گفتم ای بابا منو چه به دعا کردن آخه!تو واسه من دعا کن!از خدا برام آرامش بخوا
با ناراحتی گفت مهسا چی شده؟تو که انقد آرومی!چته؟
راس میگه خیلی خوب و آروم و خوش و شادم(لازمه بگم که من کلاً به آرامشم معروفم بین دوستام؟:دی)
فیلم بازی نمیکنم!ظاهر سازی هم نمیکنم!ماسک هم یه صورتم نمیزنم
ولی ته دلم خییییلی متلاطمه!
شاید به خاطر حجم غم و غصه ایه که این سه سال اخیر بهم وارد شده و نتونستم درست ترمیم کنم خودمو
شاید به خاطر نفرتیه که ته دلم مونده به این چند دسته آدم
ریشه ش رو نمیدونم چیه!اما یه ناراحتی و یه ناآرومی یی هست که پیوسته با منه و مجال ظهور نداره!اما با اندک تحریکی سریع میزنه بالا و غالب میشه!البته خیلی زود به خودم مسلط میشم و دوباره سر و شکلم میشه مث همیشه
واقعاً عاجز شدم!واسه منی که همیشه بزرگترین آرزوم آرامش بوده سخته حمل همیشگی این بغض(بغض در مقابل حب!)و کینه و غصه
وقتی در نهایت خوشی و نیش ِ همیشه بازم،کسی ازم میپرسه خوبی؟با همون نیش باز میگم آره خووووب مثثث همیشه!این همیشه رو که میگم نیشم بسته میشه و بغضم میگیره:/...یادم میفته به اون ناآرومی پنهان همیشگیم!.... دوباره خودمو جمع و جور میکنم و به خوشیم ادامه میدم:دی