<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>!این منم</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 22:24:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نداره</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>با درود و سپاس فراوان خدمت دوستانی که به هر نحوی اظهار نگرانی کردن...
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فعلا که از زمین و زمان داره برام میباره...هم خوب هم بد هم مباح(:دی)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;احتمال داره هفته بعد به معشوق جدیدم برسم...البته همچین هم جدید نیست...چند ماهی هست که دل ما رو برده...البته امیدوارم که موجبات ناراحتی معشوق قبلی یا حسادتش خدای نکرده نباشه که خدا خودش میدونه نمیتونم ناراحتیش رو تحمل کنم...فعلا&quot; که دلم رو خوش کردم به این اتفاق&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پ.ن.1.آخر جمله دوم :دی رو نوشتم واسه اون کسی که نوشته بود این دی های منو دوس داره و خودش رو هم معرفی نکرده بود:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.2.یکی از اون مواردی که از زمین و آسمون میباره تو همون جمله دوم یکیش تصادف ماشین سیده...یکیش شکستن سرش...یکیش امتحان میان ترم برنامه نویسی که پس فرداست و منم قراره واسه رفع اشکال سر جلسه باشم...یکیش رفتن خونه مون...یکیش صحبت یه خواستگار که خوب بعد ازدواج خواهرم اولین خواستگار من حساب میشه و در نوع خودش بسیار مضحک بود واسه من و کلی با خواهر گرام خندیدیم(به جون خودم مسخره نکردم طرف رو چون اصلا نمیشناسمش.اختلاف سنیش رو با خودم مسخره کردم و اینکه داماد جدیده هنوز نیومده واسه خودش باجناق انتخاب میکنه:دی)...یکیش اون روز که از یه تصادف وحشتناک جون سالم به در بردم...یکیش تموم شدن جوهر قلمم!!!(ایشالا نکته ی این آخری رو دریافت کرده باشید و منتظر آپ مثلثانه نباشید)&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 22:24:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای سه ماه بعد</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>

</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 22:22:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارشات مهمونی</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>
به سفارش دوستایی که نیومده بودن و گفته بودن شبش بیا بنویس چه خبر بود و چجوری بود و چیا شد:دی&lt;p&gt;یک ربع به دو: &lt;/p&gt;&lt;p&gt;به &lt;a href=&quot;http://delakam20e.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;فاطی&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://graypencil.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ناهید&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://newlifecomesup.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سمیه&lt;/a&gt; اسمس زدم که کجایید و کی میرسید؟خودم دم قنادی بودم
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ده دقیقه به دو:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هنوز داخل قنادی بودم و قناد محترم داشت نوشته ی اشتباه روی کیک رو درست میکرد برام که &lt;a href=&quot;http://newlifecomesup.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سمیه&lt;/a&gt; زنگ زد که کجایی ما داریم میرسیم.ما منظور خودش و بهار و آقابهزاد بودن.قرار ساعت سه بودها!!!:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رسیدم کافه و رفتم ببینم اوضاع چطوره و کی میزها آماده میشه!بعد پول هم دادم بهشون که بعدا&quot; جلو مهمونا پول در نیارم:دی زنگ زدم به سمیه که کجایید؟گفت رفتیم چیزی خریدیم الان میرسیم!!قابل توجه که یک گله گوسفند خریده بودن که عکسش هم جتی موجوده!میتونید برید از سمیه سراغ عکس رو بگیرید.با کلی خنزر پنزر دیگه!!اولش که دیدمشون خیلی موقعیت بدی بود!داشتم با تلفن حرف میزدم و حتی نتونستم بهشون سلام بدم.فقط یه چهره ی ارادتمندیم گرفته بودم:دی بعد رفتیم به سوی ماچ و بوس!البته که فقط با بهار و سمیه!!!!:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نشستیم پشت یه میز چهار نفره!!آقا بهزاد هر چند دیقه میخواستن پاشن جدا شن از ما که آبروشون نره!!بس که &lt;a href=&quot;http://bahar259.