اون قدیم ندیما...دوران دبیرستان...داستان مینوشتم...خیییییلی وخ بود نخونده بودمشون
جای شما خالی امروز دوباره یافتمشون و خوندمشون و هرهر حتی هار هار خندیدم:))))
بعد بینشون یه داستانی بود...دختره ی داستان رو از خودم الهام گرفته بودم:دی...نه سال بعد بود...ینی الآن بخوام حساب کنم میشه چار سال بعد...دانشجوی دکترا بود:دی
بعد دختر داستان کارشناسی رو همون دانشگاهی که آرزوشو داشت قبول شده(ننوشتم شریف ولی خودم که میدونم آرزوم چی بوده:دی...کسی ندونه خودم که میدونم دختره خودمم:)))) )...بعد نوشتم ارشدشو یه دانشگاه دیگه خونده و دکتراش رو هم همونجا داره میخونه:دی...اینم هرکی ندونه خودم میدونم دانشگاه دیگه منظورم دانشگاه تهران بوده:دی
خلاصه که الآن هنوز کنکور نداده فمیدم کجا قبول میشم و متأسفانه یه رقمی نمیشم که میرم تهران...هق هق هق
تاريخ : پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ | 1:0 | نویسنده : مثلث برمودا