من تو حرفایی که میزدم خیلی نقل قول میکردم از حرفای قدیم خودم!وقتی حرفام زیاد شد دقت کردم دیدم ااا همه ی این حرفا رو من 18-19 سالگی میگفتم
و بباعث شد یشتر فکر کنم به اون دوران و یادآوری حرفام!و چقد هم عقاید جالبی داشتم!چقد قریب به اتفاقشون هنوز از نظر خودم درستن
بعد به یه دوستی(سلام میلاد:دی) گفتم من چرا از 19 سالگی دیگه بزرگ نشدم؟چرا هرچی حرف و عقیده دارم مربوط به اون موقعه؟چرا رشد نکرده دیدگاهم؟چرا بهتر نشده؟
گفت به خاطر اینه که بعدش دیگه فکر نکردی به این چیزا...غرق دانشگاه بودی...وقت نداشتی...دغدغه شو نداشتی...
بازم برام قابل درک نبود این دلیلا تا امروز!
یه مدته* دوباره بیخودی میشینم به عشق و عاشقی و ازدواج و این مسخره بازیا فک میکنم و یه سری عقاید جدیدی رو نتیجه میگیرم، میبینم شاید اون دوست درست میگفته!و دلیلش بر خلاف فکر خودم، بزرگ نشدن از نظر عقلی نبوده:دی
غرض از این حرفا اینه که این روزا که اوج بیکاری و بیعاری و بیانگیزگیمه با خودم میشینم و نظرات تازه صادر میکنم و نتیجه گیریای جدید میکنم!:دی
تا امروز یه گاردی هم داشتم در مقابل این همه فکر و خیال بیهوده!اما الآن که یاد این قضیهای که تعریف کردم افتادم میگم خوبه بذار از این فرصت استفاده کنم برا جمع بندی که معلوم نیس تا چند سال دیگه اینجوری فرصت تفکر به این چرت و پرتا رو نداشته باشم:دی
.
*از وقتی به پوچی رسیدم!البته از کجا معلوم شایدم دلیل به پوچی رسیدنم همین فکرا باشه:دی