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بهار&lt;/a&gt; و سمیه شلوغ بازی در آوردن و من مظلوم هم نشسته بودم و جیکم در نمیومد:دی هرچند مشخصه که داشت مظلوم نمایی میکرد ها!اگه عین بهار شر و شیطون نبود که الان زن و شوور نبودن:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بقیه رو ساعت یادم نیست همینجوری به ترتیب یا با کمی پس و پیش!!!مینویسم:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://spotkiller.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مدام&lt;/a&gt; دودی وارد میشود:دی همین که رسید میگه ناهار چیه؟؟؟:دی آخرشم دید داره با در و دیوار حرف میزنه بیخیال شد:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://omid1977.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;امید&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://nww.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نوگل&lt;/a&gt; اومدن.کاملا&quot; به موقع و بدون تاخیر.مرسی واقعا از هر دوتون:) &lt;a href=&quot;http://nww.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نوگل&lt;/a&gt; رو اولین بار بود میدیدم.مهربون و نازنین...&lt;a href=&quot;http://omid1977.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;امید&lt;/a&gt; هم که کلی مهربون شده بود و حواسش هم به همه چیز بود.مرسی &lt;a href=&quot;http://omid1977.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;امید&lt;/a&gt;...البته اینم نگم میمیرم:دی که اول اومد به همه سلام داد و رفت نشست!!رفتم میگم سلام!!خوش آمدید واقعا&quot;:دی...آخرشم هیچی سفارش نداد!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://paiiziman.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مانی&lt;/a&gt; اومد و من چهره ش رو نمیشناختم.مسلما&quot; اوشون هم بنده رو نمیشناخت!!معرفی کردم خودم رو و شناختوندم خلاصه!!از جمله کسایی بود که از راه دور زحمت کشیده بودن و اومده بودن.فقط حیف که کوکب جان رو نیاورده بود:دی...تازه آخرشم هم هادی رو تهدید کرد که نبینیم وبلاگتو درشو تخته کنی و اینا...ما هم مفیوض شدیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پیازداغ عزیز...&lt;a href=&quot;http://hadinameh.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;هادی&lt;/a&gt; خان هم سرفراز نمودند و راه به این درازی رو زحمت کشیدن و تشریف آوردن...خیلی هم ساکت بود کلا&quot;...خستگی راه هم از چشماش میبارید منتها لبخندش رو تا آخر هم حفظ کرد با خودش...با یه دسته گل قشنگ هم اومده بود:)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://kaviretanha01.blogfa.com/&quot;&gt;مصطفی&lt;/a&gt; خان کلبه ی مهر هم دقیقا&quot; سه و بیست دقیقه اومد...گفته بود یه ربع دیر میام که یه ربع شد 20 دقیقه...بماند که ایشون چقدر منو تهدید کرده بود که رمز کیک رو بهشون بگم!!و من هم که ترسوووو گفتم ولی خوب رمز غلط گفته بودم...باز هم بماند چقدر تهدید کرده بود که اگه رمز این نباشه ذهنیت سید رو در موردت خراب میکنم و کلی تهمت میبندم بهت:دی...تیرهایش به سنگ خورد...تازه همگان هم کیف فرمودند که اوشون موقعی که داشتن رمز رو میگفتند ضایع شدند:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تمام مدت هم به صورت بک گراند شلوغ بازی های &lt;a href=&quot;http://bahar259.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بهار&lt;/a&gt; و سمیه رو داشته باشید به علاوه ی مظلوم نمایی و جوسازی های بهزاد خان!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کیک رو رفتم آوردم و رمزش رو همون دقایق اول &lt;a href=&quot;http://newlifecomesup.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سمیه&lt;/a&gt; باز کرد!!&lt;a href=&quot;http://kaviretanha01.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مصطفی&lt;/a&gt; ضایع شد!!کلی خندیدیم!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شمع هارو با کمک &lt;a href=&quot;http://nww.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نوگل&lt;/a&gt; عزیز چیدیم رو کیک!!20 تا بود اما نمیدونم چرا یکی 16 تا میشمردش یکی 19 تا:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از &lt;a href=&quot;http://spotkiller.