالو میخورد.اون هم از نوع خیلی ترش.شما چی؟
پ.ن.۶.آقای پیازداغ خان جان شما هم زود خوب شو دیگه.دهه .حوصله مون سر رفت.اینجوری فایده نداره
پ.ن.۷.یادم رفت اعلام کنم که این همون داستان هندی ایرانی هست که با ۳ رای موافق انتخاب شد.۳ رای مخالف هم داشت که دو تاش باطل شدن.یه رای موافق هم داستان های کودکم داشت که با رای مخالف خنثی شد(یکی از همون ۳ رای های مخالف که ۲ رایش باطل شد)دقیقا فهمیدید چی شد؟ |