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مدام&lt;/a&gt; دودی فندک خواستیم و در همون دم فندک صورتی رنگش رو در آورد(فندکتو برداشتی آخر سر یا نه؟)...تازه وسط ها هم رفت سیگار کشید و برگشت:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منو اومد و سفارش ها رو دادیم...اولین نفر هم سفارش من رو آوردن...انقد کیف داد:دی...فقط حیف که تا کیک رو ببرم و اینا قهوه م خنک شده بود و نتونستم بخورم.البته همچین چیز جالبی هم نبود قهوه ترکش.فک کنم مثل نسکافه درستش کرده بودن قهوه ترک رو:دی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سفارشات همه که رسید و &lt;a href=&quot;http://hasty34.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;هستی&lt;/a&gt; هم که رسید کیک رو بریدم.کیک شکل مثلث بود.سهم همه رو هم مثلث بریدم:دی...کیکش انصافا خوب بود حالا تا نظر بقیه چه باشد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://hasty34.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;هستی&lt;/a&gt; هم که یک خانوم ساکت و آروم و مهربون&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چهار و نیم بود که &lt;a href=&quot;http://delakam20e.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;فاطی&lt;/a&gt; و آقا حمید(تازه عروس و داماد)تشریف آوردن...چه جیگری شده بود این فاطی:دی...همون اولش هم آبروریزی شد:دی...تا من اومدم بلند شم صندلیم چپ شد با یه شترق خورد زمین:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt; یک ربع به 5 بود که &lt;a href=&quot;http://khallvatdel.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;حمیدرضا&lt;/a&gt; و خانوم گل و پسر نازش اومدن...افتخار دادن تشریف آوردن...کلا&quot; خیلی خوشحال شدم و اینکه با کلی دردسر اومده بودن...آخرش هم نتونستن درست حسابی سفارششون رو بخورن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حدود ساعت 5 هم بود که همه پاشدن به رفتن.&lt;a href=&quot;http://hadinameh.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;امید&lt;/a&gt; هم فیلمی که گرفته بود رو داشت از وسطای مهمونی واسه من بلوتوث میکرد که تا بریم و سوار تاکسی شیم مجبور شد همراهمون بیاد تا بلکه تموم شه!!97مگا بود!!فک کن!!:دی حالا خوبه فقط سه دیقه بود!!&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پ.ن.1.به من که خیلی خوش گذشت...مرسی از همه کسایی که زحمت کشیده بودن و اومدن...مخصوصا&quot; کسایی که از راه دور اومده بودن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.2.&lt;a href=&quot;http://graypencil.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ناهید&lt;/a&gt; جان جای شما هم خالی بود شدیدا&quot;.&lt;a href=&quot;http://padolmeh.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;پادلمه&lt;/a&gt; تو هم جات خالی بود.البته با شما که موقع مهمونی هم تلفنی صحبت کردم و گفتم که جاتون خالیه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.3.جای بقیه ای که نیومدن هم خالی بود.مخصوصا&quot; &lt;a href=&quot;http://sokoot2007.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سحر&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://khaterate-zahra.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;زهرا&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://saafaar.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مساف&lt;/a&gt;ر که دلشون میخواست بیان و نشد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.4.به من خیلی بیشتر از اینها خوش میگذشت اگه سید هم بود...بیشتر خوش میگذشت اگه باهام دعوا نمیکرد سر این مهمونی...تا همین یک ساعت پیش داشت دعوام میکرد که من از همچین چیزایی خوشم نمیاد و اگه دوسم داشتی کنسلش میکردی و اینا...البته الان آشتی شدیم اما خوب بعد از یه دعوای خفن...اولین دعوایی بود که از طرف سید بود واسه همین به شدت ناراحت بودم(حتی تو خود مهمونی هم ناراحت بودم...فک کنم کسایی که بودن تایید کنن که همچین نرمال نبودم و تو خودم بودم)...شاید اگه چند ماه پیش بود بهش میگفتم به تو ربطی نداره و یه طرف دعوا هم من میشدم...منتها الان با توجه به &lt;a href=&quot;http://mysweetdays.blogfa.com/post-153.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این پست&lt;/a&gt; خوب حساسیتاش رو بیشتر دلم میخواد رعایت کنم...نهایتش اولین و آخرین مهمونی وبلاگی یی خواهد بود که میزبان یا مهمان هستم!البته دلیل اینکه زیاد به پر و پاچه ی هم میپیچیم این روزا دلتنگیه!!26 شهریور یک ساعت با هم بودیم که اونم بعد از یک ماه و نیم بود!!!کلا&quot; در بهترین شرایط روحی به سر میبریم:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.5.مرسی از اونایی که سفارشم رو گوش کردند و کادو نیاوردن و مرسی از اونایی که سفارشم رو گوش نکردن و کادو آوردند!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.6.خوب مهمونی رفتن خرج داره دیگه!!خرج شما هم اینکه نظرتون رو راجع به بنده بنویسید:دی...ببینم انشای کی بهتره ها!!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 18:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه بازی منم بازی</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>
خوب منم اومدم بازی(بی دعوت البته:دی)
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست همی دارم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1-دانشگاهم(عشق اولمه:-x)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2-لپ تاپم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3-گوشی یی که الان دارم+گوشی یی که چشمم رو گرفته و تا دو ماه دیگه انشالا دستمه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4-برنامه نویسی مخصوصا با سی پلاس پلاس(لازمه بگم چون زبان دیگه ای بلد نیستم؟:دی)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5-خوندن در مورد جدیدترین دستاوردهای فناوری اطلاعات چه نرم افزاری چه سخت افزاری+سرچ کردن تو اینترنت در مورد گوشی و لپ تاپ و اینا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;6-کلاس دورد کردن و خوابیدن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;7-زمستون و برف و سرما و لباس گرم پوشیدن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;8-عکاسی.البته نه از نوع هنری که قریحه ش رو ندارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;9-لباسای رنگ و وارنگ پوشیدن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;10-شوخی + سر کار گذاشتن:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;11-من چون 11 رو خیلی دوس دارم اینم اضافه میکنم---&gt; سید(:-x)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست نه همی دارم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1-خوابگاه(نه تنها دوس ندارم بلکه متنفر هم هستم.یعنی تا حالا نشده من بتونم با کسی که در مورد خوابگاه و اینا ازم سوال میپرسه دعوا نکنم)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2-انتظار(مثل الان که منتظر یه زنگ یا اسمس ناقابلم!!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3-خسیس بازی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4-خرید لباس!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5-رنگای روشن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;6-مصاحبت با کسایی که فکر میکنن خیلی آدم حسابی هستن(میتونه حتی در حد خوندن وبلاگشون باشه)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;7-یزدیا!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;8-جزوه نوشتن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;9-حفظ کردن روش اثبات قضیه ای که 2-3 قرن روش کار شده توسط کلی دانشمند تا اثبات شده!!و نوشتنش ریز به ریز تو برگه ی امتحان!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;10-کلاسای صبح &lt;/p&gt;&lt;p&gt;11-ازدواج کردن!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما برنده ی 800 هزار پوند شده اید</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>آخه یه آدم چقد میتونه ماجراجو باشه؟:دی
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من آخرش اگه تو سن 90 سالگی سر همین ماجراجویی ها زندگی خانوادگیم از هم نپاشید:((((&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بگم جریان چیه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیدید که هر سه چهار روز یه بار یه دونه ایمیل میاد واسه آدم که شما برنده شدید و اینا:دی خوب طبیعتن واسه منم زیاد میاد از این تیپ ایمیل ها.دیروز همچین میلی اومده بود برام.هیبتش یه نموره به نظرم متفاوت بود:دی...شیطنتم گل کرد که جواب بدم بهش:دی...منم که معرف حضور هستم:دی...جواب دادم و حتی شماره موبایلم رو هم نوشتم:-اس اس...حالا امروز یکی زنگ زد به من...شماره ش پرایویت...نمیدونم با چه لهجه ای انگلیسی حرف میزد که من فکر میکردم داره کردی حرف میزنه...شماره ش هم که اونجوری بود فک کردم مزاحمه...یه مزاحم کرد داشتم چند روز پیش گفتم لابد همونه:دی...در حالی که این داشت حرف میزد منم تنظیمات مربوط به دایورت رو انجام میدادم که دفعه بعد که زنگ زد ریجکت کنم و بره رو سید:دی...حالا اون بنده خدا هم خسته بود و خوابیده بود...خلاصه که دایورت کردم...سید انگار یه چیزایی از حرفاش فهمیده بود.مایکروسافت و اینا:دی...بعد زنگ زده به من &lt;/p&gt;&lt;p&gt;-تو دایورت کرده بودی اینو؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+آره به چه زبونی حرف میزد؟:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-انگلیسی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+نهههههههههههه!!!!!من فک کردم کردی حرف میزنه:دی...چی میگفت؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-یه چیزایی میگفت در مورد مایکروسافت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+آهااااااااان(دوزاریم افتاد در مورد اون جواب ایمیله هست:دی)خوب دیگه چی میگفت؟(آیکون به کوچه علی چپ زدن چون روم نمیشد بگم جریان چیه:-اس اس)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-دیگه قطع شد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+شاید تو مایکروسافت برام کار جور کردن؟(دوباره همون کوچه علی چپ به همون دلیل:-اس اس)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-جریان چیه؟باز شماره تو کجا خرج کردی؟(آیکون سید عصبانی میشود ولی به شیوه خودش که فقط خودم حس میکنم عصبانیه:دی)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+(...سکوت...)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-تو سایتی چیزی شماره تو گذاشتی؟(آیکون همون عصبانیت مخصوص)&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پ.ن.1.من واقعا شرمنده ی روی سید میباشم با این کارا:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.2.فک کنم دیگه ازم ناامید شده باشه!!!!:((((((((((&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.3.همگی دست جمعی دعا کنید بلکه من یه کم درست شم:دی&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 13:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجربه</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>بذارید در مورد اولین تجربه م هم بنویسم که اینجا ثبت شه:دی
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تی ای اصلیه سفارش کرده بود که ده دیقه دیرتر کلاس رو شروع کنم که بچه ها وقت کنن ناهار بخورن و بیان.منم 12 کلاس خودم تموم شد و دوازده و 5 دیقه رفتم داخل کلاس و محض اطمینان از بچه ها هم پرسیدم که کلاس آقای فلانیه؟بعد تایید کیف و سوئیشرتم رو گذاشتم رو میز کنفرانس و خودم اومدم بیرون...حالا بچه ها هم مات و مبهوت و کنجکاو:دی...منم دیدم کم هستن انرژی صرف نکردم که بگم جریان چیه و اینا:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پسرای برقیه 88ای بودن.حدودا 20 نفری نشسته بودن...پرسیدم چند نفرین؟هنوز میان بچه ها؟گفتن نه شما شرمع کنید...5 دیقه که گذشت کلی پسر دیگه اومدن...پشت سرشون هم یه تعداد دختر...با احتساب کسایی که وسط کلاس اومدن بیشتر از 100 نفر بودن...چون کلاس بیشتر از 100 تا صندلی داره که همه هم به جز چند تا جا خالی بود...من بر میگشتم کلاسو نگاه میکردم وحشت سراپایم را فرا میگرفت و کلی میگرخیدم:دی...منم که دو روزه سرما خوردم و حالم همچینم خوب نبود...تو اون گرما سوئیشرتم رو هم پوشیده بودم:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب اول اسمم رو پای تخته نوشتم و بعدش واسه اینکه خیلی مزه نپرونن و یه کم بگرخن و جذبه ی من بگیردشون گفتم که آخر ترم موقع تحویل پروژه هم دوباره منو میبینید:دی...از همون اول یه پسره شروع کرد سوال بیربط پرسیدن که نمیدونم چی چیه ماشین رو توضیح بده...منم گفتم شرمنده باید این سرفصلایی که بهم سفارش شده رو تکمیل کنم و اینا...شروع کردم به نوشتن...یه برنامه که نوشتم یه چیزی به کار برده بودم که میدونستم بلد نیستن...گفتم بذار یه چیز اضافه ای هم از من یاد بگیرن...قشنگ به غلط کردم افتادم بعد 20 دیقه که هیچی نمیفهمیدن:دی...به انواع روشها توضیح دادم و کلی مثال زدم براشون تا آخرش یه کم جا افتاد براشون که چی به چیه...بعدشم یه سرفصل دیگه رو هم توضیح دادم و از خودشون خواستم یکی بیاد دنباله فیبوناتچی رو براش برنامه بنویسه...یکی دستش رو بلند کرد و اومد نوشت...نگاه میکنم میبینم از دستورای سی پلاس پلاس استفاده کرده...میگم مگه درس شما سی نیست؟میگن چرا...میگم خوب چرا اینجوری نوشتی؟لبخند ژکوند تحویل من میده که آره من خیلی بلدم و اینا:دی...منم گفتم سی اینو کامپایل نمیکنه اصلا&quot;...تو دلم هم گفتم کلاس بیخود هم نذار:دی...بعد این که اینجوری نوشت یه لحظه شک کردم گفتم شاید استادشون اینجوری یاد داده بهشون...ولی دیدم نه چون بقیه هم با تعجب نگاش میکردن و قبلش که من دستورای سی رو نوشته بودم کسی ابراز تعجب نکرده بود...وگرنه که منو کچل میکردن:دی...حالا من فقط ترم یک که بودم با سی کار کردم ها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه کد پر از اشکال هم نوشته بودم که ایراداش رو پیدا کنید:دی کلا کامپایلر های خوبی بودن..به جز یکیش که بلد نبودن بقیه رو پیدا کردن:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی هم بود از اولش منو کچل کرد که سوئیچ کیس رو توضیح بده...میگفت من مینویسم برنامه اجرا نمیشه...میگم آخه پسر خوب برنامه اجرا نمیشه یعنی چی؟یه اروری باید بده دیگه...یا کامپایل ارور یا ران تایم ارور...میگه نه ارور نمیده اجرا نمیشه:دی...بعدش که سرفصلایی که باید میگفتم تموم شد میگم بریم سراغ سوال شما...گفتم البته من دقیق یادم نیست با کمک شما مینویسمش...نوشتیم و دیگه وقت هم تموم شده بود و اینا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته قبل از آخرش یه کد دیگه هم ازشون خواستم و یکی اومد و نوشت...منم به یه روش دیگه کدشو نوشتم و اینا&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پ.ن.1.در کل واسه اولین تجربه عالی بود:)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.2.حالا با یه دوستم قرار گذاشته بودیم که 12 شاید بریم طرف فاطمی واسه سفارش کیک...ماجرای این کلاسه غیر مترقبه بود خوب...منم حواسم نبود به دوستم خبر بدم...بعد حالا هی زنگ میزنه به گوشیم...منم از اون سر کلاس بدو بدو میام سمت گوشیم ریجکت میکنم برمیگردم سرجام ادامه میدم...باز یه ربع دیگه دوباره زنگ میزنه...سومین بار دیگه جواب دادم که بابا من کلاسم و خدافظ...اونم دستش درد نکنه یه ربع دیگه بازم زنگ زد:)))))...بعد کلاس که دیدمش میگه انقد خندیدم بهت میگم چه کلاسیه که انقد شاد تلفن هم جواب میدی تازه؟:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.3.اشکال نداره عوضش کلی باعث شادی بچه ها شدیم...کلی خندیدیم:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.4.اون کلمه رمز شده رو که دادم روی کیک بنویسن آقاهه برداشت یه جایی یادداشت کرد بعد میپرسه حالا چی هست این؟:دی...میگم این رمزه...تا از رمز درش نیارن کیک بریده نمیشه:دی...کلی خندید بهم:دی&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 19:04:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حل تمرین</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>
یادتونه گفته بودم تی ای شدم؟خوب کار من پشت صحنه هستش...یعنی تصحیح تمرینا و ورقه و تحویل پروژه و اینا:دی...البته علی الحساب پروژه ترم پیشیا رو هم ازشون تحویل گرفتم هم تصحیح کردم یه قسمتیش رو...حالا دیروز استاده دوباره زنگید که فلانی فردا رو نمیتونه بره سر کلاس حل تمرین تو جاش برو...ساعت 12 تا یک و نیم...خدا آدم رو ندید بدید نکنه:دی...حالا با کلی آمادگی و نت امروز ظهر میرم سر کلاس...فک کنم 88ای باشن...دعا کنید به خیر بگذره اولین تجربه تدریس عمومی:دی
&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پ.ن.1.خصوصیاتون رو دیدین؟کامنتای من چرا انقد آب رفته؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.2.الان یکی از فلسطین اشغالی اومده وبلاگم:دی...مگه اونا هم اینترتر دارن؟سوووووووووووووووت&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 06:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>
گمونم عاشق شدم!!
&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پ.ن.1.شایدم جدی جدی آب و روغن قاطی کردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.2.اگه پستای قبلی رو نخوندین بخونین جدید هستن خوب&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;بعدا&quot; نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید میگه ملت بعد 9 ماه بچه دار میشن تو بعد 9 ماه عاشق شدی؟:دی&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابر پاییز</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>
چند وقته شدیدا گریه ئو شدم(یا همون زرزروی خودمون:دی)
&lt;p&gt;مثلا وقتی که فهمیدم خواهرم به خواستگارش جواب مثبت داده نشستم گریه کردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی بعدش با سید حرف زدم و یه چیزی گفتم که شروع کرد به قهقهه زدن من گریه میکردم.نه که بنده خدا خیلی فشار روشه چندین ماه بود که از ته دل خندیدنشو ندیده بودم.اون میخندید من اینور گریه میکردم.البته نذاشتم بفهمه ها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی روز عقد خواهرمو رفتم تو خونه کلی گریه کردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی آهنگ غمگین گوش میکنم اشکام در میاد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی به آینده م فکر میکنم میشینم گریه میکنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر دفعه با سید حرف میزنم و حالش خوبه و روبراهه پشت تلفن گریه میکنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر دفعه با سید حرف میزنم و خسته ست گریه میکنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی مثل الان تو اتاق تنها میشم میشینم گریه میکنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمیدونم چرا واقعا انقد گریه میکنم.از ناراحتی گریه میکنم.از ذوقم گریه میکنم.کلا انگار آب روغن قاطی کردم&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;پ.ن.1.دلیل این پستای پشت سرم اینه که یه چیزی تو دلم هست هر دفعه که میخوام شروع کنم بنویسم حرفم عوض میشه کلا&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.2.حال و روزم بیربط نیست به اینکه سید نمیتونه این هفته بیاد.یعنی تو مهمونی هم نیست دیگه!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.3.دچار تناقضات شدید روحی شدم.یعنی شدیدها!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.4.سه تا دانشجوی برق دانشگاه اورمیه که هر سه هم خویی بودن چند روز پیش مردن.گاز خفه شون کرده.اخبار هم گفته اگه گوش کرده باشین.انقد ناراحت شدم.84ای بودن بدبختا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.5.چهار تا از دانشجوهای ما هم به خاطر تجمع اون روزی که جناب دانشجو تشریف آورده بودن این ترم محروم شدن و حتی اجازه ورود به دانشگاه هم ندارن!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.6.شاید پاکش کردم!!!!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر بد</title>
<link>http://mysweetdays.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>من شدیدا استعداد دارم در خبر بد دادن به یه نفر.یعنی همچین به مرگ میگیرم که طرف به تب راضی شه.اون روز نمیدونم کجا بود خون دیدم یاد اینا افتادم
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه چند سال پیش بود از این رنده آلمانیا مد شده بود!!یادتونه؟از اینایی که افقی بودن بعد تیغه هاش رو یه چیزای مثلثی سوار بودن که میذاشتی روش و خیلیییی هم تیز بودن.خوب؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامان من یه بار داشت باهاش هویج حلقه حلقه میکرد.تصور کنید با همون فشاری که هویج رو میکشید رو رنده هه ناخنش رفت.یعنی قشنگ نصف ناخنش(قسمت صدفیش رو میگما)افتاد قاطیه هویجا!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد شروع کرد به خون اومدن در حد چی!!انگار شیر آب شدیدا داره چکه میکنه:-اس&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا هر کاری میکنیم مگه خونش بند میاد؟یه استکان عسل آوردم انگشت مامانمو گذاشتم تو عسل.ولی همینجوری خونه راه باز میکنه میاد روی عسل جمع میشه.یعنی اوضاعی بودها.حالا دیگه دعوای پزشکی بین خودم و مامانم رو تعریف نمیکنم.در همه ی این مدت هم یه سطل آشغال زیر دست مامانم بود که خونا میریخت اون تو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعدش که بابام کلید انداخت درو باز کرد من سریع پریدم تو پله ها که بابا بدو به دادمون برس.بابام حالا کلن ؟آدمی نیست که خودشو گم کنه و اینا ولی مضطرب شده بود.اومده بالا میگه چی شده؟فک میکنید چی جوابشو دادم؟:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سطل آشغال پر از خون رو گرفتم طرفش میگم ببین دست زنت زخم شده:دی فک کنم بابام در اون لحظه فکر کرده دست مامانم قطع شده:دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه اگه خواستین خبر بدی به کسی بدین بیاین پیش من مشاوره:دی&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;احیانن پست قبلی رو هم بخونید!!اینو واسه کسایی نوشتم که نمیتونن بیان مهمونی واسه اینکه دست خالی از وبلاگ نرن:دی&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 13:33:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mysweetdays&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>mysweetdays</dc:creator>
<guid>http://mysweetdays.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
